با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

روز زن !؟

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

برای تمام زنانی که همپای مردان برای آزادی تلاش می کنند و باور دارند که زن با مرد در انسان بودن برابر است .

در ” بند ” بودن ,
روز و شب ندارد
من در تمام لحظه های زندگی ,
اسارت را
تجربه می کنم
در چنگال قوانین عهد عتیق
که مرا ” ضعیفه ” خوانده است
در افکار مالیخولیائی کسانی
که مرا کم می بینند
مرا نمی بینند
در نگاه های گستاخ و هیزی
که مرا ,
تنها همخوابه ای می دانند
که با عقل ناقص خویش ,
باید بساط مرد را پرشور کند
که مرا ,
وقتی حرف می زنم
وقتی از خود می گویم
هرزه می خوانند

” زن ” بودن ,
روز و شب ندارد
مرا ,
در باورهای شرم آور خود ,
هر روز و هر شب
قربانی می کنند
و انگار فراموش کرده اند
که مرد ,
در کنار زن به تکامل می رسد
و عربده می کشند
تا ثابت کنند
زن نصف مرد است !

در ” بند ” بودن ,
روز و شب ندارد
اما من ,
تسلیم این قوانین کهن نخواهم شد
بندها را پاره خواهم کرد
تا ثابت کنم
برابر بودن زن با مرد را
و از پای نخواهم افتاد
تا آزادی زن
تا آزادی مرد
تا آزادی انسان …

اکبر درویش . ۳۱ فروردین سال ۱۳۹۳

282

تمام روزها…

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

281

روز انسان !!

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

تمام روزها
روز ” زن ” است
تمام روزها
روز ” مرد ” است
و تمام روزها
روز ” زن ” و ” مرد ” است
روز ” انسان ” !!

روز ” انسان ” مبارک باد بر ” انسان ”

اکبر درویش . ۳۰ فروردین سال ۱۳۹۳

280

دریغ ها

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در کوتاه گویی - (بدون دیدگاه)

279

واژه ها

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)
برهنه شید ای واژه ها
در بستر عریان من
بوسه به بوسه ام بدید
ریشه کنید در جان من
محکم در آغوشم بگیر
ای واژه ی شروع شعر
در روح من جوانه زن
با مستی طلوع شعر
می خوام که در آغوش تو
تا به بلوغ پر بکشم
ارضا بشیم کنار هم
تا رویاها سر بکشم
می خوام که عشقبازی ما
شعرای بی بدیل بشن
برای دلبستگی ها
محکمترین دلیل بشن
آغوش من به بین پره
از شهوت گفتنی ها
برهنه هستم پیش تو
آغوشتو وا کن بیا
بیا که در آغوش هم
قشنگترین ترانه شیم
ای واژه های ناب شعر
باید که جاودانه شیم
بذار در آغوش تو من
شعرای تازه تر بگم
داد بزنم از عاشقی
دل به دل امید بدم
می خوام که عشقبازی ما
طلوع خنده ها بشن
واسه رسیدن به اوج
پر پرنده ها بشن
اکبر درویش . ویرایش : ۲۷ فروردین سال ۱۳۹۳
عریان شوید ای واژه ها
تا من بخوابم با شما
لب بر لب هم بدهیم
تا که شویم پر از صدا
محکم در آغوشم بگیر
ای واژه ی آغاز شعر
جوانه شو در قلب من
ای شور شعر ای راز شعر
باید در آغوش تو من
تا به بلوغ پر بگیرم
ارضا شوم وقتی تو را
محکم در آغوش می گیرم
باید که نطفه های ما
شعرهای بی بدیل باشند
برای عشق و عاشقی
قشنگترین دلیل باشند
آغوش من به بین پر است
از شهوت گفتنی ها
برهنه هستم پیش تو
باز کن تو آغوش و بیا
ببین که در آغوش ما
قشنگترین ترانه هاست
پیوند عشق من و ما
طلوع عاشقانه هاست
باید در آغوش تو من
شعرهای تازه سر کنم
راوی زندگی شوم
تا به امید سفر کنم
باید که نطفه های ما
شعرهای بی بدیل باشند
تو جشن عشق و زندگی
برهان بی دلیل باشند
اکبر درویش . ۲۵ فروردین سال ۱۳۹۳

278

اصلاح جهان !!

