من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: مرداد ۱۳۹۳

کاش خدا …

کاش خدا
کودکی بود
شوخ و بازیگوش
با نگاهی زیبا
و لبخندی دوست داشتنی

اگر پسر بچه ای بود
با هم فوتبال بازی می کردیم
گاهی زنگ در خانه ها را
می زدیم و فرار می کردیم
با هم کار می کردیم
با هم رنج می بردیم
و با هم بزرگ می شدیم
با هم به دنبال دخترا راه می افتادیم
و با هم ,
عاشق می شدیم
دوستان خوبی برای هم بودیم
دست برادری به هم می دادیم
و هیچ گاه به هم خیانت نمی کردیم
به هم دروغ نمی گفتیم
و برای منفعت بیشتر
به روی هم خنجر نمی کشیدیم

اگر دختر کی بود
حتما عاشقش می شدم
دوستش می داشتم
و زیباترین شعرهای عاشقانه ی جهان را
برای او می نوشتم
در راه داشتنش
می جنگیدم
برای به دست آوردنش ,
هر کاری می کردم
و قصه ی عشق ما ,
زیباترین قصه ی عشق جهان می شد
همه فداکاری
همه ایثار
و در کنار هم ,
می شدیم واژه ی شعر تمام شاعرها
و کاری می کردم
تا پرتو عشق ما ,
دنیا را به عشق دعوت کند

اگر , …
چه دنیایی می ساختیم
به دور از جنگ
به دور از نفرت
به دور از فقر
به دور از ظلم
به دور از ستم
دنیایی می ساختیم
که همه در آن ,
عشق و دوست داشتن را آواز کنند
دنیایی آزاد
دنیایی آباد
دنیایی در سایه ی عدل و داد …

اکبر درویش . اوایل ماه مرداد ماه سال ۱۳۹۳

113

ماه من

ماه من
امشب هم ,
در آسمان من ,
نبودی
فردا را
باید
روزه داشتن …

و روزه خواهم بود
فردا را
فرداها را
تمام روزهای سال را
تا تو ,
در آسمان عشق من ,
بتابی
تا تو را ,
در حریم خود
رویت کنم
تا بودت تو را
در بودن خود زیارت کنم

ماه من
در آسمان من بتاب
تا تمام روزهای من
عید را سلام کنند .

اکبر درویش . ۶ تیر ماه سال ۱۳۹۳

112

من خدا نبودم !!

ز دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

{ گفتی :
” مرا یاد کنید
تا یاد کنم
شما را ” }

و من ,
بارهای بار
تو را
یاد کردم و
تو ,
مرا یاد نکردی
با این که ,
تو خود را خدا می دانستی و
من ,
اما خدا نبودم

اکنون ,
اقرار کن
چه کسی را
درودها شایسته تر است
من ,
که تو را یاد می کردم
یا تو ,
که به بودن من
و آن چه بر روزگار من می گذشت ,
بی تفاوت بودی !؟

اکنون ,
تو را دیگر ,
یاد نخواهم کرد
و تنها با مردمی همنشین خواهم شد
که با درد و اندوه خود
که با غم و بیچارگی ,
تنها مانده اند
مردمی که ,
یا از روی جهل
یا از روی ترس
و یا از روی عجز ,
تو را صدا می زنند
تو را می خوانند
اما تو ,
بی تفاوت به دردهای شان
فارغ از غم های شان
جدا از غصه های شان
از دور نشسته ای
و تماشاگر این خیمه شب بازی وحشیانه …..

اکبر درویش . ۴ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

111

تنهاتر از خدا

روزهایی که من می میرم
این روزهای بی پایان
این روزهای مرگ تدریجی
این روزهای ناتمام
آیا اسم من
در دفتر اموات ثبت می شود !؟

روزهایی که من می میرم
این روزهای بی خنده
این روزهای تکراری
این روزهای نافرجام
آیا جنازه ی من
بر دوش زندگی تشییع می شود !؟

می دانم :
_ نه !!
تنها انفجارهای درون من است
که واقعه را می فهمد
و این غم مبهم سرکش
که مرا تا انفجارهای تازه می برد
تا این هم سرگذشت شوم هیروشیما
هر پس لرزه ای را که تجربه می کند ,
به مرگ سلامی دوباره کند
به زندگی سلامی دوباره کند

و کرکس های گرسنه را سلام می کنم
با جنازه ی زمین مانده ی هر روزم
در این روزهای بی امید
و این روزهای همه افول
و این روزهای همه پوچ

چه می گویم !؟
شکستن ها را در کوله ی کوچ خود دارم
و تکیدن ها را
چون عصایی در دست
و دریغا ,
تنها شده ام
تنهاتر از خدا
در زمینی که هیچکس هیچکس را نمی فهمد
تنها شده ام
تنهاتر از خدا
مانند آن زمان ,
که رویاهایش چون قایقی به گل نشست …

اکبر درویش . اول مرداد ماه سال ۱۳۹۳

110

نشان آدمیت

دیری ست
دیگر شریف نیست
تن آدمی ,
به جان آدمیت

این روزها ,
لباس زیبا
” لباس قدرت ”
” لباس ثروت ”
گشته است
نشان آدمیت !!

