با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

رسیدن را به ضیافت رویا بسپاریم

تیر ۲۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

من
تو
و این همه راه های بسته …

رسیدن را
به ضیافت رویا بسپاریم !

اکبر درویش . ۱۳۹۱

104

سیب کال !!

تیر ۲۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

سیبی که
من و تو
گاز زدیم
کال بود
اینگونه بود
که عشق
نارس شد !!

اکبر درویش . ۱۳۹۱

102

تا شقایق هست

تیر ۲۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

و شقایق ها ,
هر روز
نغمه ی امید را ,
در گوش زندگی ,
زمزمه می کنند

بر می خیزم
با دلی پر امید
مسرور
چون شقایق
و زندگی را ,
زندگی خواهم کرد .

اکبر درویش . ۲۰ تیر ماه سال ۱۳۹۳

” تا شقایق هست
زندگی باید کرد ”

سهراب سپهری

132

جرم آدم ها !!

تیر ۲۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در دسته‌بندی نشده - (بدون دیدگاه)

آه
این آدم ها
چه گناهی کرده اند
چه جرمی مرتکب شده اند
که اینگونه ملتمسانه
دست به دعا بر می دارند
داد استغفار دارند
زجه می زنند
شیون می کنند
اشگ می ریزنند
و فریاد الهی العفو الهی العفو سر می دهند !؟

می دانم
جرم آن ها
این است که خدای شان
آن ها را
بی آن که خود انتخاب کنند
به جبر
ساکن زمین نموده است
تا هر روز
یا قربانی کنند
یا قربانی شوند !!

اکبر درویش . ۳ مرداد ماه سال ۱۳۹۲

این توضیح واضحات را گفتم که اضافه کنم تا خوانندگان بدانند که این شعر به هیچوجه در رابطه با ااین تصویر نوشته نشده و من با تمام وجود به کسانی که در راه آرمان های انسانی و در راه آزادی و عدالت از جان خود گذشته اند احترام خاصی قائل هستم . من این تصویر را انتخاب کرده ام تا نشان دهم در یک سو کسانی را که در راه مردم قربانی می شوند و در سوی دیگر کسانی که با بیرحمی تمام مردم را قربانی می کنند .

130

شعرهای بی نقاب

تیر ۲۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

۱
گفتند :
مپرس
که پرسش زیاد ,
آدمی را در جاده ی کفر
مسافر خواهد کرد

لختی اندیشیدم :
من جامه ی کفر بر تن می کنم
اما جامه ی جهل هرگز !!

۲
می خواهم
در پیله ی خود بمانم
کرم باشم
حتی بمیرم
اما پیله ام را نشکافم
پروانه نشوم
وقتی پروانه شدن ,
مرا به باغی می کشاند
که تمام گل هایش گوشتخوار هستند !!

۳
بودنم را
دریغا ,
طناب داری کرده اند
بر گردنم …

۴
تیرها
بر کمان ها
بی هوده مانده است
و پهلوان
در میانه ی میدان
بر زمین افتاده است …

۵
هر کدام از ما
عیسای دیگری شده ایم
اما ,
برای لقمه ای نان
در کار صلیب سازی
هم از برای دیگران
هم از برای خود !!

۶
من مرده ام
آیا کسی که مرده است
نمی تواند نفس بکشد ؟
من مرده ام
آیا کسی که مرده است
نمی تواند بخورد و بنوشد !؟
من مرده ام
از همان زمان
که امید در دل من نابود شد
و یاس و اندوه ,
هستی ام را به آتش کشید
من مرده ام
گور مرا حفر کنید

۷
دیگر هرگز
نه می بخشم
نه فراموش می کنم
اکنون لذت انتقام
مرا به شوق می آورد
من ,
هرگاه که بخشیدم
یا فراموش کردم
در نهایت ,
دوباره خود قربانی شدم

شاید نباید از کلمه ” انتقام ” استفاده می کردم و می گفتم : ” اکنون لذت پیروزی مرا به شوق می آورد ” که آری ! انتقام زیبا نیست اما …

