من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: مهر ۱۳۹۲

در سایه ی دروغ

چقدر راحت
می فهمم
که تو
به من
دروغ می گویی
چقدر آسان
فکر می کنی
که من
دروغ هایت را
باور می کنم !!

چقدر راحت
می فهمی
که من
به تو
دروغ می گویم
چقدر آسان
فکر می کنم
که تو
دروغ هایم را
باور می کنی !!

و , …
زندگی می کنیم
در سایه ی دروغ های مان !!

اکبر درویش . اردی بهشت ۱۳۹۱

375

خسته از خواب

خواب من را تو بگیر دیگه از خواب خسته ام
عمریه به صبح شدن چشم امید بسته ام
دیگه من دوست ندارم میون خواب سر کنم
من می خوام پر بگیرم تا به صبح سفر کنمدیگه بسه موندنم توی این حصار خواب
توی این روزنه ای که نمیاد آفتاب
دیگه تا کی سر کنم تو شب تاریک درد
ببازم به هیچ و پوچ میون این شب سرد
آرزوم باشه که مرگ بیاد از راه برسه
با همه وجود خود به تنم دست بکشه

خواب من را تو بگیر دیگه از خواب خسته ام
عمریه به صبح شدن چشم امید بسته ام
دیگه نیست صبر و قرار توی این شب های سرد
که تمام هستی مو کرده پر از غم و درد

دیگه بسه زندگی توی خواب بی تمام
من می خوام از خواب پاشم توی روشنی بیام
من می خوام بیدار بشم از تو این شب های پیر
که با نیرنگ و فریب منو ساخته است اسیر
چرا باید آرزوم باشه مرگ از راه بیاد
دل من از دل خواب صبح روشن را می خواد

اکبر درویش . سال ۱۳۶۶

372

خواب آبی

خواب آبی دیدم سیب سرخ تو دستام
تن یار در آغوش لب یار بر لب هام
زندگیم شیرین بود روزگار زیبا بود
وسعت خوشبختیم قد یک دنیا بود

همه چیز من داشتم نه مرا رنجی بود
نه مرا بود زخمی نه مرا بود کمبود
همدمم رویایی با نگاهی مفتون
که با هر لبخندش می شدم من مجنون

هر چه را می خواستم توی دست من بود
زندگیم از داشتن روشن و روشن بود
من نمی دانستم درد و رنج یعنی چه
بر سرم سقفی بود محکم و بی چکه

بود به کامم دنیا میل پرواز داشتم
واسه ی رفتن من جاده ی باز داشتم
فارغ از هر اندوه زندگی می کردم
دغدغه کی راه داشت به دل بی دردم

خواب آبی دیدم ای دریغا خواب بود
قسمت من دردا مرگ در گرداب بود
خواب آبی دیدم حیف که خواب پایان داشت
توی بیداری دل درد بی درمان داشت

اکبر درویش . ۱۳۵۴

371

دیر فهمیدم

چشمامو بیدار کرد دلمو هشیار کرد
تا به خود آیم من بودمو آوار کرد
آه چه دیر فهمیدم زندگی بازی نیست
من اسیر بن بست دیگه آغازی نیست

آه چه دیر فهمیدم که شدم قربانی
که به دل هموار شد صد غم پنهانی
تن به تحقیر دادم زخم خواری خوردم
زیر بار ذلت روزی صد بار مردم

من رذالت دیدم از رفیق و دشمن
همه رنج عالم پر کشید سوی من
آه چه دیر فهمیدم که غم است هشیاری
کاش که در خواب بودم فارغ از بیداری

اما عشق بیدار کرد چشم خواب من را
خواند زهشیاری او بر دل بی ماوا
تا به خود آیم من تا بسوزم از غم
تا بدانم هستم زخمی بی مرهم

تن به محنت دادم چون که بودم مرجوم
خسته ای دل مصلوب بیگناهی محکوم
آه چه دیر فهمیدم زندگی بازی نیست
من غریب و مطرود دیگه آغازی نیست

اکبر درویش . سال ۱۳۶۵

370