با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

اندوه بزرگ

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

169

باور کن

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ef1

می خواهم وصیت بسپارم

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

168

قضیه ی آب و ….. خاک !!

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
یکم :
به جای آب
شاید
باید
خاک بر سر بریزیم !

دویم :
کاش می شد
سطل آب را
که بر سر خود خالی می کنیم
این خواب چموش
ما را رها می کرد !

سیم :
آب را
نه تنها بر سر خود
که بر سر این دنیای خواب بریزیم
شاید
شاید
بیدار شود !

چهارم :
نه با آب
نه با خاک
انگار این خواب زمستانی
خواب مرگ است
که بر وجودمان رخنه کرده است !

اکبر درویش . ۲۳ شهریور سال ۱۳۹۳

167

خوب من حرف بزن

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)

خوب من تکیه به من کن یک دم
سر بذار رو شونه ام ای همدم
بگو از این روزای دلتنگی
روزای خالی و شوم سنگی

حرف بزن ببین دلم طوفانی ست
پره از حس بد ویرانی ست
حرف بزن معجزه ها خاموشن
مستن و قلندرا مدهوشن
کینه ها قلبا رو تاریک کرده
راه رفتنی رو باریک کرده
روزگار بدیه این روزا
خسته و تنها شدیم ای همپا

حرف بزن ای آبی دریاها
بگو از مرگ بد رویاها
بگو از اندوه این فصل درد
خوب من تکیه به من کن همدرد

من اگر در پیله ی تردیدم
اما باز هنوز پر از امیدم
خوب من حرفاتو باور دارم
مثه تو از این روزا بیزارم
حرف بزن حرفای تو حرف من
در سکوت این شب بی روزن
روزگار بدیه این روزا
خسته و تنها شدیم ای همپا

حرف بزن همسفر ناباور
در شب ستاره هر دم پرپر
دستتو بذار تو توی دستم
که پر از نبض شنیدن هستم

اکبر درویش . ۲۴ شهریور ۱۳۹۳

197

دنیای من

شهریور ۲۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

دنیا برای من
چشم های تو است
وقتی گریه می کنی ,
همه جا جنگ و آشوب می شود
و وقتی نگاهت می خندد
صلح و آرامش بر جهان حاکم می گردد .

اکبر درویش . مرداد سال ۱۳۹۳

165

کاش !!

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

نامت را که می برم
دهانم شیرین می شود
انگار تمام زنبورهای عاشق جهان ,
در من کندو می سازند
انگار برای اولین بار
خربزه ی شیرین مشهدی را
تجربه می کنم
انگار تمام نان های خامه ای جهان ,
مرا میهمان می شوند

نگاهت را که می بینم
انگار در معابد هند
در کنار مریدان ,
بودا را زیارت می کنم
سرشار از عشق می شوم
به نیروانا می رسم
و در یک خلا بی پایان
به استشهاد می رسم
زیبا می شوم
و زیباترین آوازهای همسرایان کلیسای کاتولیک ,
در درون من جاری می شود

وقتی می خندی
تمام جهان چراغانی می شود
مدینه ی فاضله ای را می بینم
که بر زمین شکل گرفته است
به شعف می رسم
و تصویر تمام نقاشی های دنیا ,
میهمان لبخند ژوکوند می شود

اما قلبت !؟
نمی دانم
به زیبایی قلبت ,
نمی دانم چرا گاهی شک می کنم
آیا قلبت هم چون آئینه صاف و بی زنگار است ؟
یا غرور و خودخواهی
کینه و نفرت ,
آئینه ی قلبت را پوشانده است !؟

کاش نام های شگفت ,
بر کوه هایی گذاشته شود که فرو نمی ریزند
کاش چشم های زیبا ,
از آن قلب های سخاوتمند باشد
کاش لبخندهای شاد ,
از آن کسانی باشد که با کینه و نفرت غریبه اند !!

اکبر درویش . ۲۵ دی ماه سال ۱۳۸۸

166

آیا روزی خواهد رسید !؟

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ef

پاییز در راه است …

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در دسته‌بندی نشده - (بدون دیدگاه)

زرد می شود
خشک می شود
و فرو می ریزد
برگ هایم …

پاییز در راه است …

آیا دوباره جوانه خواهم زد
آیا دوباره
بهار را نماز خواهم گذارد ؟

به مادرم گفتم
فصل دلتنگی باغچه
انگار پایان نمی گیرد
دست های مان را در دست هم بگذاریم
شاید کمی گرم شویم

مادرم ناامید شده است
سر بر سجاده می گذارد و دعای ظهور می خواند
و قاصدک ها را به سوی آسمان فوت می کند
مادرم می گوید
دنیا را کفر گرفته است
انگار آخر زمان نزدیک است
نمی بینی که پسران زیر ابرو بر می دارند
و زنان فرزندان دو جنسه به دنیا می آورند !؟

پاییز در راه است …

نگاهی به تقویم می اندازم
سال های کبیسه و خبیثه
دست در دست هم گذاشته اند
تا این سال های همه متروک و دلمرده را
از غارهای اجساد مومیایی شده ی آرزوهای مان
تا پرتگاه های همه سقوط
همسفر باشند

نگاه های همیشه منتظر من به آسمان
هیچگاه جوابی دریافت نکرد

پاییز در راه است …

لباس هایم را در می آورم
یکی یکی همه را
و لخت و عریان در زیر آسمان می ایستم
تا شاید باران های پاییزی
سراپای بودن سال های منفور مرا
از معجزه ی منذر ها عبور دهد
به انحطاط رسیده ام

زرد می شود
خشک می شود
و فرو می ریزد
برگ هایم …

پاییز در راه است …

اکبر درویش . ۲۰ شهریور سال ۱۳۹۳

164

چنین پیامبری !!؟

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

من پیامبری هستم
که در آغوش تو
مبعوث می شوم

من پیامبری هستم
که خدا را
در نگاه تو می بینم

من پیامبری هستم
که با لب های تو
به معراج می روم

من پیامبری هستم
که بر دست های تو
نماز می گذارم

آیا ,
باور نمی کنی که مردم
به چنین پیامبری نیاز دارند
تا در سایه ی عشق ,
جهان را گلستان کنند !؟

اکبر درویش . ۱۸ شهریور سال ۱۳۹۳163