من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: تیر ۱۳۹۳

پسرانی که به من عاشق بودند اما …

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
در کوچه ها
به دنبال توپ می دوند
ودر راه بازگشت از مدرسه
زنگ در خانه ها را
می زنند و می گریزند
و نامه های عاشقانه ی شان را
به دور سنگی می پیچند
تا در پنجره ی اطاق محبوب بیندازند
پسرانی که
در برابر نگاه یک دختر ,
خود را می بازند
سرخ می شوند
و عرق شرم
بر پیشانی شان می نشیند

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
وقتی در آئینه نگاه می کنند
به دنبال کشف خط سیاهی بر پشت لبان شان
خاطره سازی می کنند
و خواب مرد شدن را می بینند
و عاشق شدن را …
” قصه وفا ” را
ترانه می کنند
و وقتی دور هم جمع می شوند
از آرزوهای ” ماهی سیاه ” کوچکی حرف می زنند
که برکه را ترک کرد
تا دریا را زیارت کند
و خود قهرمان قصه ها می شوند
تا ” پری زیبای گل داوودی ” را
از چنگال دیو آزاد کنند
یا آن ” پرنده ” می شوند
که جان خود را فدا کرد
تا خورشید را
از چنگال ابرهای سیاه نجات دهد
تا جنگل دوباره روشن و نورانی شود

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با نگاهی عاشق
دنیا را می نگرند
و اگر چه صدای شان دورگه شده است
اما هنوز
ترانه ی احترام
در دل های شان شنیده می شود
با آرزوهایی زیبا
بزرگ می شوند
و مردانگی را
شعور خود می دانند
در دل های شان عشق
در دست های شان معرفت
و در نگاه شان ,
محبت و دوست داشتن موج می زند

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
جنایت را باور ندارند
و در فشار غم و اندوه
وقتی سیاه مست می شوند
در خود فرو می ریزند و گریه می کنند
و هنوز از الفبای خیانت
هیچ نیاموخته اند
خودشان هستند
با تمام کم و زیاد
از نابرابری می رنجند
و شادی های شان را
با رقص ” بابا کرم ”
بین هم تقسیم می کنند

پسرانی که به من عاشق بودند اما
یا جان خود را
در میدان های جنگ
تسلیم تیرها و خمپاره ها کردند
و یا
در یک سحرگاه خونین
با قامتی ایستاده
در برابر جوخه ی اعدام
مرگ را لبیک گفتند
تا آزادی
تا عدالت …

اکبر درویش . زمستان سال ۱۳۸۷

” پسرانی که به من عاشق بودند هنوز ” را از جاودانه فروغ به عاریت گرفته ام
اما این شعر را از زبان او گفته ام و یا تقدیم به او !؟ در هر صورت …
” ماهی سیاه کوچولو ” نوشته ی جاودان ” صمد بهرنگی ”
” پری زیبای گل داوودی ” و ” پرنده ” نام دو کتابی است که بیش از ۳۵ سال پیش من برای کودکان و نوجوانان نوشته ام

6

با چشم های تو

۱

به خطا
مرا شاعر پنداشته اند

زیباترین شعر جهان را
چشم های تو
سروده است

۲

خودم را
جا گذاشته ام
در چشمانت

بی انصاف
چشمانت را
آهسته ببند !

۳

به زیارت آمده ام
بگشا
معبد چشمانت را
می خواهم نماز بگذارم

۴

چراغانی می کنند
چشمانت
ضیافت مرا

۵

چشمانت را
که نگاه می کنم
انگار صواب هزار شب هزار نماز شب
نصیب من می شود

۶

چشمانت را
باز کن

بعداز باران ,
نوبت رنگین کمان است

۷

با نگاه تو
افطار می کنم

می دانم
قبول خواهد شد

اکبر درویش . خرداد ماه سال ۱۳۹۳

5

جنگ را دوست ندارم

جنگ را
دوست ندارم
انگار تمام جنگ های عالم
بر سر باورهایی ست
که جز زنجیر
بر دست و پای آدمی نبوده اند
باورهایی که
فریاد آزادی سر می دهند
اما انسان را به اسارت می کشند
و چون چماقی
در دست قدرتمندان می گردند

جنگ را
دوست ندارم
کاش می شد من و تو
در آغوش هم
با بوسه ای
تمام جنگ های جهان را
به صلح می رساندیم
و در بسترمان
با تمام عقاید گوناگون
همبستر می شدیم
تا عشق را به وحدت برسانیم

جنگ را
دوست ندارم
پیامبر من
صدای صادقانه ی قلب کوچکی ست
که نه مسلمان است نه مسیحی
نه یهودی است و نه بهایی
نه تندرو است نه محافظه کار
نه جنگ طلب است و نه جنایتکار
و نه قصد دارد که جهان را
در پنجه های خود بگیرد
و می دانم
که تنها عاشق است
و قلبش برای تک تک انسان ها
با عشق می طپد

