گمشده در کوچه های کودکی

250599_4516017307381_839194273_n

من ,
در کوچه های کودکی ,
گمشده ام …

هنوزهم ,
آغوش مادر می خواهم
و دست نوازشگر پدر
کسی را برای دوست داشتن
و همصدایی را ,
که دوستم بدارد …

و انگار ,
هیچ گاه ,
نمی خواهم
بزرگ شوم !!

اکبر درویش . آذر ماه سال ۱۳۹۱ . تهران

قصه ی سنگ

x686_1

سنگ ,
آن گنانه ,
سنگ شد
که دست تو ,
آن را برداشت 
و بر شیشه زد
و دلم ,
که ظریف ترین شیشه ی دنیا بود ,
شکست …

پیش از آن ,
راستی ,
سنگ ,
تنها صبور بود
صبور بود
صبور بود
سنگ صبور بود …

اکبر درویش . پاییزی های زمستانی . سال ۱۳۹۱

در بگشایید

60010_495743473803614_1473404677_n

در بگشایید شتابان
باشد که از مزامیر قلب خویش
فرا گویم تان
بشارتی …

به من صعود کن
ای نخستین وسوسه در من
ای آغازین کسی
که در من شعف نشاندی
دروازه های بسته را بگشای
تا بگویمت از خویش
در پایکوبی هایم…

با هم رقصیدیم
هر دو عریان بودیم
و چه گذشت …

به یاد آر در کوه آغوش من
میان من و تو چه رفت
سرشار از ناگفته ها
کسی در میانه نیست
تا به گوش جان نیوشد !

فراز آی
ای نخستین جفت من
تو را گم کرده بودم
بر صور صلح بدم
اکنون بلوغ انسان نزدیک می شود

به من صعود کن
همه عریانم
درهای بسته را می گشایم
دق الباب کن
نشانی بر لب بیاور
تا در بسویت بگشایم

فراز آی
پسران دلباخته ی من ,
به سوی غار من
از زمینی سخن می گویند
که به تکلیف رسیده است
عشق بالغ شده است
و هستی آبستن می شود

به من صعود کن
باشد که در به رویت بگشایم
و همخوابگی ی آب با زمین را
در آغوش تجربه های تو
بشارت دهم

فراز آمده ام
پسران گرد من جمع شده اند
چو حلقه ی گل
خوشا
عشق بشارت من است
باشد که دوست بدارید
و کینه نورزید

و دختران ,
با صدای چنگ برقصید
اکنون که من
عشق را در غارها
هلهله می کنم

به من صعود کن
فراز آی
پسران در من بلوغ را تجربه خواهند کرد
و دختران ,
مادر خواهند شد
تا زمین ,
فرزندانش را بگستراند
به حرمت عشق
به حرمت زیستن …

و برکت بر تو
ای زمین آبستن
ای پسر آبستن
ای دختر آبستن
شما را از شیره ی جانم
به نهایت خواهم برد …

باشد آزادی را پاس دارید
و به عدل و داد ,
در کنار هم سرکنید ..

اکبر درویش . پاییز سال ۱۳۹۱

با یاد فروغ

با یاد فروغ 

آن کیست
که روی واژه های من ,
گام بر می دارد
و تحریک می کند
اندام های حسی ی مرا
با آهی شهوتناک
در قیل و قال روزها
تا با تحرک دو فصل
در انجماد یک لجظه
تبرک جوید ؟

میزهای مدرسه را
و فصل های خاطره را
همه را به روزنامه سپردم
تا با تسلیت دل خویش
این زمستان ابدی را ,
تا بهار …

دوباره ساعت می نوازد
مانند همیشه
مانند تمام فصل های زمستان
در اول دی ماه
چهار بار
چهار بار
و زنی ,
که ترانه ی زندگی را آواز می کرد ,
دست هایش را ,
در زیز بارش یکریز برف ,
مدفون می شود..

آیا سالی دیگر ,
وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود ,
سبز خواهد شد !؟

یا باز مردمانی دلتنگ
در هایهوی شبانه های شان
در فصول داس های واژگون شده ی بیکار
در باغ های تخیل شان
بر سر خاک مرده های آمال شان ,
همه یک صدا خواهند خواند :
ایمان بیاوریم
به آغاز
فصل سرد….!!

