خواب است ؟

61794_182108001927938_832891043_n

آغوشت ,
کدامین شب ,
پناه این تن خسته ی من خواهد شد
و در کدام لحظه ی ناب ,
دستانت ,
نوازش خواهد کرد 
این برهنگی ی احساس مرا
تا به هم پیوستن
در مسیر دریا …

خواب است ؟
سراب است !؟
باشد
هر چه که می خواهد ,
باشد…

اگر این خواب هم نباشد ,
چگونه می توان این شب های همه بی خوابی را ,
سپری کرد
چگونه می توان خود را ,
تسلیم صبح کرد !!؟

اکنون ,
از تمام انکارهای هستی گذشته ام
و ,
برهنه آمده ام

اکبر درویش . آذر ماه سال ۱۳۹۱

چه کسی , سکوت را می فهمد ؟…

31032_301733279927119_386179379_n

چه کسی ,
سکوت را می فهمد ؟…

من او را ,
گم کرده ام
سال هاست .. 
سالیان ها…
پیش از خلقت انسان
از ازل
پیش از ازل
آنگاه که هنوز بود , نبود …

چه کسی ,
سکوت را می فهمد ؟…

دل من در خواب زمستانی ,
به نجوای گل ها ,
می اندیشد
و به صدای خش خش برگی ,
که سکوت را شناخت
که سکوت را شکست

خوب من ,
اگر تو یافت می شدی ,
مرا فریاد می زدی …!!

اکبر درویش . در اواخر پاییز سال ۱۳۹۱

شاید…

906_513466028698025_2052930024_n

از نگاه نو ,
آبستن شده ام !

به بین چه فروتنانه ,
درد زایمان را ,
چون صلیبی ,
بر دوش می کشم
تا فرزندی به نام عشق را ,
به جهان هدیه دهم …

اکنون ,
دست های تو را ویار کرده ام
دست هایم را بگیر
و مرا به شام بوسه دعوت کن
با لبخندی ,
که رنگین کمان تمام ضیافت های نادیده باشد .

ای پدر فرزند من ,
یادمان باشد ,
فرزندمان ,
عشق را , …
مومنانه دوست داشته باشیم
شاید جهان نامهربان ,
جهان مهربانان شود
شاید…!!

اکبر درویش . پاییز های زمستان زده ی سال ۱۳۹۱

به من شک کن !!

5

به من شک کن ولی بگذار بگویم حرف آخر را
تو هم با من نبودی یار رفیق و همدل و همپا
تو هم بد بودی ای همراه ندانستی چه می گویم
که من در بازی احساس هوایی تازه می جویم
دلم در بند آوازی ست که باران واژه اش باشد
ببارد بر سر دنیا که این دنیا زهم پاشد
زنو از عشق غزل سازیم من و تو معنی ی رازیم
شویم همسفره و هم دل به نام عشق به هم بازیم

به من شک کن ولی بگذار سرت را روی شونه هام
اگر با من تو بد کردی هنوز هم من تو را می خوام
هنوز هم تکیه گاهم من برایت جون پناهم من
هنوز هم تشنه ی یک عشق در عمق اون نگاهم من
دلم لبریز همدردی ست که با تو هم صدا باشم
در این فصل پر از نفرت بتونم با تو من ماشم
بخونیم از دل و از جان بخونیم با همه ایمان
که عشق تنها صدای ماست بخونیم بر همه یاران

به من شک کن ولی بگذار بگویم حرف آخر را
پناه امن تو هستم تو ای بی کس ترین تنها
هنوز هم تکیه گاهم من برایت جون پناهم من
هنوز هم تشنه ی یک عشق در عمق اون نگاهم من …

اکبر درویش . آذر ماه سال ۱۳۹۱

در آغوش من هستی

397157_495707593807202_1396810233_n

خودت را ,
رها کن
در آغوش من هستی
این امن ترین مامن دنیا…

سر بر شانه ام بگذار
هق هق گریه هایت را ,
اندوه سینه ات را ,
سنگ صبور خواهم شد
و نوازش هایم ,
در شام غریبانه ات
به عریانی ات ,
تن پوش خواهد شد

