من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

All posts by akbardarvish

سنگ اول

188881-Jesus-und-die-Sünderin

سنگ اول :
بازنویسی من ازقسمتی از باب هشتم انجیل یوحنا
سال ۱۳۵۳٫ تهران
به دوستان و همه مسیحیان جهان
در روز میلاد عیسی ناصری بشارت دهنده ی عشق و دوست داشتن

اما , عیسی به کوه زیتون رفت
و بامدادان باز به هیکل در آمد و چون جمیع قوم نزد او آمدند ,
نشسته , ایشان را تعلیم بداد .
که ناگاه , کاتبان و فریسیان , زنی را که در زنا گرفته شده بود ,
پیش او آوردند و او را در میان برپا داشته ,
به او گفتند :
” این زن , در حین عمل زنا گرفته شده است
موسی در تورات به ما حکم کرده است که چنین زنان ,
باید سنگسار شوند ,
اما تو چه می گویی ؟”
و این را از روی امتحان به او گفتند تا ادعایی بر او پیدا کنند .
اما عیسی , سر به زیر افکنده ,
با انگشت خود روی زمین می نوشت .
و چون در سوال کردن اصرار نمودند ,
عیسی برخاسته و به ایشان گفت :
” هر که از شما گناه ندارد ,
سنگ اول را بر آن زن بیندازد . ”
و باز سر به زیر افکنده ,
بر زمین , با انگشت چیزهایی می نوشت .
پس چون احساس کردند که از ضمیر خود سخن گفته است ,
از بزرگان قوم شروع کرده تا به آخر ,
یک به یک سنگ ها را بر زمین انداخته و از معرکه بیرون رفتند .
و عیسی تنها باقی ماند
و آن زن , که آن جا ایستاده بود .
پس چون عیسی سر بلند کرد
و غیر از آن زن , کسی را ندید ,
به او گفت :
” ای زن , مدعیان تو چه شدند ؟
آیا هیچکس بر تو سنگی نزد ؟ ”
زن گفت :
” هیچکس …ای …..آقا…..”
عیسی گفت :
” من هم بر تو فتوی نخواهم داد .
برو..و…دیگر گناه نکن . “

اکبر درویش

روی باد راه می روم

282589_323436757769839_198308736_n

اما ,
هنوز ,
روی باد راه می روم
با این که ,
سخت چسبیده ام
سینه های زندگی را ,
با دست های همه خواهش تمنا
مانند کودکی ,
که سینه ی مادرش را ,
با ولع خاصی می بلعد
و هر چه می مکد ,
سیراب نمی شود .

دست هایم ,
جستجو می کند
نوازش های پنهانی را …

لب هایم ,
آرزو می کند
بوسه های مهربانی را …

و اما ,
نگاهم ,
بر دور دست ها ,
خیره
اسیر دست یک شب تاریک
که انگار هیچ گاه ,
در کوچه های سحرگاهش ,
خورشید طلوع نمی کند

همه ی زندگی ام ,
آرزوست
و افتادن
در گرداب خواستن ها
و دیدن عجز نتوانستن ها …

نه درونم سیر است
و نه بیرونم ,
از هوای پاک ,
استشمام آزادی را ,
تجربه می کند

اما ,
هنوز ,
روی باد راه می روم
با این که ,
سخت چسبیده ام
سینه های زندگی را
و دهانم بسته است
و چشم هایم بسته است
و قفلی به بزرگی ی دریاهای دنیا ,
به آرزوهای من زده اند …

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱

شعر من …

شعر من ,
نه شعر سپید است
نه شعر سیاه …
شعر من ,
نه شعر نو است
نه شعر کهن …

45981853972446563676

شعر من ,
شعر زلال است
مانند چشمه ای جوشان …

شعر در من ,
جاری می شود
می توانی عمق آن را به بینی
می توانی از آن بنوشی
عطش تو را سیراب خواهد کرد
اگر چه باز ,
تشنه می شوی
می توانی خود را در آن به بینی
چون آئینه ای
می توانی تنی به آب بزنی
خیس شوی
آبی شوی…

قطره های شعر من ,
همه قطره هایی هستند
که میل دیدن دریا ,
غوغایی در درونشان به پا کرده است
شاید ,
گاهی به مرداب می رسند
گاهی گرداب می شوند
و یا در کویری خشک ,
بوته ی کوچکی را سیراب می کنند
اما ,
در آوازهای قبیله ی شان ,
دریا را با صدای بلند آواز می کنند .

