روی باد راه می روم

282589_323436757769839_198308736_n

اما ,
هنوز ,
روی باد راه می روم
با این که ,
سخت چسبیده ام
سینه های زندگی را ,
با دست های همه خواهش تمنا
مانند کودکی ,
که سینه ی مادرش را ,
با ولع خاصی می بلعد
و هر چه می مکد ,
سیراب نمی شود .

دست هایم ,
جستجو می کند
نوازش های پنهانی را …

لب هایم ,
آرزو می کند
بوسه های مهربانی را …

و اما ,
نگاهم ,
بر دور دست ها ,
خیره
اسیر دست یک شب تاریک
که انگار هیچ گاه ,
در کوچه های سحرگاهش ,
خورشید طلوع نمی کند

همه ی زندگی ام ,
آرزوست
و افتادن
در گرداب خواستن ها
و دیدن عجز نتوانستن ها …

نه درونم سیر است
و نه بیرونم ,
از هوای پاک ,
استشمام آزادی را ,
تجربه می کند

اما ,
هنوز ,
روی باد راه می روم
با این که ,
سخت چسبیده ام
سینه های زندگی را
و دهانم بسته است
و چشم هایم بسته است
و قفلی به بزرگی ی دریاهای دنیا ,
به آرزوهای من زده اند …

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱

دیدگاهتان را بنویسید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.