قضیه ی آب و ….. خاک !!

یکم : به جای آب شاید باید خاک بر سر بریزیم ! دویم : کاش می شد سطل آب را که بر سر خود خالی می کنیم این خواب چموش ما را رها می کرد ! سیم : آب را نه تنها بر سر خود که بر سر این دنیای خواب بریزیم شاید شاید بیدار شود ! چهارم : نه با آب نه با خاک انگار این خواب زمستانی خواب مرگ است که بر وجودمان رخنه کرده است ! اکبر درویش . ۲۳ شهریور سال ۱۳۹۳

Continue Reading

خوب من حرف بزن

خوب من تکیه به من کن یک دم سر بذار رو شونه ام ای همدم بگو از این روزای دلتنگی روزای خالی و شوم سنگی حرف بزن ببین دلم طوفانی ست پره از حس بد ویرانی ست حرف بزن معجزه ها خاموشن مستن و قلندرا مدهوشن کینه ها قلبا رو تاریک کرده راه رفتنی رو باریک کرده روزگار بدیه این روزها خسته و تنها شدیم ای همپا حرف بزن ای آبی دریاها بگو از مرگ بد رویاها بگو از اندوه این فصل درد خوب من تکیه به من کن همدرد من اگر در پیله ی تردیدم اما باز هنوز پر از امیدم خوب من حرفاتو باور دارم مثه تو از… Read More

Continue Reading

کاش !!

نامت را که می برم دهانم شیرین می شود انگار تمام زنبورهای عاشق جهان , در من کندو می سازند انگار برای اولین بار خربزه ی شیرین مشهدی را تجربه می کنم انگار تمام نان های خامه ای جهان , مرا میهمان می شوند نگاهت را که می بینم انگار در معابد هند در کنار مریدان , بودا را زیارت می کنم سرشار از عشق می شوم به نیروانا می رسم و در یک خلا بی پایان به استشهاد می رسم زیبا می شوم و زیباترین آوازهای همسرایان کلیسای کاتولیک , در درون من جاری می شود وقتی می خندی تمام جهان چراغانی می شود مدینه ی فاضله ای را… Read More

Continue Reading

پاییز در راه است …

زرد می شود خشک می شود و فرو می ریزد برگ هایم … پاییز در راه است … آیا دوباره جوانه خواهم زد آیا دوباره بهار را نماز خواهم گذارد ؟ به مادرم گفتم فصل دلتنگی باغچه انگار پایان نمی گیرد دست های مان را در دست هم بگذاریم شاید کمی گرم شویم مادرم ناامید شده است سر بر سجاده می گذارد و دعای ظهور می خواند و قاصدک ها را به سوی آسمان فوت می کند مادرم می گوید دنیا را کفر گرفته است انگار آخر زمان نزدیک است نمی بینی که پسران زیر ابرو بر می دارند و زنان فرزندان دو جنسه به دنیا می آورند !؟ پاییز… Read More

Continue Reading

چنین پیامبری !!؟

من پیامبری هستم که در آغوش تو مبعوث می شوم من پیامبری هستم که خدا را در نگاه تو می بینم من پیامبری هستم که با لب های تو به معراج می روم من پیامبری هستم که بر دست های تو نماز می گذارم آیا , باور نمی کنی که مردم به چنین پیامبری نیاز دارند تا در سایه ی عشق , جهان را گلستان کنند !؟ اکبر درویش . ۱۸ شهریور سال ۱۳۹۳

Continue Reading