من هنوز هم با شعر سکوت می کنم.

Monthly Archives: اردیبهشت ۱۳۹۴

قفل های بسته

اول :

قفل ها
عوض شده اند
یا این کلید هم ,
قفل های بسته را باز نخواهد کرد !؟

دوم :

آمدی
قفل ها را باز کنی
اما ,
قفل های بیشتری
بر این در بسته آویخته شد
وای بر ما
با این همه قفل های بی کلید !!

سوم :

قفل های بسته را
انگار کلید خشم مردم
باید باز کند !!

اکبر درویش . ۸ اردی بهشت سال ۱۳۹۴

0200

همه چیز مشخص بود

از دست نوشته های :
” در سایه ی ارتداد ”

اگر ممنوع نبود
آیا
هیچگاه ,
وسوسه ی تو
در من پدیدار می شد !؟

تو را ,
ممنوع کردند
تا مرا وسوسه کنند
تا طالب تو شوم
تا گناه کنم
تا حربه ای
برای محکوم کردن من داشته باشند

همه چیز نقشه بود
همه چیز از قبل ,
مشخص شده بود
داستان نوشته شده بود
و من ,
تنها بازیگر نقشی بودم
که به عهده ام گذاشته بودند
بی آن که حق انتخابی داشته باشم

همه چیز مشخص بود
و من
و ما ,
بازیگران این تراژدی
باید هبوط می کردیم
تا در دنیایی از درد و رنج
زندگی کنیم

همه چیز از قبل مشخص شده بود
باید این اتفاق می افتاد
تا ما در زمین
در جستجوی آرامش و سعادت
هر روز بیشتر می گشتیم
و هر روز کمتر می یافتیم

همه چیز از قبل مشخص شده بود
باید این اتفاق می افتاد
تا دوزخ زمین ,
خالی و بی هوده نماند !

اکبر درویش . ۸ اردی بهشت سال ۱۳۹۴0199

فریادی کشید و …

گفت :
زمین گرد است
و به دور خورشید می چرخد

گفتم :
ما هم ,
آن چنان روز و شب
چرخیده ایم و چرخیده ایم
که گرد شده ایم
اما نه به دور خورشید
که به دور رویاهایی که
همیشه جز سراب نبوده اند

فریادی کشید
و پروانه ها ,
آن چنان به دور شمع
چرخیدند و چرخیدند
تا سوختند
و رویا نبود
انگار کابوسی بود
که شبانه ها را تا مرز جنون می برد

دروغ نمی گویم
من همان پسر بچه ی شیطانی هستم
که تمام مشق های دوران مدرسه را
خط خطی کردم
تا دیگر به وهم سیاه درس ها ایمان نداشته باشم
اکنون باور می کنم که
پدر ,
رنج و درد را
تجربه کرد
و مادر ,
به فلاکت لحظه هایی نماز گزارد
که خالی از قبله بود

دروغ نمی گویم
من از پله های یک نردبان چوبی بالا رفتم
تا به خدا بگویم :
سلام
و پیامبر من
هر شب به خواب من می آمد
تا باور نکنم این شب سیاه بی پایان
از ذره های صبح خالی شده است
و دریغا که در من
هیچگاه خروسخوان صبح
به لحظه های آغاز روز سلام نمی گفت

گفت :
فصل ها می آیند و می روند
تابستان
پایان بهار است
و زمستان ,
آغاز بهار

گفتم :
ما را
که تابستان مان هم یخ بسته بود
بی بهار به پاییز رسیدیم
و زمستان را
در تمام فصول سال
به اعتکاف نشستیم
اما نه در شکوفه زدن در بهار
که پژمردیم و فرو ریختیم
در آرزوی رویاهایی که
همیشه جز سراب نبوده اند

فریادی کشید
و , …

اکبر درویش . ۷ اردی بهشت سال ۱۳۹۴

0189