من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: خرداد ۱۳۹۳

ای شعر

زمانی که دوست دارم
سکوت کنم
هیچ نگویم
و خاموش باشم ,
بی وقفه
در من جاری می شوی
به من هجوم می آوری
تا من تسلیم شوم
عاجزانه
ناتوان …

اما وقتی ,
می خواهم بگویم
به تو پناه می آورم
تو را می خوانم
از من می گریزی
و مرا تنها می گذاری

نمی دانم
تو دوست من هستی
یا چون دشمن ,
در کمین من نشسته ای
اما
هر چه هستی
دوست یا دشمن
تو را دوست می دارم
و عاشقانه
سر در درگاه تو فرود می آورم
ای شعر
ای تمام دار و ندار من

و با تو ,
این ناتمام
تمام می شود !

اکبر درویش . ۱۲ مرداد ماه سال ۱۳۸۵

331

دلخوشی

سیب را ,
دست تو
از شاخه چید
اما باغبان ,
دست مرا
پیچاند
دشنام ها را
من به جان خریدم
و دل من خوش بود
که با هم ,
سیب را خوردیم .

اکبر درویش . ۸ خرداد ۱۳۹۳

330

یادم باشد

یادم باشد
اگر بار دیگر ,
در بهشت
همزاد یکدگر شدیم
این بار
من وسوسه شوم
من سیب را از شاخه بچینم
و من تو را ,
بخوانم
تا با هم
این میوه ی ممنوع را ,
شراب وجودمان سازیم
شاید
شاید این بار ,
وقتی به زمین هبوط کردیم
فرزندان مان ,
دشمن هم نگردند
قابیل قاتل نشود
و هابیل مقتول …

شاید این بار ,
هابیل و قابیل
دست در دست هم بگذارند
فارغ از کینه
فارغ از نفرت
تا عشق را
تا صلح را
در تمام جهان هلهله کنند

یادم باشد
یادم باشد …

اکبر درویش . ۷ خرداد سال ۱۳۹۳

329

برگرد

این خاموش خسته را تو غرق صدا کردی
در من عطشی ریختی تا من را به پا کردی

بی تو من کجا بودم محو لحظه ها بودم
بی تو من نبود ای داد بی تو بی چرا بودم
تو شعله شدی در من شور اشتیاق گشتم
پر شد دل من از شوق با تو گرم و داغ گشتم

برگرد و صدایم کن دیری ست به تو محتاجم
بی تو من خزانی گنگ فصل زرد تاراجم
برگرد و کنارم باش در این فصل بی برگی
محتاج توام ای عشق در این سفر سنگی

این خسته ی تنها را تو غرق کرم کردی
در من منی برپا شد تو من را علم کردی

اکبر درویش . خرداد سال ۱۳۸۸

327

میلاد را سلام گفتم

و در پنجمین روز ,
از ینج زخم کهنه
خون جاری شد …میلاد را ,
سلام گفتم

سلام ای تنهایی زمین
سلام ای سرگیجه ی خرداد
سلام ای آغوش خیس بهار
آیا شما هرگز در شب های تاریک تان به روشنایی یک شمع
سلام گفته اید
و آیا آن بادبادک کهنه ی قدیمی را
که در کنج صندوق خانه خاک می خورد
وقتی در هوا رها شد
دیدید که در میان شاخه ها شکست !؟

سلام
سلام ای چهره های مزین به نقاب
آن جسد مانده در بیابان
هنوز به انتظار لاشخورها مانده است
سلام
سلام ای پارس های بیهوده
دزد ناشی به کاهدان زده است !!

میلاد را ,
سلام گفتم
با لب های بسته
با نگاه خسته

اکنون منم
شانه هایم ,
زخمی
در زیر بار صلیب
لب هایم داغمه بسته
و نگاهم خسته
در انتهای راهی که به جلجتا می رسد
آیا هست کسی
در میان شما
که مرا جرعه ای آب بنوشاند ؟

نان و شراب خویش را
با شما قسمت کردم
عشق را ,
در آغوش های تان
هلهله کردم
و بوسه هایم را
از هیچ کدام تان دریغ نداشتم
افسوس
که زود پیمان خود را شکستید
و تسلیم روزمرگی شدید

آیا هست کسی
در میان شما
که لحظه ای به او تکیه کنم !؟

سلام ای تنهایی زمین
سلام ای سرگیجه ی خرداد
سلام ای آغوش خیس بهار
سلام ای سلام های بی جواب
وقتی در رویاهای تان به عشق خیانت می کردید
چند بار صدای خروس برخاسته بود
و سکه های زرد مسی
چگونه باکرگی شما را کورتاژ کرد
که همنشین خاک شدید !؟

سلام ای کسانی که
ایستاده اید
تا شاهد صحنه ی تصلیب باشید

و در پنجمین روز ,
از ینج زخم کهنه
خون جاری شد
و من از روی صلیب ,
میلاد را ,
سلام گفتم

اکبر درویش . سوم خرداد ماه سال ۱۳۹۳
برای پنجم خرداد روز میلادم

326

آغوش می خواهم

آغوش می خواهم
یک آغوش گرم
امن
آرام
یک آغوش بی دغدغه
که وقتی دلم گرفت
به آن پناه برم
تا گریه ی درد سر دهم

آغوش بی دغدغه ,
یک لحظه ,
چند !!؟

اکبر درویش . ۳۱ اردیبهشت سال ۱۳۹۳

325