۸
سایه های ابری
سایه های خسته
سایه های دلتنگ
من دلم می خواهد
که ببارد با بغض
سایه ی گیج من
در تن این بن بست …

آه آیا
سبز خواهد شد
بذر امیدی
که با عشق کاشتم !؟

اکبر درویش

اکبر درویش . تیرماه سال ۱۳۹۳

126

در همین نزدیکی

تیر ۱۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

می گویند
در همین نزدیکی ست
به هر سو نگاه کنی
به هر طرف بنگری ,
او را خواهی دید
با ماست
در کنار ماست
همراه ماست
اما من ,
در همین نزدیکی
جز جنگ و کشتار ,
جز غارت و ویرانگری
چیز دیگری نمی بینم
اما من ,
در اطراف خود
جز فقر و بیچارگی
جز جنایت و چپاول
هیچ چیز نمی بینم
اما من ,
در کنار خود
جز دست های آلوده به خون
جز دشنه های در تاریکی
هیچ چیز نمی بینم

می گویند
در همین نزدیکی ست
در همین نزدیکی
قربانیان استبداد ,
هر روز به جوخه های مرگ سپرده می شوند
در همین نزدیکی
مادری از فقر
کلیه اش را می فروشد
در همین نزدیکی
اعتیاد هر روز قربانی می گیرد

می گویند
در همین نزدیکی ست
در همین نزدیکی
صاحبان ثروت
روز به روز فربه تر می شوند
و سواران قدرت
روز به روز بی رحم تر
در همین نزدیکی
پرنده ی آزادی
به دست جلادان افتاده است
و عدالت ,
در مسلخ فریب قربانی می شود

می گویند
در همین نزدیکی ست
در همین نزدیکی
زنی برای سیر کردن شکم خود
تن به روسپی گری داده است
در همین نزدیکی
صدای جشن و پایکوبی
از کاخ های سر به فلک کشیده بلند است

می گویند
در همین نزدیکی ست
به هر سو نگاه کنی
به هر طرف بنگری ,
او را خواهی دید
با ماست
در کنار ماست
همراه ماست
اما من
در همین نزدیکی
جز بیداد فقر و جور را نمی بینم
به هر سو نگاه می کنم
چهره ی قربانیان بی گناه تبعیض را می بینم
یاس با ماست
ناامیدی با ماست
و اندوه هزاران هزار سال
غارت و چپاول
جنگ و خونریزی
خفقان و استبداد
و تبعیض و نابرابری ,
همراه ما …

می گویند
در همین نزدیکی ست
در همین نزدیکی
………………………
……………………
………………..

اکبر درویش . ۲۳ اسفند سال ۱۳۹۲

129

یا بنده ام العفو

تیر ۱۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

شب قدر بود
خدا ,
درمانده و حیران
زانوی غم بغل کرده بود
افسرده
دل شکسته
ناامید
مایوس
و مانده بود به چه باید سوگند یاد کند
دانه های اشک
از چشمانش جاری
دست هایش را
با عجز و ناتوانی
رو به زمین گرفت
و ده بار :
یا بنده ام العفو
یا بنده ام العفو
یا بنده ام العفو
…….
که تو را
در چنین دنیای پستی ,
زندگی بخشیدم
دنیایی که جنگ و جنایت ,
دیواره هایش را
تزئین کرده بود
دنیایی که
تنها به کام قدرت و ثروت بود
و ضعیف ماندگان
قربانی بازی های به قدرت رسیدگان
دنیایی که نعش عدالت
بر صلیبی آویزان
در میدان هایش خود نمایی می کرد
و آزادی ,
قصه ای بود که حتی در کتاب های درسی
به فراموشی سپرده شده بود

یا بنده ام العفو
یا بنده ام العفو
یا بنده ام العفو
…….
که تو را
در چنین دنیای بی رحمی ,
محکوم به ماندن کردم
و از اختیار داد سخن دادم
اما در جبری دهشتناک
رهایت کردم .