شعر من ,
آواز شاد پسربچه هایی است
که در کوچه های بلوغ ,
تجربه ی اولین عاشق شدن را ,
نقاشی می کنند .

شعر من ,
فریاد همصدایی یارانی است ,
که در جستجوی آزادی ,
تشنه ی عدالت ,
به جهانی می اندیشند
خالی از بیداد و استبداد …

شعر من ,
قصه ی اندوهبار عیسی و صلیب
رنج ناشناخته ی دانو بر روی تل آتش
لحظه ی بردباری حلاج بر دار
و شمع آجین شدن عین القضات است .

شعر من ,
زجه ی عمیق کودک گرسنه ای ست
که درد نان دارد
و اندوه بیکران دخترکی ,
که تنها مانده است …

شعر من ,
ستایشگر زیباترین نگاه های عمیق
و تحسین گر لبخندهای ناب مهربانی ست
که مرا به شگفت می آورد

شعر من ,
داستان درد مردمی ست ,
که دربند جهالت ,
در میان یاس و امید ,
جهان بی تبعیض را سرود می خوانند
و حماسه ای ست
که از آزادی می گوید .

شعر من ,
قصه ی آن رودی ست ,
که به دریا می پیوندد .

شعر من ,
شعر من است
شعر تو است
و شعر ما …
که به جهانی بی کینه می اندیشیم .

اکبر درویش . سوم دی ماه سال ۱۳۹۱

صدای دلم را گوش کن

s49

با درود به دوستان خوب

شاید باید خیلی زودتر از این ها این وبلاگ را انتخاب می کردم و شعرهایم را در آن قرار داده و در دسترس همگان قرار می دادم ولی اگر این کار به تاخیر افتاد مسائل زیادی بود که فکر نمی کنم این جا جای گفتن آن باشد ولی خلاصه بگویم چون این شعرها هم در صفحه فیسبوک من وهم در صفحه گوگل پلاس بود دیگر احساس می کردم که نیازی نباشد تا آن ها را در این جا نیز بیاورم ولی اصرار دوستان بالاخره مرا وادار کرد که شعرهایی را که در صفحه ی فیسبوک من بود در این وبلاگ نیز بیاورم چون در این جا این شعرها امنیت بیشتری دارند و کمتر در معرض آسیب قرار می گیرند و در ضمن این وبلاگ می تواند بایگانی شعرهای من هم باشد.
این شعرها را در صفحه فیسبوک سکوت خود دانسته بودم و باز باید این جا یادآوری کنم که من هنوز هم با شعر سکوت می کنم و این شعرها سکوت های کسی است که نمی تواند فریاد بزند
باشد که این سکوت به آن کس برسد که باید فریادها را در دل سکوت بشنود…
برقرار باشید .این هم آدرس صفحه ی شعرهای من در فیسبوک :
و اما نوشتن وبلاگ باعث شد که کاری را که مدت ها پیش باید انجام می دادم انجام دهم و این سایت راه اندازی شود . اکنون هم این سایت و هم وبلاگ من پذیرای دوستانی هستند که شعرهای مرا دوست دارند و با هم اگر شاید گاهی هم عقیده ام نباشیم اما به عقیده ی هم احترام می گذاریم و درد مشترک داریم و به آینده ای روشن برای این سرزمین و مردم سراسر دنیا می اندیشیم …
این هم آدرس وبلاگ من :