من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Category Archives: ترانه

خوب من حرف بزن

خوب من تکیه به من کن یک دم
سر بذار رو شونه ام ای همدم
بگو از این روزای دلتنگی
روزای خالی و شوم سنگی

حرف بزن ببین دلم طوفانی ست
پره از حس بد ویرانی ست
حرف بزن معجزه ها خاموشن
مستن و قلندرا مدهوشن
کینه ها قلبا رو تاریک کرده
راه رفتنی رو باریک کرده
روزگار بدیه این روزها
خسته و تنها شدیم ای همپا

حرف بزن ای آبی دریاها
بگو از مرگ بد رویاها
بگو از اندوه این فصل درد
خوب من تکیه به من کن همدرد

من اگر در پیله ی تردیدم
اما باز هنوز پر از امیدم
خوب من حرفاتو باور دارم
مثه تو از این روزا بیزارم
حرف بزن حرفای تو حرف من
در سکوت این شب بی روزن
روزگار بدیه این روزها
خسته و تنها شدیم ای همپا

حرف بزن همسفر ناباور
در شب ستاره هر دم پرپر
دستتو بذار تو توی دستم
که پر از نبض شنیدن هستم

اکبر درویش . ۲۴ شهریور ۱۳۹۳

197

برگرد

این خاموش خسته را تو غرق صدا کردی
در من عطشی ریختی تا من را به پا کردی

بی تو من کجا بودم محو لحظه ها بودم
بی تو من نبود ای داد بی تو بی چرا بودم
تو شعله شدی در من شور اشتیاق گشتم
پر شد دل من از شوق با تو گرم و داغ گشتم

برگرد و صدایم کن دیری ست به تو محتاجم
بی تو من خزانی گنگ فصل زرد تاراجم
برگرد و کنارم باش در این فصل بی برگی
محتاج توام ای عشق در این سفر سنگی

این خسته ی تنها را تو غرق کرم کردی
در من منی برپا شد تو من را علم کردی

اکبر درویش . خرداد سال ۱۳۸۸

327

بچه گی

من چقد شلوار کوتاه رو دوس دارم
آب تنی توی جوبا رو دوس دارم
وای چقد دلم می خواد بچه بشم
سنگ زدن به شیشه ها رو دوس دارم

بچه گی یه خواب صادقانه بود
همه چی قشنگ و کودکانه بود

من چقد اون لحظه ها رو دوس دارم
زنگ زدن در رفتنا رو دوس دارم
روزا رو می شمرم تا جمعه بیاد
اون روزا تعطیلی ها رو دوس دارم

بچه گی یه خواب صادقانه بود
واسه من قشنگ ترین ترانه بود

شیطونی توی کلاس و مدرسه
بوسه های مادرم به وقت خواب
مزه ی چایی شیرین و نون پنیر
دیدن خواب یه پرس چلو کباب

بچه گی یه خواب صادقانه بود
همه چی قشنگ و کودکانه بود

مثه شاهزاده ی بر اسب سفید
دنبال دختر رویاها بودیم
بی خیال از غصه های زندگی
قهرمان همه قصه ها بودیم

بچه گی یه خواب صادقانه بود
همه چی زیبا و عاشقانه بود

حیف که اون روزای خوب تموم شدن
این روزای همه تاریک اومدن
دوستی هامون رنگ دشمنی گرفت
غم و غصه خونه ها رو در زدن

بچه گی یه خواب صادقانه بود
همه چی قشنگ و کودکانه بود

اکبر درویش . اردیبهشت سال ۱۳۹۳

298

مهمون چشم تو

حوض بلوره اون چشات دریای نوره اون چشات
برای این خسته ی راه راه عبوره اون چشات
گنبدای کاشیکاری پیش چشات کم میارن
برای زیبایی شهر عکس چشاتو میذارن
دریا چیه چشمای تو از دریا هم قشنگتره
وقتی که باز می شه چشات عقل از سر من می پره

می خوام بیام به مهمونی تو چشم تو اگر بشه
مهمون چشم تو شدن اگر بشه وای چی می شه
یعنی می شه که چشم من تو چشم تو خونه کنه
ببین چشات داره منو دیگه دیوونه می کنه

مهره ی مار داره چشات رنگ بهار داره چشات
با این فقیر پاپتی بگو چیکار داره چشات
خدایی پیش چشم تو شرمنده می شه آسمون
به ماه می گه تو در نیا دارم یه ماه مهربون
رنگ بازی چشمای تو از همه رنگا سرتره
خودش می شه رنگین کمون وقتی که بارون می باره

می خوام بیام به مهمونی تو چشم تو اگر بشه
مهمون چشم تو شدن اگر بشه وای چی می شه
یعنی می شه که چشم من تو چشم تو خونه کنه
ببین چشات دیگه منو داره دیوونه می کنه

