بازی گربه ها

گربه ی نر به گربه ی ماده گفت : ” چه کنیم ؟ زندگی مان بسیار سخت شده , و بچه های مان گرسنه اند . موش ها از لانه هایشان خارج نمی شوند , و گنجشک ها هم , دارای بال هایی هستند که می توانند پرواز کنند , و از چنگ ما فرار کنند . ” گربه ی ماده گفت : ” من پیشنهادی دارم : در برابر گنجشک ها به دروغی دعوا می کنیم , تو مرا گاز می گیری و من خودم را بی حرکت مانند مرده بر روی زمین می اندازم گنجشک ها خیال می کنند که من مرده ام و حتما نزدیک من می… Read More

Continue Reading

روشنک…

( شعر اول از مجموعه شعر واره ای برای روشنک ) : روشنک روشنک تاریک است خورشید اسیر ابرهاست اما روشنی می آید یک روز … یک روز روشن … یک روز از ستاره لبریز خواهی دید خواهی دید گل خورشید را … و دشت شقایق را درخت ها اکنون بی برگ است و گل نمی روید نه لاله … نه شقایق … نه میخک … هیچ گلی نمی روید اما این گونه نخواهد ماند تو پرواز خواهی کرد مانند پروانه ها و پرنده ها در باغ سبز گل ها و نگاه خواهی داشت و پاس خواهی داشت باغ را … بهار را … تو خواهی دید رویش شقایق را… Read More

Continue Reading

یک اتفاق ساده

یک اتفاق ساده … بقول سالتیکوف شجدرین , قصه ای برای آدم بزرگ های کوچک و شاید هم برای بچه های بزرگسال … موش ها , هر دو , نگاهی به یکدیگر انداختند . هر دو گرسنه بودند . و هر چه جستجو کرده بودند , چیزی برای خوردن نیافته بودند . در نزدیکی آن ها , یک تله موش , آن ها را به خود می خواند . بوی گردو , که به جای طعمه , سر میخ تله موش بود , موش ها را به طرف خود می کشید . موش دم سیاه به موش خاکستری گفت : _ چه بویی میاد !؟ موش دم خاکستری گفت :… Read More

Continue Reading