بیماری عجیب !!

بیماری عجیبی ست که من گرفته ام شب ها چراغ ها را فوت می کنم هفت بار به دور خود می چرخم و پاره سنگ بر سر خود می زنم تا واژه ها مرا رها کنند اما هر صبح هزاران هزار کلمه به جهان عرضه می شود که انگار من مادرشان هستم و این نوزادان بی پدر در راهی گام برمی دارند تا با تبلور خود مرا به جوخه ی بیداد بسپارند پس قبول کنید جام زهری را که سقراط نوشید به دست من نیز بدهید اکنون می دانم تبار شناسی من تا پشت سقراط ادامه داشته است انگار , مرا , سقراط آبستن بوده است آن گاه که راه… Read More

Continue Reading

بگو که این روزها دروغ است

چه دروغ ها که من گفتم اما از صد راست راست تر بود و چه راست ها که شنیدم اما از صد دروغ دروغ تر بود … اکنون می خواهم همان کودکی باشم که دل به دنیای دروغ خودش بسته بود با این که شنیده بود دروغگو دشمن خداست تا آن کسی که راست های زندگی حصاری شد برای محبوس ساختنش بگو که این رورها دروغ است یک دروغ بزرگ که راست بودن این روزها قفس رویاهای من شده است ! اکبر درویش . ۷ دی ماه سال ۱۳۷۵

Continue Reading

دنیا را …

دنیا را سه طلاقه کردم اما اکنون دنیاست که دست از سر من بر نمی دارد مهریه اش را که نمی دانم چیست و کی پذیرفته ام به اجرا گذاشته است و مرا بی دفاع در پشت میله هایی به حبس کشیده است که انگار هیچ راه نجاتی نیست و تا ابد باید در این زندان بسوزم و دم بر نیاورم !! اکبر درویش . ۴ آبان ماه سال ۱۳۹

Continue Reading

بی قصه گو

کوبانی کوبیده می شود ما شاعر می شویم درد واژه می کنیم شعرهای مان را … سومالی در گرسنه گی جان می کند ما به هم می ریزیم دل های مان می گیرد فریاد می زنیم هر جای جهان اندوهی سیحه می کشد ما به خشم می آئیم بغض های مان را ترانه می کنیم اما در این جا وقتی پاییز از ابرهای جهل و خرافه لبریز باران های اسیدی می شود شاعر کیست تا واژه های درد را دوره کند !؟ فقر ما را در کدام کتاب جار می زنند و درد ما را چه کسی ترانه می کند و قصه ی اسارت ما را در کدام پیس نشان… Read More

Continue Reading