من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: اسفند ۱۳۹۳

چشم تو معجزه می کند

چه کسی می گوید
چشم های تو
معجزه نمی کند
من امی را
چشم های تو
شاعر کرد

از مجموعه ی بداهه های عاشقانه
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

074

مصلوب !!

من
مسیحایی هستم
که بر روی دل خود مصلوب می شوم…

از مجموعه ی بداهه های زمینی
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

073

خدا چرا خدا شد !؟

اول :

پرسید
_ راستی
می دانی
خدا چیست !؟
گفتم :
_ نمی دانم
اما
شاید
گوشی باشد به وسعت تمام دنیا !

دوم :

پرسید :
_ راستی
می دانی خدا ,
چرا خدا شد !؟
گفتم :
_ نمی دانم
اما
شاید
چون حرف نمی زند
گوش می کند !!

از مجموعه ی بداهه های زمینی
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

070

سبز خواهیم شد

سبز خواهم شد
سبز خواهیم شد
زمین را ترک خواهیم داد
بگذار فصل ریزش باران فرا برسد!

اکبر درویش

071

به دهان تو چشم دوخته ام

اول :

حجم ناگفته های من
از تمام بود و نبود
بیشتر است

اندازه ی تمام حرف های ناگفته ام
دوستت می دارم .

دوم :

مانند یک پامنبری وفادار
هنوز
به دهان تو چشم دوخته ام
تو را می شنوم
تو را گوش می کنم

بگو
هر چه تو بگویی
واجب کفایی من است !!

سوم :

سر قفلی دلم را
به نام تو خواهم کرد
کافی ست
لبخندی
لب های زیبای تو را شکوفا کند .

چهارم :

نماز وحشت می خوانم
وقتی تو
سکوت می کنی
کلامی نمی گویی
حرفی نمی زنی ,
ترس از دست دادن
تمام وجودم را
به صلیب می کشاند !

از مجموعه ی بداهه های عاشقانه
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

059

ما باختیم

من باختم
تو باختی
او برد

ما باختیم
شما باختید
ایشان بردند !!

از مجموعه ی بداهه های زمینی
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

063

ای داد …

گفتی :
از تو حرکت
از من برکت
اما
من حرکت کردم
و دیدم
برکت
نصیب دیگران شد !

از مجموعه ی بداهه های زمینی
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

062

افسوس

می خواهم
گره ی کار همه را
باز کنم
اما
کار خودم
گره خورده است !

از مجموعه ی بداهه های زمینی
اکبر درویش . زمستان ۱۳۹۳

061