اکبر درویش . ساعت ۴ روز اول دی ماه از زمستان ۱۳۹۱

01

سال۲۰۱۲ هم گذشت

2013_03

ننویسندگی :
سال ۲۰۱۲ گذشت
سال ها پشت سر هم سپری می شود
آیا انسان به آرمان های خود دست خواهد یافت ؟
آیا مدینه ی فاضله ای در افق های دور دست دیده می شود ؟
من به وحدت انسان ها می اندیشم .
به وحدت نژادی , که انسان ها از هر نژادی که هستند با هم برابر و یکی باشند و رنگ و پوست باعث برتری نشود .
به وحدت زبانی , که انسان ها با پاسداری از زبان مادری خود , به یک زبان واحد برسند . و فرهنگ گفتگو کردن را یاد بگیرند .
به وحدت جنسی , که هیچ تفاوتی میان زن و مرد نباشد و زن و مرد با احترام به یکدیگر , از تساوی حقوق برخوردار باشند .
به وحدت عقیدتی , اما نه این که همه یک عقیده داشته باشند بلکه همه به عقیده ی یکدیگر احترام بگذارند و با گفتگو اختلافات خود را حل کنند .
و به وحدت جامعه ی جهانی , که کشورها در حالی که استقلال خود را حفظ می کنند در جامعه ی جهانی با هم همکاری کنند .
دنیا باغی است که از گل های گوناگون شکل گرفته است . این گل ها در کنار همدیگر زیباتر و دل انگیزتر می شوند .
دوست دارم در سال ۲۰۱۳ شاهد باشم که مردم در راه آزادی و آگاهی و عدالت گام بر می دارند با قلبی که سرشار از دوست داشتن است .
من در حالی که دوستدار آزادی هستم اما اعتقاد دارم آزادی بی عدالت و آگاهی انسان را به ورطه ی آشفتگی و هرج و مرج و سقوط می کشاند .
اما , …..
آزادی را به من بدهید , من هر چه را دوست دارم به دست می آورم . من دنیای بی تبعیض بی فقر بی کشتار بی زندان بی شکنجه ی بی اعدام را دوست دارم .
آزادی را به من بدهید , من آگاهی را به چنگ می آورم و در راه عدالت مبارزه می کنم و تلاش می کنم تا انسان دوست انسان شود .
امید که سال ۲۰۱۳ سرمایه ی هر انسانی به اندازه ی قلب هایی باشد که دوستش می دارند و به وسعت احساسش باشد که دیگران را صادقانه و دور از توقع دوست می دارد .
سال آزادی باشد ..و سال عدل و داد …
سال نو میلادی را به تمام کسانی که در راه آرمان های انسانی تلاش می کنند تبریک می گویم و بهترین ها را برای تمام مردم جهان در هر گوشه ی این دنیای خاکی آرزو می کنم .
آرزو می کنم که امید و آرامش و شادی در قلب انسان ها جوانه زند و هر چه به پیش می رویم رویای یک مدینه ی فاضله نزدیک تر شود . مدینه ی فاضله ای که همه آزادی و عدالت و عشق است .

اکبر درویش . در آستانه ی سال میلادی ۲۰۱۳

به نماز می ایستم

430954_186276688177736_207087639_n

به نماز می ایستم
رو به قامت تو
چشم های زیبای تو ,
مهر نماز من است
تو را تکبیر می گویم
عشق بخشنده و مهربان است
سبحان الله …
آن لبخندهای ناب اسرار آمیز را ,
که به من شوق زیستن بخشیده است
الحمدوالله …
که عشق ,
دنیا را پابرجا نگه داشته است
سر بر سجاده ی قلب مهربان تو می گذارم
نوازش های دستت را می بوسم
تو را سپاس می گویم
تنها آواز دوست داشتن تو بوده است ,
که مرا به رکوع تسلیم برده است
من تنها در برابر عشق سجده کرده ام …

تو ,
در تمام شعرهای من برچسب خورده ای
آیا من ,
هرگز شعری سروده ام ,
که تو وزن و قافیه ی آن نبوده باشی
که تو واژه ی تکرار آن نشوی
که تو در آن غایب باشی !؟

به نماز می ایستم
و سلام می دهم
بر تو
ای یگانه ی مهربان
که در این دنیای زشت و پلید ,
نگاه مرا ,
به روی زیبایی های نادیده ی جهان هستی گشوده ای .

