من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: آبان ۱۳۹۲

هر کسی رهرو راهی در جهان

حاجی اندر کعبه در حال طواف
من به فکر رفتنم تا کوه قاف
هر کسی رهرو راهی در جهان
راه قاف و راه صاف و راه لاف

حاجی اندر دور کعبه در طواف
من در اندیشه ی فتح کوه قاف
هر که سودای رهی دارد به سر
راه صاف و راه قاف و راه لاف

حاجی اندر کعبه در حال طواف
ما به فکر پر زدن تا کوه قاف
هر که را تا منزل جانان رهی ست
راه قاف و راه لاف و راه صاف

یک شعر در سه روایت گوناگون

اکبر درویش . آبان سال ۱۳۹۲

541

در سالروز ولادت کوروش

قلم
در برابر تو ,
سر تعظیم فرود می آورد
در ستایش تو
واژه ها
بس ناتوانند
تو سرود آزادی را
با صدایی رسا
بر حافظه ی تمام مردم دنیا
جار زدی
بر تمام اقوام
بر تمام ملت ها
و انسان را
فرا خواندی
تا از حقوق خود
دفاع کند
از تو آموختیم
تا هم را بپذیریم
عقاید هم را
احترام بگذاریم
و عدالت را ,
در جهان به نیکی
استوار سازیم

اکنون
هر جا سخن از انسان است
و آزادی او ,
نام تو جون مشعلی درخشان
نور افشانی می کند
ای بزرگ
ای ماندنی
ای جاودان همیشه خواندنی

۷ آبان ماه سال ۱۳۹۲
مصادف با روز تولد بزرگمرد کوروش کبیر
بنیانگذار حقوق بشر
و پادشاه سرفراز ایرانی
اکبر درویش

538

عدالت کجاست ؟

۱_

به بین
به انتظار تو
چه سال هایی را ,
با صبوری
سپری کرده ام
و انتظار
انتظار …

این چنین ایثاری را ,
آیا ,
باور می کنی !؟

۲_

در کنار تو نیستم
اما ,
هنوز نگران تو
هنوز به تو می اندیشم
کاش روز آزادی
نزدیک باشد .

۳_

تو ,
اسیر قفس
من ,
اسیر تو
آه ای آزادی ,
کجا تو را خواهم یافت !؟

۴_

روزگاری ست
یکی در قفس
دیگری ,
بیرون قفس
نه …
نه …
پس عدالت گجاست !؟

این ۴ شعر کوتاه تحت تاثیر عکس زیر سروده شده است
اکبر درویش . آبان سال ۱۳۹۲

521

نفهمیدی !؟

نفهمیدی
زمین ,
نفس می کشد
نفهمیدی
آسمان ,
فریاد می زند !؟
صدای جیغ می آید
و فصل های جاری
یکدیگر را دور می زنند
بهار می رود
تابستان می شود
پاییز می رود
زمستان می آید
همه چیز تکرار است
همه چیز جاری ست
مانند شب ها
که از پس روز می آیند
مانند روز
که شب را به خواب می نشاند
و ما هنوز نمی دانیم
چه حجب و حیایی ست
در این روزگار
که با هر مرگ ,
تولدی تازه را نوید می دهد
و هر درختی که بر زمین می افتد
جوانه هایی نو سر می زنند

نفهمیدی
درخت ها می مانند
و تبرها می میرند
نفهمیدی
پرستوها پر می گیرند
و قفس ها می پوسند !؟
و باز زندگی جاری ست
جاری
جاری …
مانند رود
مانند رودی که به دریا می پیوندد .

اکبر درویش . ۵ آبان ماه سال ۱۳۹۲

532

خوشا مردن !!

امید
همان لحظه از راه می رسد
که نا امیدی به اوج می رسد
و من ,
در ورطه ی ناامیدی
چراغی در دست
امید را جستجو می کنم
و باور دارم
که در پایان هرشب سیاه
خورشید است که
می آید…

اکبر درویش . پاییز سال ۱۳۹۲

539