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
اگر جهان ,
قرار است
به دست یک نفر
اصلاح شود ,
اصلاح این جهان را ,
آرزو نمی کنم
چنین جهانی ,
همان بهتر
که در ظلمت و گمراهی
غرق شود
نه آزادی باشد
و نه عدالت
و آرزو می کنم
سقوط چنین جهانی را …

جهانی را ,
که یک نفر باید ناجی شود ,
باور دارم
که آن یک نفر ,
دیکتاتور آینده ی آن خواهد شد !!

اما اگر ما ,
دست در دست هم بگذاریم
با آگاهی
با هشیاری
با اتحاد
خواهیم توانست
این جهان را ,
جهان مهربانان سازیم
جهانی آزاد
جهانی آباد
همراه با عدالت
ما می توانیم
باور کن
ما تواناتر از آن هستیم
که می پنداریم …

اکبر درویش . ۲۶ فروردین سال ۱۳۹۳

276

دردای همیشه

فروردین ۳۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در ترانه - (بدون دیدگاه)

وقتی که قلب من می گیره
واژه ها میان به عیادت
جاری می شن تو دفتر من
شعرای دربند اسارت
جار می زنن هوار هوار تا
تا اونارو من بنویسم
با دل پر درد روی کاغذ
با چشمای همیشه خیسم

اینجوریاست که شعرای من
بوی غریب غصه می دن
از غم و اندوه زمونه
با لب بسته قصه می گن
اینجوریاست به جز غم و درد
تو شعر من پیدا نمی شه
شعرای من درد من و ماست
دردایی که مونده همیشه

دنیا رو می بینم چه زشته
یه دوزخه که بی بهشته
این سرنوشت همه رنجو
کی روی پیشونیم نوشته
وقتی که در دام بلاییم
نمی شه از شادی بخونم
مگه می تونم توی زندون
از عشق و آزادی بخونم

اینجوریاست که شعرای من
بوی غریب غصه می دن
از غم و اندوه زمونه
با لب بسته قصه می گن
اینجوریاست به جز غم و درد
تو شعر من پیدا نمی شه
شعرای من درد من و ماست
دردایی که مونده همیشه

اکبر درویش . ۲۵ فروردین ۱۳۹۳

274

ظهور کن

فروردین ۲۵م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

چشم هایت ,
دنیای من است
وقتی می بندی
چشم هایت را ,
دنیای من تاریک می شود
همه چیز
بد و زشت دیده می شود
و تمام اندوه عالم ,
به من هجوم می آورد
و من ,
خسته
دلمرده
دست به دعا می برم
و می خواهم
گشایش چشم هایت را …

ظهور کن
ای ناجی
سال های انتظار ,
مرا دیوانه کرده است
ظهور کن
با لبخندی
و چشمانت را باز کن
تا دنیا ,
زیبا و خواستنی شود
و آغوش بگشا
که من اولین کسی هستم
که در رکاب تو ,
جان خود را فدا می کنم .

ظهور کن
ای عشق
ای پنهان
در رویاهای من
تا دوست داشتن را ,
در آغوش تو تجربه کنم .

 

اکبر درویش . فروردین سال ۱۳۸۳

272

ناجیان دنیا

فروردین ۲۵م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

دنیایی را ,
که یک نفر
بخواهد نجات دهد ,
همان بهتر که ویرانه شود
بسوزد
غرق گردد
نابود شود

من به دنیایی می اندیشم
که تمام مردم جهان
دست به دست هم دهند
تا از نابودی نجات یابد
تا در آن ,
ترانه ی آزادی خوانده شود
تا عدالت
سایه سار آسمانش باشد
تا خورشید صلح ,
بر همه جای آن بتابد

ما ,
و دست های ما
و قلب های ما
ناجیان واقعی دنیا هستیم .

اکبر درویش . ۲۴ فروردین ۱۳۹۳

273

من و شعر

فروردین ۲۵م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

اگر شعر ,
مرا نگوید
من چگونه
شعر بگویم !؟

شعر مرا می سراید
من شعر را
من و شعر
همسفرانی شده ایم
که تا ابدیت
راه مان یکی شده است !

اکبر درویش . آغاز روز دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳

891