با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

واژه ها (۱)

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)

عریان شوید ای واژه ها
تا من بخوابم با شما
لب بر لب هم بدهیم
تا که شویم پر از صدا
محکم در آغوشم بگیر
ای واژه ی آغاز شعر
جوانه شو در قلب من
ای شور شعر ای راز شعر
باید در آغوش تو من
تا به بلوغ پر بگیرم
ارضا شوم وقتی تو را
محکم در آغوش می گیرم
باید که نطفه های ما
شعرهای بی بدیل باشند
برای عشق و عاشقی
قشنگترین دلیل باشند

آغوش من به بین پر است
از شهوت گفتنی ها
برهنه هستم پیش تو
باز کن تو آغوش و بیا
ببین که در آغوش ما
قشنگترین ترانه هاست
پیوند عشق من و ما
طلوع عاشقانه هاست
باید در آغوش تو من
شعرهای تازه سر کنم
راوی زندگی شوم
تا به امید سفر کنم
باید که نطفه های ما
شعرهای بی بدیل باشند
تو جشن عشق و زندگی
برهان بی دلیل باشند

اکبر درویش . ۲۵ فروردین سال ۱۳۹۳

286

واژه ها (۲)

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)

برهنه شید ای واژه ها
در بستر عریان من
بوسه به بوسه ام بدید
ریشه کنید در جان من
محکم در آغوشم بگیر
ای واژه ی شروع شعر
در روح من جوانه زن
با مستی طلوع شعر
می خوام که در آغوش تو
تا به بلوغ پر بکشم
ارضا بشیم کنار هم
تا رویاها سر بکشم
می خوام که عشقبازی ما
شعرای بی بدیل بشن
برای دلبستگی ها
محکمترین دلیل بشن

آغوش من به بین پره
از شهوت گفتنی ها
برهنه هستم پیش تو
آغوشتو وا کن بیا
بیا که در آغوش هم
قشنگترین ترانه شیم
ای واژه های ناب شعر
باید که جاودانه شیم
بذار در آغوش تو من
شعرای تازه تر بگم
داد بزنم از عاشقی
دل به دل امید بدم
می خوام که عشقبازی ما
طلوع خنده ها بشن
واسه رسیدن به اوج
پر پرنده ها بشن

اکبر درویش . ویرایش : ۲۷ فروردین سال ۱۳۹۳

285

سفره دار چشم زیبای توام

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

287

شاکی

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)

مرهم این تن من کو این تن پیر و تکیده
قامتش خسته و خسته زیر بار درد خمیده
بی عصا و بی یه همراه بی چراغ و بی یه همپا
تو همون لحظه ی آغاز فرصتش به سر رسیده

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

راوی باور من بود اون کسی که همصدام بود
من نگفته اون می دونس اون شریک غصه هام بود
اما راهمون دوتا شد بین ما فاصله جا شد
مرهم این تن خسته انگاری تو رویاهام بود

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

اکبر درویش . ۱۳ اردی بهشت سال ۱۳۹۳

284

وای بر ما

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

کدامین فصل بد ,
رسید
کدامین طوفان
وزید
تا طاعون آمد
و زمین های بی بار
و کشتزارهای خشک
مارا ریزه خوار خوانی قرار داد
که بغض به گلو ,
مصیبت ها را
دوره کردیم
و رضایت دادیم
به این حقارت خاموش !؟

وای بر ما
که آهن مانده ایم
اما چون فولاد ,
آبدیده نمی شویم
زنگ می زنیم !!

اکبر درویش . تیر ماه سال ۱۳۸۷

888

دروازه ها را می بندید

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

283

یادش بخیر

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)
یادش بخیر که بچه بودیم
غافل از این روزای دلتنگ
تو دلامون شور و نشاط بود
بازی هامون تیله و هف سنگ
یادش بخیر نمی دونستیم
که غم چیه غصه کدومه
که این روزای مثله رویا
زود میره و چه بی دوومه

یادش بخیر یادش بخیر باد
اون روزای قشنگ و زیبا
افسوس که زود زود تموم شد
خاطره شد تو باور ما

یادش بخیر عاشق شدن ها
شرم و حیا و سادگیمون
چه زود گذشت و رفت و گم شد
روزای خوب بچگیمون
روزایی که انگار یه خواب بود
خواب خوش ظهر تابستون
بهاری بود که خیلی آسون
افتاد تو آغوش زمستون

یادش بخیر یادش بخیر باد
اون روزای قشنگ و روشن
حالا به انتظار مردن
روزا رو می شمریم تو و من

اکبر درویش . فروردین سال ۱۳۹۰

383

مرد من ( جفت من )

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)

تو خود_ حرمت آبی لبای تشنه مو دریاب
توی قلب من ظهور کن توی بیداری و تو خواب
جلوی پام صف کشیدن جاده های بی سرانجام
جاده ی عبور من باش مقصد همیشه نایاب

منو از فصول قحطی تا خود عشق همسفر باش
توی این شدت وحشت تن خسته مو سپر باش
رمقی به تن نمونده تا ادامه بدم این راه
مرد من ای خوب عاشق آخرین فصل خطر باش

تکیه گاه گریه ی من ای پراز شعر و حکایت
باور بودن من باش با همه عشق و صداقت
سایه باش تو بر سر من توی این غربت تن سوز
دستامو بگیر رهام کن منو از شب اسارت

منو از فصول قحطی تا خود عشق همسفر باش
توی این هجوم ظلمت تن خسته مو سپر باش
رمقی نمونده در من تا ادامه بدم این راه
مرد من ای خوب عاشق آخرین فصل خطر باش

اکبر درویش . اول اردی بهشت سال ۱۳۹۳

378

روز زن !؟

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

برای تمام زنانی که همپای مردان برای آزادی تلاش می کنند و باور دارند که زن با مرد در انسان بودن برابر است .

در ” بند ” بودن ,
روز و شب ندارد
من در تمام لحظه های زندگی ,
اسارت را
تجربه می کنم
در چنگال قوانین عهد عتیق
که مرا ” ضعیفه ” خوانده است
در افکار مالیخولیائی کسانی
که مرا کم می بینند
مرا نمی بینند
در نگاه های گستاخ و هیزی
که مرا ,
تنها همخوابه ای می دانند
که با عقل ناقص خویش ,
باید بساط مرد را پرشور کند
که مرا ,
وقتی حرف می زنم
وقتی از خود می گویم
هرزه می خوانند

” زن ” بودن ,
روز و شب ندارد
مرا ,
در باورهای شرم آور خود ,
هر روز و هر شب
قربانی می کنند
و انگار فراموش کرده اند
که مرد ,
در کنار زن به تکامل می رسد
و عربده می کشند
تا ثابت کنند
زن نصف مرد است !

در ” بند ” بودن ,
روز و شب ندارد
اما من ,
تسلیم این قوانین کهن نخواهم شد
بندها را پاره خواهم کرد
تا ثابت کنم
برابر بودن زن با مرد را
و از پای نخواهم افتاد
تا آزادی زن
تا آزادی مرد
تا آزادی انسان …

اکبر درویش . ۳۱ فروردین سال ۱۳۹۳

282

تمام روزها…

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

281