من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: آذر ۱۳۹۳

این روزها

این روززززززززززززززززززهاااااااااااااااااااااااا
همه
دررررررررررررررررررررررررررررررررد
می شوم اززززززززززززز توووووووووووووو
این روززززززززززززززززززهااااااااااااااااااااااااا
همه
شعر می شوی دررررررررررررررررررمن !!
اکبر درویش . ۲ آذر ماه سال ۱۳۹۳131

 

روزهای بد …

اول :

روزهای خوب
چه زود
می گذرد
اما
روزهای تلخ
انگار
تا ابدیت
ادامه دارد …

دوم :

حرف هایی را
که برای نگفتن دارم
نمی دانم
در صندوق خانه ی قلبم
پنهان سازم
یا در گورستانی سیاه
به خاک بسپارم !؟

سوم :

تو تمام تمام تمام ناتمام ناتمام تمام مرا
به افول کشانده ای
شرمت باد !!
افسوس و دریغ
روزهایی را
که ناتمام من
در کنار دوست داشتن ناتمام تو
به تمام شدن می اندیشید !

چهارم :

حرفی بزن
که صدای تو بهترین صدای این جاست
چیزی بگو
گوش های من
شنیدن تو را عبادت می کنند
چیزی بگو
اما
از جدایی حرفی نزن
که مرگ
در پشت در ایستاده
دق الباب می کند !

افسوس
که صدای تو هم
فراموش کرده است مرا

پنجم :

عزادار پسر کوچکی هستم
که سال های سال
زندگی کرد
اما ,
هیچ گاه بزرگ نشد
تا روزی که
خود را
در شعرها دفن کرد
عزادار پسر کوچکی هستم
که از بخت بد
” من ” بود !!
ی چیزی مثلا بداهه

اکبر درویش . پاییز سال ۱۳۹۳

132

صادقانه :

اول :
تو را که می بینم
مانند آدم های دست و پا چلفتی
گیج می زنم
هول می شوم
یا زمین می خورم
یا دستم لای در می رود ..
.دوم :
مانند پسر بچه های چهارده ساله
هنوز وقتی می خواهم بگویم :
” دوستت دارم ”
زبانم به لکنت می افتد
سوم : 

سرم را پایین می اندازم
و با انگشتانم ور می روم
من هنوز هم
در گفتن ” دوستت دارم ”
عاجز هستم !!

چهارم :

لال مونی گرفته ام
دندان هایم قفل شده اند
هی به هم می خورند
دهانم بسته شده
بوی خاک گرفته
هر چه می خواهم بگویم :
” دوستت دارم ”
نمی توانم !!

پنجم :

مانند پسران چهارده ساله شده ام
هر وقت به تو فکر می کنم
عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند !۱

ششم :

به پت پت افتاده ام
دست و پایم را
گم کرده ام
گونه هایم سرخ شده است
با این همه دست پاچه گی
چگونه می توانم به تو بگویم :
” دوستت دارم ” !؟

اکبر درویش . پاییز سال ۱۳۹۳

 

127

پرومته در زنجیر

بحران , …
در خطه ی بی انتهای قاف من
اوج می گیرد
فرو می ریزد
در تجسم جنگی نابرابر
بگذار آتش زبانه بکشد
با این آتش
جهان را روشن خواهم کرد
و دل ها را گرم خواهم نمود

آه ,
ای کوه های بی رحم قفقاز
سیاه ,
چون تاریکی دهشتناکی
که بر روح انسان چیره می شوید
سرد ,
چون انجماد فصل های یخ بندان
بر تارک عبث وار جهان
که طلوع در آغوش تان ,
همچون غروب درد ,
پراز دل تنگی
پر از غربت است
اکنون بر من
در این برزخ بی پایان
شهادت دهید

آه ,
ای زنجیرهایی که دست و پای مرا ,
به این بودن گره زده اید
به من نگاه کنید
و بر من شهادت دهید
آنک ,
که این عفاب پر کین
قلب مرا ,
بی رحمانه نشانه رفته است