اکبر درویش . تیر ماه سال ۱۳۹۳

106

بر مدار صفر !!

با یاد مرادم ” احمد شاملو ” ” بامداد ” سترگ شعر
و معلم و دوست بزرگوارم ” دکتر غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد ) ”

۱
ستاره ها را ,
یکی یکی
از سقف آسمان چیدن
و مخفی کردن
در زیر خاک
خاکی که هنوز ,
از بوی آتش و خون لبریز است

۲
به بین
در باغچه های مان ,
غرش مسلسل ها
خواب روئیدن را
تجربه می کنند
تا سبز شدن
جوانه زدن …

۳
گاه می شود
یک بار
فقط یک بار
پرده را کناری کشید
و دید
روز است
اما ,
ابرها ,
خورشید را پنهان کرده اند

۴
روزگاری ست نازنین
افقی
راه می رویم
و عمودی زندگی می کنیم
انگار صد و هشتاد درجه چرخیده ایم
بر مدار صفر …

اکبر درویش . ۳۱ تیر ماه ۱۳۹۳

ahmad-shamlo

شعرهای بی نقاب

۱

چراغانی کرده اند
شهر را
با بغض های فرو خورده …

۲

خواب نیست
کابوس های شبانه است
که روی بند شب
پهن شده است

۳

صدای قداره ها
قوقولی قوقوی خروسخوان صبح
برق سر نیزه ها
اولین تلالو خورشید
آغاز روز …

۴

و بوی خون
عطر مشام های گیج و گنگ
جویبار نهال های تشنه ی دارها
و تازیانه ای
بر بی خوابی بیدارها

۵

پیدا کردمش
انگار گم شده بود
گم شده بودیم
در کوچه های ابتدایی
در عمق جاده های برهوت

۶

صبح بود
ظهر بود
شب بود
نه ,
باور نکن
همه شب بود

۷

نشنیدی !؟
صدای اذان می آید
خدا گم شده است
دست در جیب های مان کردیم
می دانم
بغض های فرو خورده
روشن نمی شوند .

اکبر درویش . تیر ماه سال ۱۳۹۳

109

نفرین بر جنگ

ننویسندگی :

هر کودک و نوجوانی که کشته می شود
که قربانی جنگ و وحشیگری می شود
انگار که من کشته می شوم
انگار که قلب من آماج گلوله ها قرار می گیرد
مهم نیست که چه دینی دارد
مسلمان است
مسیحی است
یهودی است
و یا اصلا هیچ دینی ندارد
کشته شدن هر کودک و نوجوانی کشته شدن انسان و انسانیت است
مهم نیست که اهل کدام کشور است
اسراییلی است
عرب است
فلسطینی است
ایرانی است
اهل اروپاست
و یا آمریکایی است
و یا آفریقایی ….
کشتار کودکان و نوجوانان بزرگترین جنایت بشریت است
من از تمام کسانی که باعث جنگ و خونریزی می شوند نفرت دارم
من به صلح می اندیشم و آرزوی یک جهان آزاد و آباد را دارم که تمام مردم با هر دین و عقیده , از هر نزاد و مسلک در کنار هم با برادری و برابری زندگی کنند .
مرگ بر جنگ افروزان
و درود بر کسانی که به صلح می اندیشند
و زنده باد کسانی که یک دنیای امن و لبریز از آرامش را برای کودکان و نوجوانان می خواهند .

اکبر درویش . ۲ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

107

دعوت

تو درمن
شعر می شوی
زیباترین شعر عاشقانه ی جهان

ای عشق ,
مرا به ضیافت نگاهت
دعوت کن
تا بر سر سفره ی نگاه تو
روزه ام را باز کنم
و با واژه ی دوستت دارم
افطار کنم

ای عشق
مرا به ضیافت نگاهت
دعوت کن
تا زیباترین شعر عاشقانه ی جهان را
با تو هم سفره شوم

اکبر درویش . تیر ماه سال ۱۳۹۳

103