شاکی

akbardarvish ترانه

مرهم این تن من کو این تن پیر و تکیده
قامتش خسته و خسته زیر بار درد خمیده
بی عصا و بی یه همراه بی چراغ و بی یه همپا
تو همون لحظه ی آغاز فرصتش به سر رسیده

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

راوی باور من بود اون کسی که همصدام بود
من نگفته اون می دونس اون شریک غصه هام بود
اما راهمون دوتا شد بین ما فاصله جا شد
مرهم این تن خسته انگاری تو رویاهام بود

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

اکبر درویش . ۱۳ اردی بهشت سال ۱۳۹۳

284

You May Also Like..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.