اکبر درویش . اردیبهشت سال ۱۳۹۳

183

ز اعتکاف چشم تو

ز اعتکاف چشم تو
هزار سال گذشته است
به بین هنوز نگاه من
به اعتکاف نشسته است

تو را صدا زنم به شب
تو را صدا زنم به روز
از آن جهت که مهر تو
نشسته در دلم هنوز

کنون اذان من شود
شهادت نگاه تو
به بیعت تو آمدم
فدایی ام به راه تو

زاعتکاف چشم تو
نگاه که بر نخاسته ام
در این سکوت غم فزا
لب از گلایه بسته ام

رسول من نگاه توست
کتاب من نگاه توست
به انتظار مهر تو
نگاه من به راه توست

تو را سپاس که عشق تو
نماز صبح و ظهر و شب
فقط تلاوت تو است
مرا چو ذکری زیر لب

ز اعتکاف چشم تو
هزار سال گذشته است
به بین هنوز نگاه من
به اعتکاف نشسته است

اکبر درویش . اردیبهشت سال ۱۳۹۳

yeki

ای داد و بیداد

ای داد و وای ای داد و بیداد
از دست این زمونه ای داد
هیشکی با هیشکی مهربون نیس
رفته دیگه اون روزای شاد

ای داد و بیداد داد و بیداد
از دست این زمونه فریاد

روزا شده تکراری و پوچ
تو دام خود کرده اسیریم
لبخندامون رنگی نداره
روزی هزار دفه می میریم

ای داد و بیداد داد و بیداد
از دست این زمونه فریاد

تو دلامون مهر و صفا نیس
وامونده ایم تو کار دنیا
جای وفا و عشق و دوستی
دشمن همدیگه شدیم ما

ای داد و بیداد داد و بیداد
از دست این زمونه فریاد

اکبر درویش . اردیبهشت ۱۳۹۳

288

واژه ها (۱)

عریان شوید ای واژه ها
تا من بخوابم با شما
لب بر لب هم بدهیم
تا که شویم پر از صدا
محکم در آغوشم بگیر
ای واژه ی آغاز شعر
جوانه شو در قلب من
ای شور شعر ای راز شعر
باید در آغوش تو من
تا به بلوغ پر بگیرم
ارضا شوم وقتی تو را
محکم در آغوش می گیرم
باید که نطفه های ما
شعرهای بی بدیل باشند
برای عشق و عاشقی
قشنگترین دلیل باشند

آغوش من به بین پر است
از شهوت گفتنی ها
برهنه هستم پیش تو
باز کن تو آغوش و بیا
ببین که در آغوش ما
قشنگترین ترانه هاست
پیوند عشق من و ما
طلوع عاشقانه هاست
باید در آغوش تو من
شعرهای تازه سر کنم
راوی زندگی شوم
تا به امید سفر کنم
باید که نطفه های ما
شعرهای بی بدیل باشند
تو جشن عشق و زندگی
برهان بی دلیل باشند

اکبر درویش . ۲۵ فروردین سال ۱۳۹۳

286

واژه ها (۲)

برهنه شید ای واژه ها
در بستر عریان من
بوسه به بوسه ام بدید
ریشه کنید در جان من
محکم در آغوشم بگیر
ای واژه ی شروع شعر
در روح من جوانه زن
با مستی طلوع شعر
می خوام که در آغوش تو
تا به بلوغ پر بکشم
ارضا بشیم کنار هم
تا رویاها سر بکشم
می خوام که عشقبازی ما
شعرای بی بدیل بشن
برای دلبستگی ها
محکمترین دلیل بشن

آغوش من به بین پره
از شهوت گفتنی ها
برهنه هستم پیش تو
آغوشتو وا کن بیا
بیا که در آغوش هم
قشنگترین ترانه شیم
ای واژه های ناب شعر
باید که جاودانه شیم
بذار در آغوش تو من
شعرای تازه تر بگم
داد بزنم از عاشقی
دل به دل امید بدم
می خوام که عشقبازی ما
طلوع خنده ها بشن
واسه رسیدن به اوج
پر پرنده ها بشن

اکبر درویش . ویرایش : ۲۷ فروردین سال ۱۳۹۳

285

شاکی

مرهم این تن من کو این تن پیر و تکیده
قامتش خسته و خسته زیر بار درد خمیده
بی عصا و بی یه همراه بی چراغ و بی یه همپا
تو همون لحظه ی آغاز فرصتش به سر رسیده

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

راوی باور من بود اون کسی که همصدام بود
من نگفته اون می دونس اون شریک غصه هام بود
اما راهمون دوتا شد بین ما فاصله جا شد
مرهم این تن خسته انگاری تو رویاهام بود

شاکی ام از همه دنیا شاکی از امروز و فردا
با هزاران زخم کهنه دیگه اوفتاده ام از پا
زندگیم یه کوره راهه که پر از عکس سیاهه
خسته ام حتی من از خود شاکی ام از تو خدایا

اکبر درویش . ۱۳ اردی بهشت سال ۱۳۹۳

284

یادش بخیر

یادش بخیر که بچه بودیم
غافل از این روزای دلتنگ
تو دلامون شور و نشاط بود
بازی هامون تیله و هف سنگ
یادش بخیر نمی دونستیم
که غم چیه غصه کدومه
که این روزای مثله رویا
زود میره و چه بی دوومه

یادش بخیر یادش بخیر باد
اون روزای قشنگ و زیبا
افسوس که زود زود تموم شد
خاطره شد تو باور ما

یادش بخیر عاشق شدن ها
شرم و حیا و سادگیمون
چه زود گذشت و رفت و گم شد
روزای خوب بچگیمون
روزایی که انگار یه خواب بود
خواب خوش ظهر تابستون
بهاری بود که خیلی آسون
افتاد تو آغوش زمستون

یادش بخیر یادش بخیر باد
اون روزای قشنگ و روشن
حالا به انتظار مردن
روزا رو می شمریم تو و من

اکبر درویش . فروردین سال ۱۳۹۰

383