من ,
هر شب
از قلب خالی می شوم
قلب عاشق من ,
در تمام طول روز
طعمه ی زخم زدن های پی در پی این عقاب خونخوار
که بر من گمارده اند ,
می شود
اما هر صبح
دوباره جان می گیرم
دوباره قلب من احیا می شود
دوباره ایستاده ام
راسخ
استوار
با قلبی سرشار از عشق
پیشکش به لاشخورانی که
دشمن قلب من هستند
دشمن روشنایی هستند

مرا به زنجیر کشیده اند
در این کوه های سر به فلک کشیده ی متروک
که هیچ صدایی نیست
که هیچ همصدایی نیست
تبار خانوادگی مرا ,
حتی انگار ,
” هرکول ” نیز به فراموشی سپرده است
و هر شب ” زئوس ”
مست از جام باده
به پایان این عشق می اندیشد
به مرگ روشنایی
به مرگ دوست داشتن …

بگذار این بحران ,
هر روز ,
فراگیرتر شود
من آتش را از دست خدایان ربوده ام
و به انسان بخشیده ام
تا چشم ها را بینایی بخشم
تا ذهن ها را هشیاری بخشم
تا قلب ها را به عشق روشن کنم
حتی اگر من_ پرومته ,
تا ابدیت
اسارت در زنجیر را
در این کوه های سیاه ,
تجربه کنم .

اکبر درویش . ۲۷ آبان ماه سال ۱۳۹۳

130

به کام کاسه لیسان

تغاری
شکسته است
ماستی
ریخته است
و جهان ,
گشته است
به کام کاسه لیسان …بدوید
بدوید
تا از غافله عقب نمانید
امروز
روز شماست
تا روز ما , …
کی فرا خواهد رسید !!
اکبر درویش . ۲۹ آبان ماه سال ۱۳۹۳Conversation I 1922 by Francis Picabia 1879-1953

تو را فتح خواهم کرد

تو را ,
فتح خواهم کرد
این را
شعرهای من بشارت داده اند
با تک تک واژه های شان
وقتی عشق را
در کوچه پس کوچه های این شهر
در ترانه ها جار می زنند

تو را ,
فتح خواهم کرد
با تمام امید آمده ام
در شیپورها بدمید
بگویید دروازه ها را بگشایند
لحظه ی پیروزی در راه است

تو را ,
فتح خواهم کرد
شکست ,
در قاموس من هیچ معنایی ندارد
این سردار عاشق
اکنون تمام توان خود را ,
در راه این نبرد گذاشته است
از پای نخواهم افتاد
و تا صدای طبل پیروزی برنخیزد
یک دم آرام نخواهم نشست

روزها ,
فرخنده باد
و قلب ها ,
متبرک باد
جاه و جلال عاشقی
گسترده باد
اکنون که شیپورها ,
سرود پیروزی را می نوازند

اکنون
چون سرداری فاتح
در برابر تو زانو خواهم زد
تا کلید شهر قلبت را ,
به دست من بسپاری
تا آغوش خود را
کاخ فرمانروایی من قرار دهی
تا برای همیشه
به تو اقتدا کنم .

اکبر درویش . ۲۸ آبان ماه سال ۱۳۹۳

124

من دزد نیستم !

من دزد نیستم
اما
چشم های تو آن چنان زیباست
که مرا وادار می کند
دزدکی نگاه شان کنممن دزد نیستم
اما
قلب تو آن چنان مهربان است
که می خواهم
آن را بدزدم !!
اکبر درویش . ۲۷ آبان ماه سال ۱۳۹۳123

بی رحمانه

بی رحمانه
به قتل عام من برخاسته اند
کسانی که
در یک دست شان
گلی ست
و در دست دیگرشان
حنجری
که در پشت نهان کرده اند

اکبر درویش . ۲۲ آبان ماه سال ۱۳۹۳

116