انگار

از این همه رفتن پای من , خسته شده است انگار تمام پل های عبور دیری ست شکسته شده است انگار بال و پر من در این هجوم درد چیده شده است انگار تمام راه های پیش به روی من , بسته شده است انگار ….. اکبر درویش . ۵ شهریور ماه سال ۱۳۹۳

Continue Reading

ببخشید بر پسر بچه ای که …

ببخشید بر پسر بچه ای که می ترسید حرف هایش را بگوید و از دردهای باور نکردنی اش فریاد بزند اینگونه بود که به کاغذ و قلم اعتماد کرد و , … مثلا , ” شعر ” گفت !! اکبر درویش فروردین ۱۳۵۱ از نوشته های شانزده سالگی تقدیم به : ” نصرت رحمانی ”

Continue Reading

زندگی یا بندگی !؟

از دست نوشته های : ” در سایه ی ارتداد ” ندانستم آمدیم به دنیا تا زندگی کنیم یا بندگی !؟ من , در جستجوی زندگی به هر وادی گذر کرده ام و آزادی را , تا اعماق این زندگی سفر کرده ام اما بندگی , جبری ست که بر من تحمیل می شود چون زنجیری بر دست و پای من که تا رها نشوم , زندگی را نخواهم فهمید ! اکبر درویش . ۳۱ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

Continue Reading

کافی ست …

نگرانی نگاه نگران تو را نگاه نگران من , در رویت تجربه های درد چه خوب می فهمد احساس می کند و این کوله بار رنج سالیان ها را , چه خوب می داند این نگاه خسته ی من این نگاه به بغض نشسته ی من که سال های سال نگرانی را به تجربه نشسته است اما , نگران نباش کافی ست که هر دستی با عشق , شمعی روشن کند آنگاه خواهی دید افول تاریکی را آنگاه خواهی دید چشمانت , آن چشمان نگرانت , نگرانی را به گور خواهد سپرد باور کن در پشت هر شب سیاه , باید که صبح سپیدی باشد باور کن در پشت هر… Read More

Continue Reading

سیاه

بی ” تو ” قافیه ی تمام غزل های من ” سیاه ” می شود . ——————————- او رفت و , … چه تنها شدیم تسلیت واژه ی حقیری ست در برابر این مصیبت اکبر درویش در نبود سیمین بانوی غزل ۲۸ مرداد ماه سال ۱۳۹۳

Continue Reading

تو نرفته ای

تو نرفته ای هستی ای در ما , جاری و هنوز هم چون واژه های شعرت , در شعور ما صبح بیداری … و ما دوره می کنیم هر روز و هر شب تو را , وقتی که غزل در قلب های مان به گل می نشیند تا به خورشید , سلام کند . اکبر درویش . ۲۸ مرداد ماه سال ۱۳۹۳ در سوگ عزیز ” سیمین بهبهانی “

Continue Reading