تو را می بینم
و دوستت خواهم داشت
تا اعتماد آغوش مرا ,
تجربه کنی
تا آرام شوی
سبک شوی
تا در کوجه های کودکیت ,
آواز اولین عاشق شدن را با صدای بلند بخوانی

خودت را ,
رها کن
در آغوش من هستی
این امن ترین آغوش گرم دنیا …

اکبر درویش .. آذر ماه سال ۱۳۹۱

پرواز را به من بیاموز

312780_544889895539296_975817245_n

بارها , …
زخمی شدم
خسته شدم
اما از پای نیفتادم

آزادی از قفس ,
این آرزوی دیرینه …
اما هر گاه ,
از قفسی آزاد شدم ,
به اسارت در قفسی دیگر تن دادم

اکنون ,
پرواز را به من بیاموز
تا ,
آن گاه که بار دیگر ,
از قفس رها شدم ,
در قفسی دیگر
به زنجیر کشیده نشوم

اکنون ,
پرواز را به من بیاموز …

اکبر درویش . هفته آخر پاییز سال ۱۳۹۱

مرا بنواز…

406582_3872137096109_511637388_n

مرا بنواز
با چشم های بسته
اکنون که کوری ,
بیماری ی همه گیر جهان ما شده است

به بین ,
دریا به موج رسیده است
افق به خورشید
من به تکرار …

مرا بنواز
با چشم های بسته
مرا آواز کن
به آن افق های دور
مرا بخوان
به سرزمین باکره ی احساس های ناب…

گفتن را نمی خواهم
صدایت را خواهم شنید
آواز هایت را ,
بر گوش قاصدک ها خواهم خواند
خواهم ماند
تا بینایی ,
سرود چشم های بسته شود …

دیدار را نمی خواهم
بارها تجربه کرده ام
جز جدایی ,
هیچ میوه ای ,
از این درخت بی بر ,
نصیب من نشده است
دیدن را ,
می خواهم

دیدن را ,
می خواهم
اکنون مرا به بین
با چشم دل
تا همه ,
فراخی بینی
و
گستردگی

من ,
هستم
مرا به بین
با چشم دل
تا همه ,
دوست داشتن بینی
و
عشق …

اکبر درویش . آخرین پاییزی سال ۱۳۹۱

ای عشق…

576532_497855030259125_332108274_n

رویای باکرگی ی مرا ,
به زفاف کدام شب می بری
ای در من ,
نهان…

من با تو بزرگ می شوم
اکنون ,
جشن دلتنگی را ,
به پایان ببر
و دست های مرا ,
که همه تشنه ی هماغوشی ست
در دست بگیر
روز باریدن نزدیک است
و اولین دانه های برف ,
ما را به بلوغ زیستن ,
رهنمون خواهد کرد .

ای عشق ,
آبی های همه روشن
روشن های همه آبی
معبد سال ها اعتکاف من

آن چنان نعره ی دلخراشی سر داده ام
که کوه ها به حال من می گریند

ای آغاز اولین
ای پایان آخرین
خواستن را ,
شمیم بودن من شد

اکنون
با توام :
ای آغازین و واپسین تجربه
لباس حیات بر تن کرده ام
وضو ساخته ام
تا زندگی را نماز گذارم
باشد
که
با تو
به اعتدال برسم .

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱

پروانه شدن…

44388_499014930143135_498691274_n

من در پیله ی چشم های تو ,
به کرم های کوچکی ,
می اندیشم
که یک روز ,
پروانه شدند .

باغ را …
بهار را …

باغ را …
بهار را …

عطر را …
نسیم را …

من از شوق خود ,
بال گرفته ام
پرواز را
پرواز را …

و اکنون ,
باورها را
و بارورها را …

ای تندیس مقدس
در کدام جای پنجمین فصل ,
ستاره ها به باغ سلام خواهند کرد
و پروانه شدن ,
در چشم های تو ,
تکرار خواهد شد .

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