جنگ را
دوست ندارم
دین من
سجده بر چشمان عاشق توست
و مذهب من
طعم شیرین بوسه های تو
و کتاب من
عشق است
که نه تنها بر شهرها هجوم نمی برد
و دست به تیر و تفنگ نمی برد
که دوست دارد
دست در دست من
در میدان های عمومی
به جای دیدن اعدام
یک شب را تا سحر برقصد

جنگ را
دوست ندارم
از آوارگی
از قتل و خونریزی
از کشتارهای فرقه ای
از جنگ های عقیدتی
همیشه بیزار بوده ام
و دلم می خواسته است
بر نگاه زیبای پسر بچه ای زیبا
که بازیگوشی می کند
سجده کنم

جنگ را
دوست ندارم
از زندان و شکنجه
از اعدام و چپاول
از ظلم و ستم
از جبر و تحمیل
از خفقان و استبداد
همیشه نفرت داشته ام
و دلم می خواسته است
شاخه ای گل
بر موهای دختری زیبا بنشانم
که بر لباس زیبای عروسی اش
پولک دوزی می کند

جنگ را
دوست ندارم
اما آزادی را
عدالت را
دوست دارم
و دلم می خواهد
تمام مردم دنیا
با هر عقیده و فکری
در کنار هم
آزاد و دوست
با صلح و برابری زندگی کنند

اکبر درویش . ۲۳ و ۲۴ خرداد ماه سال ۱۳۹۳

aby

نگاه تو آغاز صلح در جهان

نگاه تو
شکست هجوم داعش
نگاه تو
سقوط سپاه طالبان
نگاه تو
پایان جنگ های صلیبی…

نگاه تو
شکست استعمار
نگاه تو
سقوط استبداد
نگاه تو
پایان قرون استثمار…

نگاه تو
مرگ فاشیست
نگاه تو
ویران شدن زندان ها
نگاه تو
پایان اعدام ها…

نگاه تو
آغاز صلح در جهان
نگاه تو
برافراشتن پرچم آزادی
نگاه تو
تقسیم سفره ی عدالت

چشمانت را باز کن
ای پرنده ی رهایی
و بر بام زمین بنشین
که دیگر از جنگ و خونریزی خسته ایم
و می خواهیم به ملاقات صلح برویم

چشمانت را باز کن
ای پرنده ی رهایی
و بر آسمان ما پرواز کن
که دیگر از ظلم و استبداد خسته شده ایم
و می خواهیم به زیارت آزادی برویم

چشمانت را باز کن
ای پرنده ی رهایی
و در قلب ما خانه کن
که دیگر از فقر و استثمار خسته شده ایم
و می خواهیم در سایه ی عدالت زندگی کنیم

اکبر درویش . ۲۳ و ۲۴ خرداد ماه سال ۱۳۹۳

Bird and cage

شعرهای بی نقاب

۱

و نقاب ها ,
چه دلفریب ,
چهره ی ما را پنهان می کنند …

گرگ ها ,
میش دیده می شوند !!

۲

چیزهایی هست
که مپرس
چیزهایی هست
که مبین
چیزهایی هست
که نفهم

من پرسیدم و دیدم و فهمیدم
اکنون زندگی ,
صلیبی شده است که هماره
بر دوش حمل می کنم .

۳

آیا باز
صدای یک خروس نابهنگام
سکوت این شب تاریک را ,
خواهد شکست !؟

زبان خروس ها
انگار خفقان گرفته است !

۴

یک …
دو …
سه …
آماده ,
شلیک …

مادرم باور داشت
که من حتی
یک آخ نخواهم گفت

۵

اکنون
دست در حلق خود فرو کنیم
و بالا بیاوریم
تمام آن چه را
این سال ها
در باورهای مان
با ولع
نشخوار کرده ایم

۶

ما بر عکس قدم بر می داشتیم
آب سربالا می رفت و
قورباغه ها
ابوعطا می خواندند
و رودها ,
باتلاق را دریا می پنداشتند !!

اکبر درویش . خرداد سال ۱۳۹۳

353

ماه نمی خواهم من

ماه من ,
ماه تویی
ماه ,
نمی خواهم من
جز تو بر کشور قلبم
دگر
شاه نمی خواهم من
راه من ,
راه خطر کردن در راه توست
غیر از این راه
بدان
راه نمی خواهم من
ماه من ,
ماه تویی
ماه نمی خواهم من …

اکبر درویش . ۱۵ خرداد سال ۱۳۹۳

352

چشمانت را باز کن

چشمانت را
که باز می کنی
روز می شود
و خورشید
عاشقانه
می تابد

چشمانت را
که می بندی
شب می شود
و تمام تاریکی دنیا
بر سینه ام
سنگینی می کند

چشمانت را
باز کن
تا باور کنم
پشت هر شب سیاه
روز روشنی
در راه است

چشمانت را
باز کن
می خواهم خورشید
عاشقانه بتابد

اکبر درویش . اردیبهشت سال ۱۳۹۳

224