من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Category Archives: شعر

با یاد فروغ

با یاد فروغ 

آن کیست
که روی واژه های من ,
گام بر می دارد
و تحریک می کند
اندام های حسی ی مرا
با آهی شهوتناک
در قیل و قال روزها
تا با تحرک دو فصل
در انجماد یک لجظه
تبرک جوید ؟

میزهای مدرسه را
و فصل های خاطره را
همه را به روزنامه سپردم
تا با تسلیت دل خویش
این زمستان ابدی را ,
تا بهار …

دوباره ساعت می نوازد
مانند همیشه
مانند تمام فصل های زمستان
در اول دی ماه
چهار بار
چهار بار
و زنی ,
که ترانه ی زندگی را آواز می کرد ,
دست هایش را ,
در زیز بارش یکریز برف ,
مدفون می شود..

آیا سالی دیگر ,
وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود ,
سبز خواهد شد !؟

یا باز مردمانی دلتنگ
در هایهوی شبانه های شان
در فصول داس های واژگون شده ی بیکار
در باغ های تخیل شان
بر سر خاک مرده های آمال شان ,
همه یک صدا خواهند خواند :
ایمان بیاوریم
به آغاز
فصل سرد….!!

اکبر درویش . ساعت ۴ روز اول دی ماه از زمستان ۱۳۹۱

01

به نماز می ایستم

430954_186276688177736_207087639_n

به نماز می ایستم
رو به قامت تو
چشم های زیبای تو ,
مهر نماز من است
تو را تکبیر می گویم
عشق بخشنده و مهربان است
سبحان الله …
آن لبخندهای ناب اسرار آمیز را ,
که به من شوق زیستن بخشیده است
الحمدوالله …
که عشق ,
دنیا را پابرجا نگه داشته است
سر بر سجاده ی قلب مهربان تو می گذارم
نوازش های دستت را می بوسم
تو را سپاس می گویم
تنها آواز دوست داشتن تو بوده است ,
که مرا به رکوع تسلیم برده است
من تنها در برابر عشق سجده کرده ام …

تو ,
در تمام شعرهای من برچسب خورده ای
آیا من ,
هرگز شعری سروده ام ,
که تو وزن و قافیه ی آن نبوده باشی
که تو واژه ی تکرار آن نشوی
که تو در آن غایب باشی !؟

به نماز می ایستم
و سلام می دهم
بر تو
ای یگانه ی مهربان
که در این دنیای زشت و پلید ,
نگاه مرا ,
به روی زیبایی های نادیده ی جهان هستی گشوده ای .

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱

روی باد راه می روم

282589_323436757769839_198308736_n

اما ,
هنوز ,
روی باد راه می روم
با این که ,
سخت چسبیده ام
سینه های زندگی را ,
با دست های همه خواهش تمنا
مانند کودکی ,
که سینه ی مادرش را ,
با ولع خاصی می بلعد
و هر چه می مکد ,
سیراب نمی شود .

دست هایم ,
جستجو می کند
نوازش های پنهانی را …

لب هایم ,
آرزو می کند
بوسه های مهربانی را …

و اما ,
نگاهم ,
بر دور دست ها ,
خیره
اسیر دست یک شب تاریک
که انگار هیچ گاه ,
در کوچه های سحرگاهش ,
خورشید طلوع نمی کند

همه ی زندگی ام ,
آرزوست
و افتادن
در گرداب خواستن ها
و دیدن عجز نتوانستن ها …

نه درونم سیر است
و نه بیرونم ,
از هوای پاک ,
استشمام آزادی را ,
تجربه می کند

اما ,
هنوز ,
روی باد راه می روم
با این که ,
سخت چسبیده ام
سینه های زندگی را
و دهانم بسته است
و چشم هایم بسته است
و قفلی به بزرگی ی دریاهای دنیا ,
به آرزوهای من زده اند …

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱

شعر من …

شعر من ,
نه شعر سپید است
نه شعر سیاه …
شعر من ,
نه شعر نو است
نه شعر کهن …

45981853972446563676

شعر من ,
شعر زلال است
مانند چشمه ای جوشان …

شعر در من ,
جاری می شود
می توانی عمق آن را به بینی
می توانی از آن بنوشی
عطش تو را سیراب خواهد کرد
اگر چه باز ,
تشنه می شوی
می توانی خود را در آن به بینی
چون آئینه ای
می توانی تنی به آب بزنی
خیس شوی
آبی شوی…

قطره های شعر من ,
همه قطره هایی هستند
که میل دیدن دریا ,
غوغایی در درونشان به پا کرده است
شاید ,
گاهی به مرداب می رسند
گاهی گرداب می شوند
و یا در کویری خشک ,
بوته ی کوچکی را سیراب می کنند
اما ,
در آوازهای قبیله ی شان ,
دریا را با صدای بلند آواز می کنند .

شعر من ,
آواز شاد پسربچه هایی است
که در کوچه های بلوغ ,
تجربه ی اولین عاشق شدن را ,
نقاشی می کنند .

شعر من ,
فریاد همصدایی یارانی است ,
که در جستجوی آزادی ,
تشنه ی عدالت ,
به جهانی می اندیشند
خالی از بیداد و استبداد …

شعر من ,
قصه ی اندوهبار عیسی و صلیب
رنج ناشناخته ی دانو بر روی تل آتش
لحظه ی بردباری حلاج بر دار
و شمع آجین شدن عین القضات است .

شعر من ,
زجه ی عمیق کودک گرسنه ای ست
که درد نان دارد
و اندوه بیکران دخترکی ,
که تنها مانده است …

شعر من ,
ستایشگر زیباترین نگاه های عمیق
و تحسین گر لبخندهای ناب مهربانی ست
که مرا به شگفت می آورد

شعر من ,
داستان درد مردمی ست ,
که دربند جهالت ,
در میان یاس و امید ,
جهان بی تبعیض را سرود می خوانند
و حماسه ای ست
که از آزادی می گوید .

شعر من ,
قصه ی آن رودی ست ,
که به دریا می پیوندد .

شعر من ,
شعر من است
شعر تو است
و شعر ما …
که به جهانی بی کینه می اندیشیم .

اکبر درویش . سوم دی ماه سال ۱۳۹۱