من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: فروردین ۱۳۹۳

انگشت نما

دل من آسه و پاسه
دلش از سنگ الماسه
خدایا این چه عشقی بود
گذاشتی تو تو این کاسه
منو انگشت نما کردی
منو رسوای عام کردی
خاطرخواهی چه دردی بود
که تو بر من تمام کردی

شدم من سنگ روی یخ
پیش اون چشمای زیبا
مرا حتی ندید و رفت
دو صد لعنت به این دنیا
با اون چشمای مغرورش
از روی عشق من ردشد
ندید حتی یه لحظه که
ز عشقش چشم من تر شد

دلم بد جوری جا مونده
توی این عشق وامونده
پدر سوخته نمی بینه
که از خودش جدا مونده
منو انگشت نما کردی
منو رسوای عام کردی
خاطرخواهی چه دردی بود
که تو بر من تمام کردی

۹ فروردسن سال ۱۳۹۳
اکبر درویش

240

کافرتر از من کیست ؟

کافر تر از من ,
کیست
که قبله را
رها کرد
و رو به چشم های تو ,
نماز گزارد !؟

کافر تر از من ,
نیست
که کعبه ی تن تو را
طواف کرده ام
که بر ضریح دست های تو ,
پیشانی مالیده ام
که بوسه های خواهش را
بر لبان تو نشانده ام
که در برابر تو ,
به خاک افتاده ام

کافر تر از من ,
نیست
من تو را خدا خوانده ام
و آغوش امن تو را ,
بهشت …

اکنون ,
در کنار تو ,
باور می کنم
دوزخ ,
دروغ وحشتناکی بیش نیست !!

کافر تر از من ,
کیست ؟
کافر تر از من ,
نیست !

اکبر درویش . ۹ فروردین سال ۱۳۹۳

236

کاش ناگفته های مرا می شنیدی

گفتنی ,
بسیار بود
و ناگفتنی …!؟

کاش
ناگفته های مرا
شنیده بودی
تا آسان تر
باور می کردی
گفتنی های مرا

دریغا
که تو گوش هایت را
بسته بودی
و تکرار می کردی
حرف هایی را
که نه حرف من بود
و نه می توانست
در این جاده های همه بن بست
نشانی از راه باشد

کاش
ناگفته های مرا
گوش می کردی

اکبر درویش . ۷ فروردین سال ۱۳۹۳

234

من پیامبر نیستم

من پیامبر نیستم
تا یاد گیرم موعظه کردن را
و ندا دهم خلق را
مردمی که دیرگاهی ست
از موعظه شدن ,
به تنگ آمده اند
مردمی که
تشنه ی شنیده شدن هستند

من پیامبر نیستم
نه ابراهیم هستم
که آتش بر من گلستان شود
و نه لوط هستم
که مردم خود را تنها گذارم
و به فکر نجات خود و خانواده ام باشم

من پیامبر نیستم
نه یوسف هستم
که برادرها
مرا به چاه اندازند
تا روزی ,
والی مصر شوم
نه موسی هستم
که معجزه کنم
و عصای من مار شود
و نه عیسی ,
که منتظر باشم
تا روزی یهودا ,
مرا تسلیم کند
تا بر صلیب قرار گیرم
و نه …

من پیامبر نیستم
من انسانی هستم
همه تشنه ی گفتن
و این درد شنیده شدن ,
سر تا پای وجود مرا به آتش کشیده است

من پیامبر نیستم
پیامبرها کی درد مرا می دانند
پیامبرها ,
تنها موعظه می کنند
و می گویند :
خدا شنونده ای داناست
اما خدای من ,
سال های سال است
که گوش هایش را از موم پر کرده است
و دیگر نمی شنود

من پیامبر نیستم
و خدای من ,
سال هاست نمی شنود که خلق ,
فریادشان از ظلم و ستم
گوش آسمان را کر کرده است
که شیون های شان
که زاری های شان
همه بدون پاسخ
بین زمین و زمان معلق مانده است

من پیامبر نیستم
و این سیلی نقد ,
گونه هایم را خونی کرده است
و آن حلوای نسیه ,
دیر گاهی ست دهان مرا شیرین نمی سازد
من این روزهای تلخ را می بینم
و وعده های همه دور ,
نمی تواند دل مرا به فریبی شادمان سازد

من پیامبر نیستم
من انسانی هستم
قربانی جور
اسیر دست ستم
پایمال شده ی فریب
و بازیچه ی قدرت
و همه تشنه ی فریاد کشیدن
و این درد شنیده شدن ,
سرتاپای وجود مرا می سوزاند

و می سوزم
با همه ی رویاهایم
با رویای جهانی ,
که خالی از ظلم و ستم باشد
با آرزوی دنیایی ,
که مشعل آزادی
شب هایش را روشن سازد
با رویای روزهایی
که عشق و دوست داشتن ,
حرارت خورشیدش باشد

من پیامبر نیستم …..

 

اکبر درویش . اسفند سال ۱۳۸۲

232

برهنه ام

برهنه ام
در آغوش تو
نوازش های دستت را
دوست می دارم
بوسه ی لب هایت را ,
آرزو می کنم
در آغوش توست
که به معراج می روم
مرا سخت تر در آغوش بگیر
می خواهم باور کنم
کسی هست
که آغوشش ,
در این غربت زمین
تمام تنهایی مرا پر می کند
که مرا می فهمد
که مرا باور می کند
مرا محکم تر در آغوش بگیر
اکنون که بس خسته ام
و در تلاطم دردها و رنج ها
بسیار شکسته ام
می خواهم بهشت را باور کنم
بهشتی که در آن ,
می توان بی ترس از خشم خدا
سیب را چید

برهنه ام
تمام مرا به بین
و اشتیاق با تو بودن را
بگذار خدا هم ,
ما را همینگونه ببیند
دور از هر کینه
دور از هر نفرت
در آغوش عشق

ما ,
هم را دوست می داریم
آیا همین کافی نیست !؟

اکبر درویش . ۴ فروردین ۱۳۹۳

229