انگشت نما

دل من آسه و پاسه دلش از سنگ الماسه خدایا این چه عشقی بود گذاشتی تو تو این کاسه منو انگشت نما کردی منو رسوای عام کردی خاطرخواهی چه دردی بود که تو بر من تمام کردی شدم من سنگ روی یخ پیش اون چشمای زیبا مرا حتی ندید و رفت دو صد لعنت به این دنیا با اون چشمای مغرورش از روی عشق من ردشد ندید حتی یه لحظه که ز عشقش چشم من تر شد دلم بد جوری جا مونده توی این عشق وامونده پدر سوخته نمی بینه که از خودش جدا مونده منو انگشت نما کردی منو رسوای عام کردی خاطرخواهی چه دردی بود که تو بر… Read More

Continue Reading

کافرتر از من کیست ؟

کافر تر از من , کیست که قبله را رها کرد و رو به چشم های تو , نماز گزارد !؟ کافر تر از من , نیست که کعبه ی تن تو را طواف کرده ام که بر ضریح دست های تو , پیشانی مالیده ام که بوسه های خواهش را بر لبان تو نشانده ام که در برابر تو , به خاک افتاده ام کافر تر از من , نیست من تو را خدا خوانده ام و آغوش امن تو را , بهشت … اکنون , در کنار تو , باور می کنم دوزخ , دروغ وحشتناکی بیش نیست !! کافر تر از من , کیست ؟ کافر تر… Read More

Continue Reading

کاش ناگفته های مرا می شنیدی

گفتنی , بسیار بود و ناگفتنی …!؟ کاش ناگفته های مرا شنیده بودی تا آسان تر باور می کردی گفتنی های مرا دریغا که تو گوش هایت را بسته بودی و تکرار می کردی حرف هایی را که نه حرف من بود و نه می توانست در این جاده های همه بن بست نشانی از راه باشد کاش ناگفته های مرا گوش می کردی اکبر درویش . ۷ فروردین سال ۱۳۹۳

Continue Reading

من پیامبر نیستم

من پیامبر نیستم تا یاد گیرم موعظه کردن را و ندا دهم خلق را مردمی که دیرگاهی ست از موعظه شدن , به تنگ آمده اند مردمی که تشنه ی شنیده شدن هستند من پیامبر نیستم نه ابراهیم هستم که آتش بر من گلستان شود و نه لوط هستم که مردم خود را تنها گذارم و به فکر نجات خود و خانواده ام باشم من پیامبر نیستم نه یوسف هستم که برادرها مرا به چاه اندازند تا روزی , والی مصر شوم نه موسی هستم که معجزه کنم و عصای من مار شود و نه عیسی , که منتظر باشم تا روزی یهودا , مرا تسلیم کند تا بر صلیب… Read More

Continue Reading

برهنه ام

برهنه ام در آغوش تو نوازش های دستت را دوست می دارم بوسه ی لب هایت را , آرزو می کنم در آغوش توست که به معراج می روم مرا سخت تر در آغوش بگیر می خواهم باور کنم کسی هست که آغوشش , در این غربت زمین تمام تنهایی مرا پر می کند که مرا می فهمد که مرا باور می کند مرا محکم تر در آغوش بگیر اکنون که بس خسته ام و در تلاطم دردها و رنج ها بسیار شکسته ام می خواهم بهشت را باور کنم بهشتی که در آن , می توان بی ترس از خشم خدا سیب را چید برهنه ام تمام مرا به… Read More

Continue Reading