با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.
Header

تمام نه

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

تمام نه
تمام نه …
تمام ناتمام من
چه ناتمام
تمام
به ناتمام ,
باخته است
من را
که با هزار امید
که با هزار تلاش
رویای خویش
به روی موج
ساخته است !!

اکبر درویش . ۲۵ مهر ماه سال ۱۳۹۰

154

انگار

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از این همه رفتن
پای من ,
خسته شده است
انگار

تمام پل های عبور
دیری ست
شکسته شده است
انگار

بال و پر من
در این هجوم درد
چیده شده است
انگار

تمام راه های پیش
به روی من ,
بسته شده است
انگار …..

اکبر درویش . ۵ شهریور ماه سال ۱۳۹۳

153

مرگ را رقصیدن

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ed

ببخشید !!

شهریور ۷م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

152

ببخشید بر پسر بچه ای که …

شهریور ۲م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

ببخشید
بر پسر بچه ای که
می ترسید حرف هایش را بگوید
و از دردهای باور نکردنی اش
فریاد بزند
اینگونه بود
که به کاغذ و قلم اعتماد کرد
و , …
مثلا ,
” شعر ” گفت !!

اکبر درویش
فروردین ۱۳۵۱
از نوشته های شانزده سالگی
تقدیم به : ” نصرت رحمانی ”

151

زندگی یا بندگی !؟

شهریور ۲م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

ندانستم
آمدیم به دنیا
تا زندگی کنیم
یا بندگی !؟

من ,
در جستجوی زندگی
به هر وادی گذر کرده ام
و آزادی را ,
تا اعماق این زندگی
سفر کرده ام
اما بندگی ,
جبری ست
که بر من تحمیل می شود
چون زنجیری
بر دست و پای من
که تا رها نشوم ,
زندگی را نخواهم فهمید !

اکبر درویش . ۳۱ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

020

پر باز کن

شهریور ۲م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

don

کافی ست …

شهریور ۲م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

نگرانی نگاه نگران تو را
نگاه نگران من ,
در رویت تجربه های درد
چه خوب می فهمد
احساس می کند
و این کوله بار رنج سالیان ها را ,
چه خوب می داند
این نگاه خسته ی من
این نگاه به بغض نشسته ی من
که سال های سال
نگرانی را به تجربه نشسته است

اما ,
نگران نباش
کافی ست
که هر دستی با عشق ,
شمعی روشن کند
آنگاه خواهی دید
افول تاریکی را
آنگاه خواهی دید
چشمانت ,
آن چشمان نگرانت ,
نگرانی را به گور خواهد سپرد

باور کن
در پشت هر شب سیاه ,
باید که صبح سپیدی باشد
باور کن
در پشت هر درد و اندوهی ,
باید ترانه ی لبخند بر لب ها بنشیند
کافی ست
همه با فریادی از درون ,
عشق را ,
در کوچه پس کوچه های این شهر تب دار ,
سرود سازیم

باور کن …

149

اکبر درویش . ۲۹ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

سیاه

مرداد ۲۸م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)

بی ” تو ”
قافیه ی تمام غزل های من
” سیاه ”
می شود .

——————————-

او رفت
و , …
چه تنها شدیم
تسلیت
واژه ی حقیری ست
در برابر این مصیبت

اکبر درویش
در نبود سیمین بانوی غزل
۲۸ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

147

تو نرفته ای

مرداد ۲۸م, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست akbardarvish در شعر - (بدون دیدگاه)
تو نرفته ای
هستی
ای در ما ,
جاری
و هنوز هم چون واژه های شعرت ,
در شعور ما
صبح بیداری …

و ما دوره می کنیم
هر روز و هر شب
تو را ,
وقتی که غزل
در قلب های مان
به گل می نشیند
تا به خورشید ,
سلام کند .

اکبر درویش . ۲۸ مرداد ماه سال ۱۳۹۳
در سوگ عزیز ” سیمین بهبهانی “

146