با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

سراب

آبان ۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
تو
معجزه نیستی
سرابی
سرابی
سراب
ای چشمه ی ناب
بی هوده آمده ای
مرا
به خواب !!
اکبر درویش
تصویر سازی عکس از دوست گرامی :
بنفشه صفا
79

نامت متبرک باد

آبان ۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
نامت
متبرک باد
ای سپیدار
که راست قامت ایستاده ای

اکبر درویش
تصویر سازی عکس از دوست گرامی :
بنفشه صفا
78

بیماری عجیب !!

آبان ۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
بیماری عجیبی ست
که من گرفته ام
شب ها
چراغ ها را فوت می کنم
هفت بار به دور خود می چرخم
و پاره سنگ بر سر خود می زنم
تا واژه ها
مرا رها کنند
اما هر صبح
هزاران هزار کلمه
به جهان عرضه می شود
که انگار
من مادرشان هستم
و این نوزادان بی پدر
در راهی گام برمی دارند
تا با تبلور خود
مرا به جوخه ی بیداد بسپارند

پس قبول کنید
جام زهری را
که سقراط نوشید
به دست من نیز بدهید
اکنون می دانم
تبار شناسی من
تا پشت سقراط ادامه داشته است
انگار ,
مرا ,
سقراط آبستن بوده است
آن گاه که راه می رفت
به ماه خیره می شد
غرق در مکاشفه می شد
و با واژه ها همبستر می گشت
شاید سقراط
در عروج رویاهایش
می پنداشت
من یک گلادیاتور هستم
که در میدان رزم
هیچ کس نخواهد توانست
پشت مرا به خاک بمالد
خواب دیده بود
چه خواب ناباورانه ای
که هیچ کس پیش از او ندیده بود
و هیچ کس بعد از او نخواهد دید

شاید سقراط
در تلاوت واژه هایش
آواز می کرد
که من ,
هم رکاب دن کیشوت
به جنگ توهم های خلق خواهم رفت !؟

امشب
باید پاره سنگ های بیشتری بردارم
سرم ,
به ضربه های این سنگ ها ,
معتاد شده است
واژه های تازه در حال تکامل هستند
می خواهم قبل از این آخرین سزارین
بی هیچ کورتاژی
جام زهر را
از دست سقراط بگیرم
و لاجرعه سر بکشم .

اکبر درویش . ۶ آبان ماه سال ۱۳۹۳

74

شعرهای من !!

آبان ۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

56

بگو که این روزها دروغ است

آبان ۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
چه دروغ ها
که من گفتم
اما از صد راست
راست تر بود
و چه راست ها
که شنیدم
اما از صد دروغ
دروغ تر بود …

اکنون می خواهم
همان کودکی باشم
که دل به دنیای دروغ خودش بسته بود
با این که شنیده بود
دروغگو دشمن خداست
تا آن کسی که راست های زندگی
حصاری شد
برای محبوس ساختنش

بگو که این رورها
دروغ است
یک دروغ بزرگ
که راست بودن این روزها
قفس رویاهای من شده است !

اکبر درویش . ۷ دی ماه سال ۱۳۷۵

73

دنیا را …

آبان ۹م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
دنیا را
سه طلاقه
کردم
اما
اکنون
دنیاست
که دست از سر من بر نمی دارد
مهریه اش را
که نمی دانم چیست
و کی پذیرفته ام
به اجرا گذاشته است
و مرا بی دفاع
در پشت میله هایی
به حبس کشیده است
که انگار
هیچ راه نجاتی نیست
و تا ابد
باید در این زندان
بسوزم
و دم بر نیاورم !!

اکبر درویش . ۴ آبان ماه سال ۱۳۹۳

72

بی قصه گو

آبان ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
کوبانی
کوبیده می شود
ما شاعر می شویم
درد واژه می کنیم
شعرهای مان را …

سومالی
در گرسنه گی جان می کند
ما به هم می ریزیم
دل های مان می گیرد
فریاد می زنیم

هر جای جهان
اندوهی سیحه می کشد
ما به خشم می آئیم
بغض های مان را
ترانه می کنیم

اما
در این جا
وقتی پاییز
از ابرهای جهل و خرافه
لبریز باران های اسیدی می شود
شاعر کیست
تا واژه های درد را
دوره کند !؟

فقر ما را
در کدام کتاب جار می زنند
و درد ما را
چه کسی ترانه می کند
و قصه ی اسارت ما را
در کدام پیس نشان می دهند !؟

راستی که ما ,
مردمانی بی قصه گو هستیم !

اکبر درویش . اوایل آبان سال ۱۳۹۳

69

آرزو می کنم

آبان ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

68

کف می کند دهانم

آبان ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

فکر یک فحش کش دار
با غیظ
به این
روز
و
روزگار …

کف می کند
دهانم
بگویم
یا
نگویم !!

اکبر درویش . ۳ آبان ماه سال ۱۳۹۳

71

حافظه ی من زخمی ست

آبان ۴م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

60