من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: اسفند ۱۳۹۳

خدا چرا خدا شد !؟

اول :

پرسید
_ راستی
می دانی
خدا چیست !؟
گفتم :
_ نمی دانم
اما
شاید
گوشی باشد به وسعت تمام دنیا !

دوم :

پرسید :
_ راستی
می دانی خدا ,
چرا خدا شد !؟
گفتم :
_ نمی دانم
اما
شاید
چون حرف نمی زند
گوش می کند !!

از مجموعه ی بداهه های زمینی
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

070

به دهان تو چشم دوخته ام

اول :

حجم ناگفته های من
از تمام بود و نبود
بیشتر است

اندازه ی تمام حرف های ناگفته ام
دوستت می دارم .

دوم :

مانند یک پامنبری وفادار
هنوز
به دهان تو چشم دوخته ام
تو را می شنوم
تو را گوش می کنم

بگو
هر چه تو بگویی
واجب کفایی من است !!

سوم :

سر قفلی دلم را
به نام تو خواهم کرد
کافی ست
لبخندی
لب های زیبای تو را شکوفا کند .

چهارم :

نماز وحشت می خوانم
وقتی تو
سکوت می کنی
کلامی نمی گویی
حرفی نمی زنی ,
ترس از دست دادن
تمام وجودم را
به صلیب می کشاند !

از مجموعه ی بداهه های عاشقانه
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

059