” حرفی از آن هزار حرف “

حرفی از آن هزار حرف کاندر عبارت آمد افسوس فقط دریغ بود که در حکایت آمد حکایت من و عشق آخر که گفتنی نیست آن چه که در قلب من مانده سرودنی نیست عاجز و ناتوانند این جمله های بی جان برای گفتن عشق باید رسید به ایقان با جمله های احساس باید به قلب قلم زد باید گذشت ز کاغذ در باغ دل قدم زد باید مرکب خون توی قلم بجوشد تا گفتنی شود عشق تو حس تو خروشد آن گه اگر نگاهی اندازی بر نگاهم بینی که آتش عشق افتاده است به راهم جان و تنم در آتش بی هیچ دریغ بسوزد خاکسترم دوباره جان را ز نو… Read More

Continue Reading

خوش به حالت آدم ( ۲ )

خوش به حالت آدم که ز خود بگریختی ره و رسم انسان تو به دوری ریختی کاری شایان کردی لایق تحسین است با تو ای چون حیوان کار نیکو این است تو ز انسان بودن آه چه خیری دیدی خوب گریزان گشتی تو بی هیچ تردیدی رو به زر آوردی بنده ی زور گشتی در جصار تزویر ز خودت دور گشتی حالا بر باد نیستی تو همه چیز داری گر چه انسان نیستی هست لبریز داری تو همه چیز داری چون که قلبت سنگی ست بی نیاز گشتی تو رنگ تو صد رنگی ست می روی خوب بر پیش همه راه ها باز است واسه تو هر لحظه لحظه ی… Read More

Continue Reading

خوش به حالت آدم ( ۱ )

خوش به حالت آدم دیگه انسان نیستی چون من دل غمگین خسته از جان نیستی خوش به حالت آری که چو حیوان گشتی آدمک ای مغرور کوه بی جان گشتی خوب به دورش ریختی قلب انسانی را تا به تن پوشاندی رخت حیوانی را خوش به حالت آدم آدم پوشالی زحقیقت رستی تو چه آسان عالی کار سختی بود ؟ نه !؟ تو چه آسان کردی تو ز خود رستن را با دل و جان کردی می پسندم بر تو شکل حیوانی را به تو گویم تبریک راه این مانی را آه چه راهی رفتی از عروج تا ذلت چه سقوطی کردی آدم بی غیرت آدمیت این است که تو… Read More

Continue Reading

با از تو گذشتن

رسید ای دریغا زمان رفتن … می روم از تو از خود از روزهای با تو بودن بی آن که , به پشت سر نگاه کنم می روم زندگی ادامه دارد و من , مرد جاده های همه خطر … می روم اکنون , با از تو گذشتن , رفتن را , معنایی تازه می خواهم !! اکبر درویش شهریور سال ۱۳۹۲

Continue Reading