من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: مهر ۱۳۹۲

عشق را نمی شناسیم

عشق را
نمی شناسیم
اسیر لذت ها هستیم
و خود را عاشق می دانیم
دریغا
عشق هم دارد مسخ می شود !!

اکبر درویش . مهر ماه سال ۱۳۹۲

392

زبان عکس ها

عکس ها ,
گاهی حرف هایی می زنند
که شعر ,
برای گفتن آن ها ,
به گل می نشیند !!

اکبر درویش . ۶ مهر ماه ۱۳۹۲391

” حرفی از آن هزار حرف “

حرفی از آن هزار حرف کاندر عبارت آمد
افسوس فقط دریغ بود که در حکایت آمد
حکایت من و عشق آخر که گفتنی نیست
آن چه که در قلب من مانده سرودنی نیست

عاجز و ناتوانند این جمله های بی جان
برای گفتن عشق باید رسید به ایقان
با جمله های احساس باید به قلب قلم زد
باید گذشت ز کاغذ در باغ دل قدم زد

باید مرکب خون توی قلم بجوشد
تا گفتنی شود عشق تو حس تو خروشد
آن گه اگر نگاهی اندازی بر نگاهم
بینی که آتش عشق افتاده است به راهم

جان و تنم در آتش بی هیچ دریغ بسوزد
خاکسترم دوباره جان را ز نو بدوزد
تا باز دوباره با عشق سوی تو روی بیارم
دار و ندار خویش را در پای تو ببارم

حرفی از آن هزار حرف کاندر عبارت آمد
افسوس فقط دریغ بود که در حکایت آمد
معجزه ی من و عشق آخر سرودنی نیست
احساس پاک قلبم به بین که گفتنی نیست

عاجز و ناتوانم در گفتن نیازم
من با سکوتم اکنون ایستاده در نمازم
تا شاید حرفی تازه در ذکر تو بیابم
با وصف عشق پاکم در شب تو بتابم

اکبر درویش . سال ۱۳۶۴

0.491189001318272988_irannaz_com

خوش به حالت آدم ( ۲ )

خوش به حالت آدم که ز خود بگریختی
ره و رسم انسان تو به دوری ریختی
کاری شایان کردی لایق تحسین است
با تو ای چون حیوان کار نیکو این است

تو ز انسان بودن آه چه خیری دیدی
خوب گریزان گشتی تو بی هیچ تردیدی
رو به زر آوردی بنده ی زور گشتی
در جصار تزویر ز خودت دور گشتی

حالا بر باد نیستی تو همه چیز داری
گر چه انسان نیستی هست لبریز داری
تو همه چیز داری چون که قلبت سنگی ست
بی نیاز گشتی تو رنگ تو صد رنگی ست

می روی خوب بر پیش همه راه ها باز است
واسه تو هر لحظه لحظه ی آغاز است
غم خود را داری غم خلق هیچت شد
این طریق تازه راه بی پیچت شد

خوش به حالت آدم که ز خود بگریختی
ره و رسم انسان تو به دوری ریختی
کاری شایان کردی لایق تحسین است
کار نیکو کردن این زمانه این است !؟

اکبر درویش . سال ۱۳۶۶

377

خوش به حالت آدم ( ۱ )

خوش به حالت آدم دیگه انسان نیستی
چون من دل غمگین خسته از جان نیستی
خوش به حالت آری که چو حیوان گشتی
آدمک ای مغرور کوه بی جان گشتی

خوب به دورش ریختی قلب انسانی را
تا به تن پوشاندی رخت حیوانی را
خوش به حالت آدم آدم پوشالی
زحقیقت رستی تو چه آسان عالی

کار سختی بود ؟ نه !؟ تو چه آسان کردی
تو ز خود رستن را با دل و جان کردی
می پسندم بر تو شکل حیوانی را
به تو گویم تبریک راه این مانی را

آه چه راهی رفتی از عروج تا ذلت
چه سقوطی کردی آدم بی غیرت
آدمیت این است که تو از آن گویی
پستی و نافهمی ست آن چه را می جویی

ابله بازیچه بی شرف هستی تو
چه خطایی کردی بد هدف هستی تو
آدمیت این نیست که به آن می نازی
اسب خود را احمق به کجا می تازی

گرچه سخت می باشد این حقیقت بر تو
خود به بین که مرده آدمیت در تو
این سخن خاموش کن ره خوبی رفتی
رخت نو تبریک باد خوب رهی بگرفتی

به که حیوان باشی عصر ما حیوانی ست
هر که انسان باشد قسمتش ویرانی ست
خوش به حالت آدم دیگه انسان نیستی
هر چه هستی خوش باد ای که در جهل زیستی

اکبر درویش . سال ۱۳۶۵

382

با از تو گذشتن

رسید
ای دریغا
زمان رفتن …

می روم
از تو
از خود
از روزهای با تو بودن
بی آن که ,
به پشت سر نگاه کنم
می روم
زندگی ادامه دارد
و من ,
مرد جاده های همه خطر …

می روم
اکنون ,
با از تو گذشتن ,
رفتن را ,
معنایی تازه می خواهم !!

اکبر درویش شهریور سال ۱۳۹۲

379