با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

درد بالاتر از این هست آیا !؟

بهمن ۲۰م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

858

چه بیداری دردآوری !

بهمن ۲۰م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

855

ماهی ها خشک شده بودند !

بهمن ۲۰م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

853 (2)

حکمت و رحمت !؟

بهمن ۲۰م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

854

خورشید به خواب رفته بود

بهمن ۱۹م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

853 (3)

عشق چه معجزه ها که نمی کند !

بهمن ۱۹م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

853 (4)

هرچند می دانم !!

بهمن ۱۹م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

852 (1)

سبزینه ای برای تمام جهان

بهمن ۱۹م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

847

گلایه

بهمن ۱۹م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

دل من
مانند حقه ی بافوری ست
که داغ می شود
صدایش بلند می گردد
سوخته ها را
به درون خود می کشد
لذتش مال دیگران است
ته مانده هایش
سوخته هایش
از آن من
و همین سوخته ها را نیز ,
دوباره دیگران خالی می کنند
لذتش را
دیگران می برند و …
من می مانم
با یک درون خالی خالی …

من درد می کشم
من رنج می برم
و خالی و تهی
در دنیایی تنفس می کنم
که دیگران در پی لذت های خود هستند !

کاش این حقه ی خالی مانده
می افتاد و
هزار تیکه می شد !!

اکبر درویش
از میان دستنوشته های قدیمی

828 (2)

چه رنجی ست در این یک نفس

بهمن ۱۷م, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

851 (2)