من چقدر ترسیده ام

چه کسی دست مرا رها کرد وقتی که گل های روی پرده خشک می شد وقتی که من فریاد می زدم : آب آب … هجوم ملخ ها را در گوشم آواز می داد و مرا که در اطاق ترس هایم تنها مانده بود تاریک می کرد ! ؟ با بغض شکسته راه رفتن روی طناب ایمان و استغاثه کردن فصلی که به جای باران , از آسمان تگرگ می بارید و خنده ی وحشتناک خدایان جواب گریه های ممتد شب های بیداری ؟ آه , من چقدر ترسیده ام از ایقان و ایمان و اعتماد بریده ام و وصل شده ام به طنابی که تجاوز را اصلی قانونی می… Read More

Continue Reading

تا تمام ناتمام من

از ناتمامی , بس خسته ام شکسته ام به گل نشسته ام انگار , نیستم بی تو , نیست بودن هم , معنایی ندارد . اکنون , بیا از آن سوی رویاهای من به بودن من تا در کنار تو دست آن اتفاق زیبا را بگیرم تا تمام ناتمام من , با تو , تمام شود . اکبر درویش . فروردین ۱۳۸۵

Continue Reading

بی سر نامه

داد داد داد…. سر من , بر باد رفت … سرمن , بر باد رفت ای باد , باد باد , … آهسته تر برو که من هنوز بی سر نامه را تا به آخر نگفته ام این مرثیه را که داستان قوم من است لختی فرصت که هنوز هزار هوار در سینه ی من مانده است تا لب هایم جار زنند . ایهاالناس بی سر زندگی کردیم بی چشم دیدیم بی گوش شنیدیم و بی زبان نوحه ی مرگ خویش را در بغض خود خاموش خواندیم . اکبر درویش . آذرماه سال ۱۳۹۲

Continue Reading

اولین سنگ را انتظار می کشم …

بزرگ ترین گناه من , این است که هرگز گناه نکرده ام ! اکنون چاه خود را خود کنده ام با دست های شما با دست های جنایتکار شما که بسیار گناه کرده اید اما چون مقدسان , در هاله ای از معصومیت پنهان شده اید اکنون سنگ ها را بردارید آماده ام سنگسارم کنید اما اولین سنگ را کسی بر من زند که به راستی نقابی بر صورت نداشته باشد که خود در بستر گناه زندگی را , عبادت نکرده باشد … راستی , فراموش کردم تا بگویم گناه نکردن من , هرگز دلیل پاک بودن من نیست من شهامت نداشته ام و آن جسارت را که بعد از… Read More

Continue Reading