با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

برای پسری که هیچ گاه به دنیا نمی آید

شهریور ۱۰م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

و تو هرگز
به دنیا نخواهی آمد …

و دنیا ,
بی مسیحا
در منجلابی سقوط خواهد کرد
که انگار هیچ راه نجاتی نخواهد بود

فصل قتل اندیشه
فصل مرگ عشق
ظهور تاریکی
در لحظه های تابش خورشید
و مرگ آزادی
وقتی که فقر و گرسنگی حاکم می شود
در به صلاب کشیدن عدالت …

شاید شاید
شاید باید
هزاران مسیحا
در هزاران جلجتای دنیا
به صلیب کشیده شوند
تا این انحطاط مضحک
افول را تجربه کند

شاید شاید
شاید باید
اما تو ,
هرگز به دنیا نخواهی آمد
تا هزاران مصلوب
شمع های خود را روشن کنند
تا خود مسیحای خود شوند .

اکبر درویش . آذر ماه سال ۱۳۷۵

30

مرا بارانی کن

شهریور ۱۰م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

34

مسئله کدامین است !؟

شهریور ۱۰م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

بودن
یا
نبودن !؟
مسئله ,
کدامین است !؟

من ,
نه بودم
و نه نبودم
بود و نبودم را ,
هیچگاه خود انتخاب نکردم
و , …
بودنم را
دستان خدا گرفت
و نبودنم را
محبت شیطان …

راستی ,
آیا خدا همان شیطان است !؟

انگار کافر شده ام
اما من
که سال های سال
بر سجاده ها
پیشانی می ساییدم
و نمی دانم
که چه شد …!؟

روزگار مرا ببین
و خود حدیث مجمل بخوان

اکبر درویش . اوایل شهریور سال ۱۳۹۳10543_297583737043746_1394283077_n

بعد از تو

شهریور ۱۰م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

بعد از تو ,
من آن چنان تنها شد
که خدا تنها نشده بود
که شیطان تنها نشده بود

خورشید را نگاه کن
آن چنان در بغض خود می سوزد
که تمام باران های عالم
دق می کنند
تا جاری شوند
و ستارگان
نه در آسمان
که در زمین می میرند

آیا پیش از این
در این زمین
جز دایناسورهای علف خوار
که طعمه ی دایناسورهای گوشتخوار شدند
انسانی جز ما زندگی می کرد
تا عصر یخبندان را
با آغوش عشق گرم کند !؟

بعد از تو ,
فصل انحطاط
در کتاب های درسی آغاز شد
و دیگر هیچ درختی سیب نداد
تا حوا وسوسه شود
و آدم ,
که عشق خود را قربانی دیده بود
برای همیشه تنها ماند
تنهاتر از خدا
تنهاتر از شیطان …

اکبر درویش . ۲۵ فروردین سال ۱۳۸۹

318048_113824655422940_527372585_n

برباد باد

شهریور ۱۰م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
اول :

گیر و دار جهان ,
برقرار باد
که ,
ابله هست و
مفلس
در نمی ماند !!

دوم :

کار و بار جهان ,
پایدار باد
که ,
خر هست و
خرسوار
خوب می تازد !!

سوم :

گیر و دار جهان ,
برباد باد
برباد باد …

چهارم :

کار و بار جهان ,
نابود باد
نابود باد …

اکبر درویش . شهریور سال ۱۳۹۳

108

تمام نه

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

تمام نه
تمام نه …
تمام ناتمام من
چه ناتمام
تمام
به ناتمام ,
باخته است
من را
که با هزار امید
که با هزار تلاش
رویای خویش
به روی موج
ساخته است !!

اکبر درویش . ۲۵ مهر ماه سال ۱۳۹۰

154

انگار

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از این همه رفتن
پای من ,
خسته شده است
انگار

تمام پل های عبور
دیری ست
شکسته شده است
انگار

بال و پر من
در این هجوم درد
چیده شده است
انگار

تمام راه های پیش
به روی من ,
بسته شده است
انگار …..

اکبر درویش . ۵ شهریور ماه سال ۱۳۹۳

153

مرگ را رقصیدن

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ed

ببخشید !!

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

152

ببخشید بر پسر بچه ای که …

شهریور ۲م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ببخشید
بر پسر بچه ای که
می ترسید حرف هایش را بگوید
و از دردهای باور نکردنی اش
فریاد بزند
اینگونه بود
که به کاغذ و قلم اعتماد کرد
و , …
مثلا ,
” شعر ” گفت !!

اکبر درویش
فروردین ۱۳۵۱
از نوشته های شانزده سالگی
تقدیم به : ” نصرت رحمانی ”

151