یک اتفاق ساده

n00176420-r-b-003

یک اتفاق ساده …
بقول سالتیکوف شجدرین , قصه ای برای آدم بزرگ های کوچک و شاید هم برای بچه های بزرگسال …

موش ها , هر دو , نگاهی به یکدیگر انداختند .
هر دو گرسنه بودند .
و هر چه جستجو کرده بودند ,
چیزی برای خوردن نیافته بودند .
در نزدیکی آن ها ,
یک تله موش , آن ها را به خود می خواند .
بوی گردو , که به جای طعمه , سر میخ تله موش بود ,
موش ها را به طرف خود می کشید .
موش دم سیاه به موش خاکستری گفت :
_ چه بویی میاد !؟
موش دم خاکستری گفت :
_ بوی گردویه . دل منو آب کرده !
موش دم سیاه گفت :
_ منم مثل تو …
تله موش به انتظار بود .
به انتظار این که , مو شی برای خوردن گردو بیاید ,
و بعد : _ ت … ت … تلق …
و موش بیچاره گردنش زیر میله ی تله بیفتد .
موش ها , حالا به نزدیکی های تله رسیده بودند .
گرسنگی عذاب شان می داد .
اما … اگر به تله نزدیک می شدند , …..
موش ها , نگاهی به هم و نگاهی به تله انداختند .
دو دل بودند که چه باید بکنند !؟
از یک طرف گرسنگی , و از طرف دیگر , خطر مردن …
کدام را باید انتخاب می کردند ؟
دوباره نگاهی به تله موش انداختند .
یادشان اومد , چند روز پیش , یکی از دوستانشون , به هوای طعمه ,
به تله نزدیک شده بود … و …
در تله افتاده بود …و…
گرسنگی از یک طرف , و مرگ هم در طرف دیگر , …
چند بار تا نزدیکی های تله آمدند و باز پشیمان برگشتند .
نمی دانستند چه باید بکنند !
می خواستند راه خود را عوض کنند و به سوراخ خود بر گردند ,
اما با گرسنگی چه می باید بکنند !؟
بوی گردو آن ها را گیج کرده بود .
بوی گردو خطر مرگ را از یاد می برد .
باز هم به تله نزدیک تر شدند .
موش دم خاکستری , دستش را روی تله گذاشت .
دوستش جلو آمده و در گوشش چیزی گفت .
ناگهان هر دو به عقب بر گشتند .
جه کنند !؟
آیا با شکم گرسنه سر کنند !؟
شاید بی آن که خطری متوجه ی آن ها شود ,
بتوانند طعمه را از تله بربایند .
چه کنند !؟
خطر هست اما گرسنگی هم هست .
موش دم خاکستری ,
دیگر نتوانست تحمل کند .
او تصمیم خود را گرفته بود و …
به تله نزدیک شده , دهانش را جلو برد تا گردو را از سیخونک تله برباید ,
اما هنوز مزه ی گردو را نچشیده بود که ,
میله ی دراز در رفت , و … ت …تلق …
میله رو گردن او افتاده بود .
چند لحظه تقلا کرد شاید خود را نجات دهد ,
با تکان دادن خود , تله را هم تکانی داد ,
اما دیگر دیر شده بود .
دیگر فایده ای نداشت .
و بعد از چند لحظه ,
موش دم خاکستری از دست و پا زدن افتاد و …
کار او تمام شده بود .
موش دم سیاه , می دانست که دیگر خطر بر طرف شده است .
نگاهی به جسد دوستش انداخته و نگاهی نیز به گردو انداخت .
بوی گردو دیوانه اش کرده بود .
موش دم سیاه آهسته به سراغ گردو رفت ,
و با خیال آسوده , شروع به خوردن گردو کرد ,
و تمام گردو را خورد .

اکبر درویش . پاییز سال ۱۳۶۰

دیدگاهتان را بنویسید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.