ما را پیاده کنید …

چه اشتباهی کردم که چشمانم را بستم عصا را به کناری گذاشتم و دست های خود را به دستانی نابلد سپردم و سوار قطاری شدم که مرا تا ایستگاه افول می برد ! از من بعید بود این همه اشتباه این همه تکرار اشتباه وقتی که بارها دیده بودم کسانی که سوار این قطار قدیمی شده اند , فرجام خوبی نداشته اند و این قطار کهنه , مسافران خود را , قربانی می کند تا تندتر به سوی مقصدش پیش برود انگار ترمزهای دستی را دستکاری کرده اند وگرنه من و هزاران کس دیگر , با دست های زخمی بر روی پاهای شکسته ایستادیم و با آخرین رمق با سختی… Read More

Continue Reading

۲۰۱۶

ننویسندگی : هر سال تازه ای که از راه می رسد چه سال های میلادی و چه سال های شمسی , آرزو می کنیم که امسال دیگر , سال صلح و دوستی و برابری و عدالت در جهان باشد و چقدر از این حرف های زیبا می زنیم اما باز هم می بینیم سالی را به پشت سر گذاشته ایم پر از جنایت و آدمکشی و نسل کشی و برادرکشی و … چقدر کودکان و بزرگ تر ها در فقر و فلاکت زندگی کرده اند و چه جنایاتی رخ داده است و چقدر بیگناه تن به چوبه ی دار و جوخه ی اعدام سپرده اند و …. باز هم سال… Read More

Continue Reading

سرخ شده ام !!

مگر می شد باور کرد آن پسر بچه ی تخسی که لاغر و مردنی بود , اما کله اش بوی ” قرمه سبزی ” می داد که می خواست همه چیز را بشکند و تمام دنیا را به زیر دشنام بگیرد شب ها درخت ها را بغل کند و دلش برای یک گریه ی سیر , آن چنان تنگ شده باشد که هق هق درد سر دهد !؟ آه , ای درخت ها ای پدران سر سبز ما که بهارمان را باور نکردید تا به پاییز رسیدیم و در فصل برگ ریزان آن چنان عریان شدید که ما جایی برای پنهان شدن پیدا نکردیم تا خود مانند برگ ها بر… Read More

Continue Reading

من بودم یا عیسی !؟

عیسی بود پدر نداشت یا من بودم که به صلیب کشیده شدم !؟ نمی دانم گفته اند پیامبر بود از عشق می گفت و از دوست داشتن من هم پیامبر بودم اما فقط می شنیدم فقط گوش می کردم فقط دوست می داشتم و ما دو برادر تنی یا ناتنی , در یک چیز مشترک بودیم صلیب !! او یکبار به صلیب کشیده شد تا دردانه ی خداوند شود و من هر روز به صلیب کشیده می شوم تا بگویم : به نام پدر که من پدر نداشتم حتی خدا هم , پدر من نبود و به نام من که پسر بودم در کوچه های تنهایی در دهلیزهای شکست و… Read More

Continue Reading