من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: اسفند ۱۳۹۲

چقدر حرف دارم

مثه ابرا شده ام یه عالم برف دارم
واسه گفتن تو دلم چقدر حرف دارم
چقدر حرف دارم …

یه عالم حرفای ناب واسه آدم های خواب
کی آخه گوش می کنه توی این شهر خراب
این همه گفتنی رو تو بگو با کی بگم
بس که من نگفته ام وای دیگه خسته شدم

باز دارن بغض می کنن کلمه ها تو گلوم
مثله یک لشگر درد صف کشیدن روبروم
واژه ها داد می زنن واسه ی گفتن من
شده ان زخم جزام می سوزونن تن من
مثله ناقوسی بلند تو سرم جار می زنن
بر صلیب جمله ها منو بر دار می زنن

مثه ابرا شده ام یه عالم برف دارم
واسه گفتن تو دلم چقدر حرف دارم
چقدر حرف دارم …

پرم از گفتنی ها از شب سیاه و سرد
از غم شکستنو قصه های همه درد
اما این گفتنی ها شده ان زندون من
وای چه وقت رها می شم من از این زندون تن

باز دارن چنگ می کشن واژه ها به موندنم
مثله اشباح شده ان تو حریم بودنم
واژه ها کم میارن واسه ی گفتن من
مثله شمع نیمه جون تو شب من می مونن
مثله ناقوسی بلند تو سرم جار می زنن
بر صلیب جمله ها منو بر دار می زنن

مثه ابرا شده ام یه عالم برف دارم
واسه گفتن تو دلم چقدر حرف دارم
چقدر حرف دارم …
چقدر حرف دارم …
چقدر حرف دارم …

اکبر درویش . سال ۱۳۹۲

876

گفتند خداوند عادل است

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

و گفتند :
خداوند عادل است …

اما در زمین ,
هر روز جنایت
هر روز قساوت
جنگ ها و کشتارها
و غارت
و چپاول
و استبداد
و استثمار …
و افسوس که عدالت ,
همان موعود آدمی بود
که هر چه بیشتر تلاش می کرد ,
کمتر می یافت

ما عادل نبودیم
اعتراف کنیم
ما در رویت جانیان بالفطره درآمده بودیم
که هرگاه نمی توانستیم
در برابر جنایت به ایستیم
و از خود دفاع کنیم
دل به عدالت خدا می بستیم
اما نمی دانستیم
که عدالت ,
همان موعود گمشده ای است
که انگار هیچگاه پیدا نمی شود

ما بخشنده نبودیم
که خدا را بخشنده می خواستیم
و در عقده های حقارت خود ,
چه بسیار
خود را کوچک و حقیر می دیدیم
و خدا را بزرگ …

ما هر چه را که دوست می داشتیم
اما نداشتیم ,
صفات خدایی می کردیم
که معلوم نبود در کجای تاریخ ,
به خواب رفته بود

و گفتند :
خداوند عادل است
و بی عدالتی ,
در سرتاسر زمین ,
حاکم بود .

اکبر درویش . سال ۱۳۸۷

875

غزل دلتنگی

هوای دلم ,
آن چنان ابری ست
که هیچ رعدی
دلم را وا نمی کند
آن چنان دلتنگ
آن چنان خسته
اندوه و غم
مرا ,
رها نمی کند
از همه دلگیر
از خودم بیزار
داد از این دو روز عمر ,
که چه ها نمی کند
به خدا کافر
به زمین بدبین
روزگار ,
جز جفا ,
با ما نمی کند

اکبر درویش . سال ۱۳۹۱

874

عشق یعنی این

عشق یعنی من و تو با هم باشیم
من و تو بی من و تو کم باشیم
همه ی عمر شویم همسفره
درد این بودنو مرهم باشیم

تو منو باور کن
عشق یعنی این
با دل من سر کن
عشق یعنی این

عشق یعنی دل سپردن تا ابد
با تو بودن روی خط ممتد
با امیدها زندگی را ساختن
به سلامت گذشتن از هر سد

تو منو باور کن
عشق یعنی این
با دل من سر کن
عشق یعنی این

عشق یعنی زدن دل به دریا
من شکستنو رسیدن تا ما
همه ایثار و گذشت و بخشش
سایه ساری واسه سقف فردا

تو منو باور کن
عشق یعنی این
با دل من سر کن
عشق یعنی این

اکبر درویش . سال ۱۳۹۲

864