مرهم این تن من کو این تن پیر و تکیده
قامتش خسته و خسته زیر بار درد خمیده
بی عصا و بی یه همراه بی چراغ و بی یه همپا
تو همون لحظه ی آغاز فرصتش به سر رسیده

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

راوی باور من بود اون کسی که همصدام بود
من نگفته اون می دونس اون شریک غصه هام بود
اما راهمون دوتا شد بین ما فاصله جا شد
مرهم این تن خسته انگاری تو رویاهام بود

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

اکبر درویش . ۱۳ اردی بهشت سال ۱۳۹۳

284

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.