با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

کاش !!

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

نامت را که می برم
دهانم شیرین می شود
انگار تمام زنبورهای عاشق جهان ,
در من کندو می سازند
انگار برای اولین بار
خربزه ی شیرین مشهدی را
تجربه می کنم
انگار تمام نان های خامه ای جهان ,
مرا میهمان می شوند

نگاهت را که می بینم
انگار در معابد هند
در کنار مریدان ,
بودا را زیارت می کنم
سرشار از عشق می شوم
به نیروانا می رسم
و در یک خلا بی پایان
به استشهاد می رسم
زیبا می شوم
و زیباترین آوازهای همسرایان کلیسای کاتولیک ,
در درون من جاری می شود

وقتی می خندی
تمام جهان چراغانی می شود
مدینه ی فاضله ای را می بینم
که بر زمین شکل گرفته است
به شعف می رسم
و تصویر تمام نقاشی های دنیا ,
میهمان لبخند ژوکوند می شود

اما قلبت !؟
نمی دانم
به زیبایی قلبت ,
نمی دانم چرا گاهی شک می کنم
آیا قلبت هم چون آئینه صاف و بی زنگار است ؟
یا غرور و خودخواهی
کینه و نفرت ,
آئینه ی قلبت را پوشانده است !؟

کاش نام های شگفت ,
بر کوه هایی گذاشته شود که فرو نمی ریزند
کاش چشم های زیبا ,
از آن قلب های سخاوتمند باشد
کاش لبخندهای شاد ,
از آن کسانی باشد که با کینه و نفرت غریبه اند !!

اکبر درویش . ۲۵ دی ماه سال ۱۳۸۸

166

آیا روزی خواهد رسید !؟

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ef

پاییز در راه است …

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در دسته‌بندی نشده - (بدون دیدگاه)

زرد می شود
خشک می شود
و فرو می ریزد
برگ هایم …

پاییز در راه است …

آیا دوباره جوانه خواهم زد
آیا دوباره
بهار را نماز خواهم گذارد ؟

به مادرم گفتم
فصل دلتنگی باغچه
انگار پایان نمی گیرد
دست های مان را در دست هم بگذاریم
شاید کمی گرم شویم

مادرم ناامید شده است
سر بر سجاده می گذارد و دعای ظهور می خواند
و قاصدک ها را به سوی آسمان فوت می کند
مادرم می گوید
دنیا را کفر گرفته است
انگار آخر زمان نزدیک است
نمی بینی که پسران زیر ابرو بر می دارند
و زنان فرزندان دو جنسه به دنیا می آورند !؟

پاییز در راه است …

نگاهی به تقویم می اندازم
سال های کبیسه و خبیثه
دست در دست هم گذاشته اند
تا این سال های همه متروک و دلمرده را
از غارهای اجساد مومیایی شده ی آرزوهای مان
تا پرتگاه های همه سقوط
همسفر باشند

نگاه های همیشه منتظر من به آسمان
هیچگاه جوابی دریافت نکرد

پاییز در راه است …

لباس هایم را در می آورم
یکی یکی همه را
و لخت و عریان در زیر آسمان می ایستم
تا شاید باران های پاییزی
سراپای بودن سال های منفور مرا
از معجزه ی منذر ها عبور دهد
به انحطاط رسیده ام

زرد می شود
خشک می شود
و فرو می ریزد
برگ هایم …

پاییز در راه است …

اکبر درویش . ۲۰ شهریور سال ۱۳۹۳

164

چنین پیامبری !!؟

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

من پیامبری هستم
که در آغوش تو
مبعوث می شوم

من پیامبری هستم
که خدا را
در نگاه تو می بینم

من پیامبری هستم
که با لب های تو
به معراج می روم

من پیامبری هستم
که بر دست های تو
نماز می گذارم

آیا ,
باور نمی کنی که مردم
به چنین پیامبری نیاز دارند
تا در سایه ی عشق ,
جهان را گلستان کنند !؟

اکبر درویش . ۱۸ شهریور سال ۱۳۹۳163

با عشق تو را ترک می کنم

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

اکنون که از عشق تو
جز یاس و اندوه
جز درد و ناامیدی ,
نصیب دیگری نداشته ام ,
تو را ترک می کنم

با تو ,
تمام رویاهای من
به شکست پر کشید
و تمام آرزوهایم ,
به عبث رسید

تو با من بازی کردی
و هیچ گاه ندانستم
که تو هستی
و یا نیستی
اما در کنار بودن تو ,
تمام بودن من
در تار خرافات گره خورد
و ترس های عالم بر من هجوم آورد
و با نام تو ,
هر روز زندگی من سیاه تر شد

رفتم
رفتم
و تا چشم گشودم ,
در روبرو سرابی دیدم ,
که همه لاشخورهای گرسنه
بر بالای آن پرواز می کردند
تا بر مرگ من شهادت دهند

اکنون تو را ترک می کنم
و تو را ,
به تویی که نیستی می سپارم
هرچند ,
با قلبی عاشق ,
از حریم تو سفر خواهم کرد
من رویاهای زیبایی در سر دارم
و آرزوهایی بس بزرگ
و می روم تا بی تو ,
رویاهای خود را
در آرزوی تعبیر شدن
با تمام دنیا قسمت کنم .

