من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Category Archives: قصه برای کودکان

بازی گربه ها

گربه ی نر به گربه ی ماده گفت :
” چه کنیم ؟
زندگی مان بسیار سخت شده ,
و بچه های مان گرسنه اند .
موش ها از لانه هایشان خارج نمی شوند ,
و گنجشک ها هم ,
دارای بال هایی هستند که می توانند پرواز کنند ,
و از چنگ ما فرار کنند . ”
گربه ی ماده گفت :
” من پیشنهادی دارم :
در برابر گنجشک ها به دروغی دعوا می کنیم ,
تو مرا گاز می گیری
و من خودم را بی حرکت مانند مرده بر روی زمین می اندازم
گنجشک ها خیال می کنند که من مرده ام
و حتما نزدیک من می شوند و … ”

گربه نر و گربه ی ماده نقشه ی خود را اجرا کردند.
بعد از مدت کوتاهی ,
گنجشکی بر روی گربه ی ماده نشست
و با خوشحالی در حالی که از شکست دشمن خود شاد بود ,
فریاد زد :
” دشمن ما مرد …
دشمن ما مرد …
دشمن ما …….. ”

ناگهان ,
گربه ی ماده گنجشک را گرفت
و او را به عنوان یک غذای خوشمزه به بچه هایش داد .

دو روز بعد ,
گربه ی ماده باز هم خود را به مردن زد
تا نقشه ی قبلی را اجرا کند
ولی هیچ گنجشکی به او نزدیک نشد
زیرا گنجشک ها را نیز مانند انسان های هشیار ,
نمی توان دوبار فریب داد .

این نوشته که اصل آن از ” زکریا تامر ” می باشد در سال ۱۳۵۸ بصورت یک کتاب جیبی کوچک با نام ” بازی گربه ها ” منتشر شد و بعدها بر اساس همین متن کوچک داستان دیگری نوشتم با نام ” گنجشک های هشیار ” که چون کمی طولانی است همان متن کوتاه ترجمه شده ی اولیه را در اختیار دوستان قرار می دهم .
اکبر درویش
gorbe

روشنک…

fateme-poorsafari-796x1024 (1)

( شعر اول از مجموعه شعر واره ای برای روشنک ) :
روشنک
روشنک
تاریک است
خورشید اسیر ابرهاست
اما روشنی می آید
یک روز … یک روز روشن … یک روز از ستاره لبریز
خواهی دید
خواهی دید گل خورشید را … و دشت شقایق را
درخت ها اکنون بی برگ است
و گل نمی روید
نه لاله … نه شقایق … نه میخک …
هیچ گلی نمی روید
اما این گونه نخواهد ماند
تو پرواز خواهی کرد
مانند پروانه ها و پرنده ها
در باغ سبز گل ها
و نگاه خواهی داشت
و پاس خواهی داشت
باغ را …
بهار را …
تو خواهی دید
رویش شقایق را
و تماشا خواهی کرد
خورشید را
خورشید بزرگ را
خورشید بزرگ بشارت را
و پیروز خواهی شد بر شب
بر دشت سیاه ملول شب
بر سیاهی و تاریکی
آن روز …
می بینی که شقایق ها دوباره سرخ خواهند شد
و من به تو خواهم گفت :
که می توانی با من به جشن گنجشک ها بیایی
من به تو گل لاله خواهم داد
تا از سرمای زمستان نترسی
تا دیگر نگویی : هوا سرد است
و من از سرما میلرزم …

شعر واره ای برای روشنک
دفتری شعری برای کودکان و نوجوانان
نوشته و نقاشی من .. سال ۱۳۵۸

یک اتفاق ساده

n00176420-r-b-003

یک اتفاق ساده …
بقول سالتیکوف شجدرین , قصه ای برای آدم بزرگ های کوچک و شاید هم برای بچه های بزرگسال …

موش ها , هر دو , نگاهی به یکدیگر انداختند .
هر دو گرسنه بودند .
و هر چه جستجو کرده بودند ,
چیزی برای خوردن نیافته بودند .
در نزدیکی آن ها ,
یک تله موش , آن ها را به خود می خواند .
بوی گردو , که به جای طعمه , سر میخ تله موش بود ,
موش ها را به طرف خود می کشید .
موش دم سیاه به موش خاکستری گفت :
_ چه بویی میاد !؟
موش دم خاکستری گفت :
_ بوی گردویه . دل منو آب کرده !
موش دم سیاه گفت :
_ منم مثل تو …
تله موش به انتظار بود .
به انتظار این که , مو شی برای خوردن گردو بیاید ,
و بعد : _ ت … ت … تلق …
و موش بیچاره گردنش زیر میله ی تله بیفتد .
موش ها , حالا به نزدیکی های تله رسیده بودند .
گرسنگی عذاب شان می داد .
اما … اگر به تله نزدیک می شدند , …..
موش ها , نگاهی به هم و نگاهی به تله انداختند .
دو دل بودند که چه باید بکنند !؟
از یک طرف گرسنگی , و از طرف دیگر , خطر مردن …
کدام را باید انتخاب می کردند ؟
دوباره نگاهی به تله موش انداختند .
یادشان اومد , چند روز پیش , یکی از دوستانشون , به هوای طعمه ,
به تله نزدیک شده بود … و …
در تله افتاده بود …و…
گرسنگی از یک طرف , و مرگ هم در طرف دیگر , …
چند بار تا نزدیکی های تله آمدند و باز پشیمان برگشتند .
نمی دانستند چه باید بکنند !
می خواستند راه خود را عوض کنند و به سوراخ خود بر گردند ,
اما با گرسنگی چه می باید بکنند !؟
بوی گردو آن ها را گیج کرده بود .
بوی گردو خطر مرگ را از یاد می برد .
باز هم به تله نزدیک تر شدند .
موش دم خاکستری , دستش را روی تله گذاشت .
دوستش جلو آمده و در گوشش چیزی گفت .
ناگهان هر دو به عقب بر گشتند .
جه کنند !؟
آیا با شکم گرسنه سر کنند !؟
شاید بی آن که خطری متوجه ی آن ها شود ,
بتوانند طعمه را از تله بربایند .
چه کنند !؟
خطر هست اما گرسنگی هم هست .
موش دم خاکستری ,
دیگر نتوانست تحمل کند .
او تصمیم خود را گرفته بود و …
به تله نزدیک شده , دهانش را جلو برد تا گردو را از سیخونک تله برباید ,
اما هنوز مزه ی گردو را نچشیده بود که ,
میله ی دراز در رفت , و … ت …تلق …
میله رو گردن او افتاده بود .
چند لحظه تقلا کرد شاید خود را نجات دهد ,
با تکان دادن خود , تله را هم تکانی داد ,
اما دیگر دیر شده بود .
دیگر فایده ای نداشت .
و بعد از چند لحظه ,
موش دم خاکستری از دست و پا زدن افتاد و …
کار او تمام شده بود .
موش دم سیاه , می دانست که دیگر خطر بر طرف شده است .
نگاهی به جسد دوستش انداخته و نگاهی نیز به گردو انداخت .
بوی گردو دیوانه اش کرده بود .
موش دم سیاه آهسته به سراغ گردو رفت ,
و با خیال آسوده , شروع به خوردن گردو کرد ,
و تمام گردو را خورد .

اکبر درویش . پاییز سال ۱۳۶۰