من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: شهریور ۱۳۹۲

با کلمات سربریده

و مرا
با کلمات سر بریده ,
محکوم کردند
که زندگی کنم
اکنون ,
هر چه می گویم ,
تمام نمی شود
هر چه می گویم ,
ناتمام می ماند
خالی نمی شوم
و هر لحظه ,
لبریزتر از گفتن می شوم …

داستان من ,
داستان آن ماری ست
که سربریده ,
از درد ,
جسم خونین خود را ,
گاز می گیرد !!

اما ,
دوستتان دارم
ای کلمات سر بریده
که اگر ,
ناتوانید در بیان من
می دانم که جز شما ,
سلاح دیگری در دست ندارم .

اکبر درویش . ۸ شهریور ماه سال ۱۳۹۲

290

من سیب را خوردم

باور نمی کنم
من سیب را خوردم
اما کدامین دست ,
کارد را به دست قابیل داد !؟

باور نمی کنم
من سیب را خوردم
اما کدامین صدا ,
در شیپور دمید
تا برادر کشی ,
سرآغاز ترانه های جهان شود !؟

باور نمی کنم
من سیب را خوردم
اما چه کسی امضا کرد
این حکم را
تا فرزندان من ,
تا جهان باقی ست ,
این چنین غمگنانه ,
فرو ریختن را ,
در رویاهای شان تکرار کنند !؟

باور نمی کنم
من ,
سیب را ,
خوردم !!؟؟

اکبر درویش . مثلا فی البداهه . ۷ شهریور ۱۳۹۲

288

برای نلسون ماندلا

این شعر کوتاه را زمانی گفتم که ناگهان خبر مرگ نلسون ماندلا در خبرگزاری ها پیچید اما خوشبختانه بعدا اعلام شد که ایشان هنوز زنده است و در کما بسر می برد و زنده بودن ایشان باعث شد که تغییری کوچک در شعر بدهم . شعر زیر شعر تغییر داده شده است و شعری که بر عکس حک شده است شعر اولیه می باشد :
مرگ هر انسان ,
از انسانیت می کاهد
مرگ تو اما ,
انسانیت را ,
سوگوار خواهد کرد .

اکبر درویش

287

و این روزها …

و این روزها ,
همه شاخ هایی بودند
که ناجوانمردانه
بر سر راهم
سبز می شدند
و من ,
ناتوانی را ,
در هیبت خویش ,
لبیک می گفتم .

اکبر درویش . اول شهریور سال ۱۳۹۲

220

و این پرسش بی پاسخ

و آیا ,
خوردن یک سیب بود
که سرآغاز دردناک ترین تراژدی تاریخ شد !؟

اکبر درویش . ۲۵ دی ماه سال ۱۳۸۶

و این پرسش بی پاسخ ,
سبب ساز شد
تا دنیای تمام پرسش های من ,
بی پاسخ بماند !!

اکبر درویش . ۲۶ دی ماه سال ۱۳۸۶

212

لبریز از یکسانی

من
و
تو …

ببند
چشم هایت را ,
به روی تفاوت های مان
من و تو ,
لبریز از یکسانی هستیم
آن چنان ,
که بتواند
ما را تا همیشه
به هم پیوند دهد .

اکبر درویش . تیر ماه سال ۱۳۸۸

285

آمد

آن گل به سمن آمد
آن سرو چمن آمد
آن یوسف من آمد …آمد…آمد…
آن گلشن راز آمد
آن مایه ی ناز آمد
با نغمه و ساز آمد… آمد … آمد …آمد …

بودم همه شد لبریز از دیدن تو ای دوست
پر کن تو جامم را این باده مرا نیکوست
من مست توام ای تو جز تو نمی خواهم
گوش کن تو مرا یکدم جز عشق نمی گویم
این آه و فغانم را تنها به تو می گویم
جز عشق نمی خواهم جز مهر نمی جویم

آمد مه من از دور
قلبم شده باز مسرور
از آن چشمه ی پرنور… آمد … آمد …
آن قبله ی مست آمد
آن معنی هست آمد
دوری بشکست آمد … آمد … آمد … آمد …

من از تو شدم احیا در این شب مستانه
با تو سر عقل آمد این عاشق دیوانه
من مست توام ای تو جز تو نمی خواهم
گوش کن تو مرا یکدم جز عشق نمی گویم
این آه و فغانم را تنها به تو می گویم
جز عشق نمی خواهم جز مهر نمی جویم

باز دشت و دمن آمد
بلبل به سخن آمد
چون یوسف من آمد … آمد … آمد …
آمد لحظه ی دیدار
با صد عطش و ایثار
من تشنه ی روی یار … آمد … آمد … آمد …

اکبر درویش . اردی بهشت سال ۱۳۸۸

284

چشم هایت …

۱

چشم هایت ,
ای واژه ی تمامی شعرهای من
چشم هایت
ای زیباترین شعرمن ,
که هیچگاه
سروده نمی شوی !

۲

جز نگاه تو ,
نمی بینم
جز صدای تو ,
نمی شنوم
من همه ” تو ” شده ام
” تو ”
باور می کنی !؟

۳

به جستجوی من ,
نباشید
که نمی یابید
من در چشم های او ,
گم شده ام !!

۴

شعرهایم ,
این روزنه های همه آبی ,
بی نگاه تو ,
دیری ست
که سیاه شده اند !

۵

من نیستم !!
وقتی تو سهم من نیستی ,
بودن یا نبودن ,
چه فرقی دارد !؟

۶

نگاهت ,
ایمان مرا
تا به یقین ,
برد
اکنون ,
زمان عبادت است .

۷

تمام شعرهایم ,
ارزانی آن نگاه تو ,
که مرا شعر آموخت !

۸

چشم هایت را
بسته ای
دیگر هیچ شعری ,
سروده نخواهد شد !

۹

رنگ ها را دوست دارم
زیرا نگاه تو
رنگین کمانی ست
از تمام رنگ ها …

۱۰

چشم هایت
چون باز می کنی
روز می آید
و چون بسته می شود
در شب گم می شوم .

اکبر درویش . امرداد ماه سال ۱۳۹۲

282