با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

تنها لبخندی بزن

اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

0179

هنوز برای داشتن تو

اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

0177

آیا فرصت می دهی !؟

اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

0176

ای همه ی عشق !!

اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

0178

وای بر این رویاها

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

روزها …
ماه ها …
سال ها …

آه
چه روزهایی
که به بطالت گذشته است
چه ماه هایی
که بی امید طی شده است
چه سال هایی
که تنها درجا زده ایم

چه بگویم
در تمام این روزهای قیری رنگ
در تمام این ماه های تکراری
در تمام این سال های بیهوده
دل من
تنها
هوای یک بادبادک کرده است
یک بادبادک
که به هوا برود
تا دور دورها
دور از مرز باورها

وای بر این رویاها
آرزوها
اگر نخ این بادبادک هم ,
به شاخه ای گیر کند !!

اکبر درویش . آغاز سال ۱۳۹۴

0184

نمی توانم دوستت نداشته باشم

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

نمی توانم
دوستت نداشته باشم
هم غصه ی من
هم رنج من
هم درد من
من نیز چون تو ,
سالیان ها سال
دل به کسی بستم
که می پنداشتم
بخشنده و مهربان است
اما ,
ظلم و ستمی که در زمین حاکم بود
دردها و رنج ها
نابرابری ها
بیداد فقر
و یکه تازی ثروت و قدرت
مرا به شک وادار کرد
به عدالت شک کردم
به مهربانی شک کردم
به بخشندگی شک کردم
تا به دروازه های ارتداد رسیدم

نمی توانم
دوستت نداشته باشم
شیطان !!
ای خسته ی غریب تنها مانده
در دنیایی که
جز قتلگاه نبود
راست است
ما هر دو قربانی شدیم
هر دو روزهای رنج و اندوه را ,
با پوست و خون خود احساس کردیم
و چون عروسک های خیمه شب بازی ,
به این سو و آن سو کشیده شدیم
و چه آسان ,
او که می پنداشتیم
ما را پناه خواهد بود
در تنگناهای روزگار ,
تنها گذاشت
و نگاهش را ,
به روی ما بست !

نمی توانم
دوستت نداشته باشم
شیطان !!

اکبر درویش . فروردین سال ۱۳۹۴0182

نمی خواهم این دریا را

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

می گویند
محبت مادر
قطره است
اما محبت تو ,
دریا …

دریغا
محبت تو
در این دریای متلاطم
آن چنان مرا به دست گرداب ها و طوفان ها داد
تا هر لحظه
غرق شدن را آرزو کنم
تا هر آن
به فکر تمام شدن باشم
نه قایقی بود
تا به آن پناه برم
و نه ساحل نجاتی
که مرا به خود بخواند
همه نفس نفس زدن بود
و همه ,
دست و پا زدن های بیهوده !

نمی خواهم این دریا را
که جز نهنگ و کوسه ,
در آن نیست
که آبش شور
که موجش خنجر
که ساحلش جز توهم نیست
نمی خواهم این دریا را
جان مرا بگیر
که دیگر از دست و پا زدن خسته شده ام
مرگ را آرزو می کنم
مرگ را …

اکبر درویش . فروردین سال ۱۳۹۴

0181

درباره ی عشق

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در کوتاه گویی - (بدون دیدگاه)

0175

انفجار ابر را باور کن !!

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

0174

تنها لبخندی بزن

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

0173