در بگشایید

در بگشایید شتابان باشد که از مزامیر قلب خویش فرا گویم تان بشارتی … به من صعود کن ای نخستین وسوسه در من ای آغازین کسی که در من شعف نشاندی دروازه های بسته را بگشای تا بگویمت از خویش در پایکوبی هایم… با هم رقصیدیم هر دو عریان بودیم و چه گذشت … به یاد آر در کوه آغوش من میان من و تو چه رفت سرشار از ناگفته ها کسی در میانه نیست تا به گوش جان نیوشد ! فراز آی ای نخستین جفت من تو را گم کرده بودم بر صور صلح بدم اکنون بلوغ انسان نزدیک می شود به من صعود کن همه عریانم درهای بسته… Read More

Continue Reading

با یاد فروغ

با یاد فروغ  آن کیست که روی واژه های من , گام بر می دارد و تحریک می کند اندام های حسی ی مرا با آهی شهوتناک در قیل و قال روزها تا با تحرک دو فصل در انجماد یک لجظه تبرک جوید ؟ میزهای مدرسه را و فصل های خاطره را همه را به روزنامه سپردم تا با تسلیت دل خویش این زمستان ابدی را , تا بهار … دوباره ساعت می نوازد مانند همیشه مانند تمام فصل های زمستان در اول دی ماه چهار بار چهار بار و زنی , که ترانه ی زندگی را آواز می کرد , دست هایش را , در زیز بارش یکریز برف… Read More

Continue Reading

به نماز می ایستم

به نماز می ایستم رو به قامت تو چشم های زیبای تو , مهر نماز من است تو را تکبیر می گویم عشق بخشنده و مهربان است سبحان الله … آن لبخندهای ناب اسرار آمیز را , که به من شوق زیستن بخشیده است الحمدوالله … که عشق , دنیا را پابرجا نگه داشته است سر بر سجاده ی قلب مهربان تو می گذارم نوازش های دستت را می بوسم تو را سپاس می گویم تنها آواز دوست داشتن تو بوده است , که مرا به رکوع تسلیم برده است من تنها در برابر عشق سجده کرده ام … تو , در تمام شعرهای من برچسب خورده ای آیا من… Read More

Continue Reading

روی باد راه می روم

اما , هنوز , روی باد راه می روم با این که , سخت چسبیده ام سینه های زندگی را , با دست های همه خواهش تمنا مانند کودکی , که سینه ی مادرش را , با ولع خاصی می بلعد و هر چه می مکد , سیراب نمی شود . دست هایم , جستجو می کند نوازش های پنهانی را … لب هایم , آرزو می کند بوسه های مهربانی را … و اما , نگاهم , بر دور دست ها , خیره اسیر دست یک شب تاریک که انگار هیچ گاه , در کوچه های سحرگاهش , خورشید طلوع نمی کند همه ی زندگی ام , آرزوست و… Read More

Continue Reading

شعر من …

شعر من , نه شعر سپید است نه شعر سیاه … شعر من , نه شعر نو است نه شعر کهن … شعر من , شعر زلال است مانند چشمه ای جوشان … شعر در من , جاری می شود می توانی عمق آن را به بینی می توانی از آن بنوشی عطش تو را سیراب خواهد کرد اگر چه باز , تشنه می شوی می توانی خود را در آن به بینی چون آئینه ای می توانی تنی به آب بزنی خیس شوی آبی شوی… قطره های شعر من , همه قطره هایی هستند که میل دیدن دریا , غوغایی در درونشان به پا کرده است شاید , گاهی… Read More

Continue Reading