اکبر درویش . زمستانی های سال ۱۳۹۱

باکره وار …

باکره وار اومده ام که روزو با تو سر کنم
تو آغوش امن تو من این شبا رو سحر کنم
جار بزنم تو هر دلی عاشقی رو خبر کنم
سر روی شونه ت بذارم به قلب تو سفر کنم
باکره وار اومده ام تا با تو بیعت بکنم
برای داشتن تو من همیشه نیت می کنم

ای آشنای واژه ها به بین به بین دارم میام
ناز نوازش کردنت گرمی دستاتو می خوام
می خوام که تو چشمای تو دنیایی تازه بسازم
شریک غصه هات بشم هستی مو بر تو ببازم
باکره وار اومده ام تا با تو بیعت بکنم
برای داشتن تو من همیشه نیت می کنم

به بین دیگه خسته شدم از انتظار نشستنم
تو غربت دنیای خود بی هوده وار شکستنم
حالا دیگه دارم میام می خوام که با تو بمونم
آغوش عشق تو بشم تو رو یه همراه بدونم
باکره وار اومده ام تا با تو بیعت بکنم
برای داشتن تو من همیشه نیت می کنم

ای آخرین مقصد من تو جاده های بی عبور
زندگی تاریک من از عشق تو گرفته نور
غبار راهو پاک بکن از جاده های تن من
با بوسه ای نوازشی منو ببر به ما شدن
باکره وار اومده ام تا با تو بیعت بکنم
برای داشتن تو من همیشه نیت می کنم

اکبر درویش . سال ۱۳۹۱

05

سنگ اول

188881-Jesus-und-die-Sünderin

سنگ اول :
بازنویسی من ازقسمتی از باب هشتم انجیل یوحنا
سال ۱۳۵۳٫ تهران
به دوستان و همه مسیحیان جهان
در روز میلاد عیسی ناصری بشارت دهنده ی عشق و دوست داشتن

اما , عیسی به کوه زیتون رفت
و بامدادان باز به هیکل در آمد و چون جمیع قوم نزد او آمدند ,
نشسته , ایشان را تعلیم بداد .
که ناگاه , کاتبان و فریسیان , زنی را که در زنا گرفته شده بود ,
پیش او آوردند و او را در میان برپا داشته ,
به او گفتند :
” این زن , در حین عمل زنا گرفته شده است
موسی در تورات به ما حکم کرده است که چنین زنان ,
باید سنگسار شوند ,
اما تو چه می گویی ؟”
و این را از روی امتحان به او گفتند تا ادعایی بر او پیدا کنند .
اما عیسی , سر به زیر افکنده ,
با انگشت خود روی زمین می نوشت .
و چون در سوال کردن اصرار نمودند ,
عیسی برخاسته و به ایشان گفت :
” هر که از شما گناه ندارد ,
سنگ اول را بر آن زن بیندازد . ”
و باز سر به زیر افکنده ,
بر زمین , با انگشت چیزهایی می نوشت .
پس چون احساس کردند که از ضمیر خود سخن گفته است ,
از بزرگان قوم شروع کرده تا به آخر ,
یک به یک سنگ ها را بر زمین انداخته و از معرکه بیرون رفتند .
و عیسی تنها باقی ماند
و آن زن , که آن جا ایستاده بود .
پس چون عیسی سر بلند کرد
و غیر از آن زن , کسی را ندید ,
به او گفت :
” ای زن , مدعیان تو چه شدند ؟
آیا هیچکس بر تو سنگی نزد ؟ ”
زن گفت :
” هیچکس …ای …..آقا…..”
عیسی گفت :
” من هم بر تو فتوی نخواهم داد .
برو..و…دیگر گناه نکن . “

اکبر درویش