اکبر درویش . ۱۲ آذر ماه سال ۱۳۸۹

af

دریغا !!

شهریور ۱۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

162

آری آری می دانم

شهریور ۱۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

شعر آغاز :
فی البداهه گویی

زنی آبستن
در درون من
خوابیده است
و در رویاهایش
خواب عیسا را می بیند !!

آی
آِی
آی …

تا رود اردن بسیار راه است
باید به دیدار آن پیامبر وحشی بروم
تا سر در گوشم بگذارد
و راز این رویا را برایم هجی کند
آیا فرزند مرا غسل تعمید خواهد داد !؟

اما من هزاران هزار پسر دارم
که همه شان نمی دانم ” اسماعیل ” هستند یا ” اسحاق ”
ولی می دانم که همه شان را دوست می دارم
و گوش به فرمان خداوند نخواهم داد
تا یکی شان را قربانی کنم !

اما من هزاران هزار پسر دارم
که همه شان یوسف زیبای من هستند
و هیچکدام را حاضر نمی شوم در چاه بیفتد
پسران من
در نزد من
همه محبوب و خوب هستند
بگذار با هم باشند اما پیامبر نشوند !

چه می گوید این پیامبر وحشی بیابان نشین
این یحیای تعمید دهنده :
” فرزندت را بر صلیب نظاره کن ”

پسران من به دنیا می آیند تا زندگی کنند
تا در کنار دختران
آواز عشق بخوانند و زندگی را تکرار کنند
مرگ و نیستی ,
دور باد
دور باد
و چشم خدا و شیطان
از این حریم امن ,
کور باد
کور باد …

شعر پایان :
با مهر و سپاس به : زری ملک پور

آری آری
می دانم
روزگار شومی ست
پسرانم را مثله خواهند کرد
و دخترانم را
به کنیزی خواهند گرفت
آرامش از این خانه دور خواهد شد
و کلام زیبای عدالت
به تاریخ سپرده خواهد شد
اکنون دوران فرمانروائی بیدادگران است
و تنها مرگ حق دارد با صدای بلند ,
شیون بکشد

آری آری
می دانم
و دیگر انگار چاره ای نمانده است
جز این که آرزوهایم را
غسل تعمید دهم
در رودخانه ی خروشان زمان …

اکبر درویش . شهریور سال ۱۳۹۳

161

فاجعه

شهریور ۱۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
نمی دانیم
کجا و کی
به ما تجاوز شد

تنها زخمی عمیق
و رنجی بزرگ
از این فاجعه
بر جای مانده است !!

اکبر درویش . اول شهریور ۱۳۹۳

160

عدالت !!

شهریور ۱۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
سه روایت از :
” عدالت ”

روایت یکم :

پدرم
نجار بود
صلیب می ساخت
برای اجرای عدالت
مرا به صلیب کشیدند !

روایت دویم :

پدرم
دزد بود
از دیوار مردم بالا می رفت
مرا
دستبند زدند
و به زندان انداختند !!

روایت سیم :

گوسفند را
به جای گرگ
شکار می کنند
و ما چه سرخوشانه
به تماشای اعدام می رویم !

اکبر درویش . شهریور ماه سال ۱۳۹۳

159

شعر می شود

شهریور ۱۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
سیگار می کشم
اما ,
عکسی با سیگار ندارم

روزگاری بود
که ریش های بلندی داشتم
و موهای بلندتر
مدت هاست
که ریش هایم را می زنم
و موهایم را کوتاه می کنم

بد خط که نیستم
هیچ
خط خوبی هم دارم

می بینی
هیچ کدام از نشانه های شاعری
در من نیست
اما ,
قلبی دارم
که آن چنان به مردم عشق می ورزد
که می خواهد ” من ” را
به پای شان قربانی کند
اینگونه است
که هر چه می نویسم ,
شعر می شود !!

اکبر درویش . ۱۱ شهریور سال ۱۳۹۳

35