اکبر درویش . اول مرداد ماه سال ۱۳۹۲

128

از همه چیز خواهم گفت

تیر ۱۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

زبان دارم
اما لبان خود را
خواهم دوخت
تا دیگر هیچ نگویم
چشم دارم
اما چشمان خود را
خواهم بست
تا دیگر هیچ نبینم
و گوش های خود را
از موم پر خواهم کرد
تا بانگ هیچ صدایی را نشنوم
در پیله ی تنهایی خود
معتکف خواهم شد
سالیان سال
قرون پی در پی
و انتظار خواهم کشید
تا کشتی خدا
در ساحلی دور دست
به گل نشیند
آن گاه
دست او را خواهم گفت
و اورا به جامی میهمان خواهم کرد
خواهیم نشست
رو به روی هم
چشم در چشم هم
و خواهم گفت قصه های همه درد مردمان زمین را
از فقر خواهم گفت
از زندان و شکنجه
از تبعیض
از مرگ آزادی
از زندگی
که چون صلیبی بر دوش خلق سنگینی می کند
از درد و اندوه
از همه چیز خواهم گفت
از بازی قدرت
از چپاولگری ثروت
از ظلم و از ذلت
از همه چیز خواهم گفت
تا خدا اقرار کند
اشتباه آفرینش را …

اکبر درویش . ۲۵ تیر ماه سال ۱۳۹۲

127

از گاهواره تا گور

تیر ۱۶م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

بی امتداد
بی راه
نه در پشت سر
نه در پیش رو …

من فرو رفتن را ,
در گاهواره ها
تجربه کرده ام
گورها را ,
که خود جای خود دارند
با آن دهان های همیشه باز
که با حرص و آز
هر چه می بلعند ,
اما همیشه
گرسنگی را آواز می دهند

به روزگار قحطی ,
جسدها نیز
غنائم هستی محسوب می شوند
جسدها را
به دوش می گیرم
تا از روزی به روز دیگر
در سراشیبی فرو رفتن …
و همیشه ,
در پشت چراغ های قرمز ,
توقف کردن
درجا زدن …

دستی نیست
دستی دستت را نخواهد گرفت
چشم های کور
بینا نخواهند شد
و زبان های لال ,
سرود فرا شدن نخواهند خواند

بی هوده است
به امید کسی بودن
که دست هایش را ,
از پشت به هم زنجیر کرده است

برخیز
جام شوکران را
از دست سقراط بگیر
و لاجرعه بنوش
تا گاهواره ها را
با گورها
پیوند دهی
در امتداد فرو شدن …

اکبر درویش . ۱۰ تیرماه سال ۱۳۹۳

123

بنوشید به سلامتی مردی که …

تیر ۱۰م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

بنوشید به سلامتی مردی که …
سه شعر کوتاه از سال ۱۳۷۳

۱
بنوشید
به سلامتی مردی که
اسب خود را زین کرده است
تا فرا رفتن
پیش رفتن
نه فرو رفتن
و درجا زدن

اما ,
دست های پنهان ,
زمینگیرش کرده است
و درجا می زند
و فرو می ریزد

ششم اردیبهشت ۱۳۷۳

۲
بنوشید
به سلامتی مردی که
پرچم خود را برافراشته است
تا باشد
اگر چه نیست
اما برای شدن
به مبارزه ای ابدی
تن داده است
ترک جان کرده است
ترک سر کرده است
تا شدن را مفهومی تازه بخشد

دوازدهم اردیبهشت ۱۳۷۳

۳
بنوشید
به سلامتی مردی که
آغاز می شود
مردی که در چله ی همیشه ی زمستان
به چهل سالگی می رسد
و آغاز می شود

اینک ,
در پیله ی خود
به شور و شعف نشسته ام
تا پاره کنم
این حصار عنکبوتی را
تا پروانه شدن
تا پر کشیدن به مرز بی نهایت آبی
تا آزاد شدن …

شب پنجم خرداد ماه سال ۱۳۷۳
مصادف با شب میلادم
اکبر درویش

125